این روزها
راه که می روم
نفسهایم به شماره می افتد
می شمارم ی..ییی...یک 
د...وووو..دددوووو
بعد حواسم می رود به شما ره ها
به کودکی که دنیا همین دو شماره بود
همه چیز دو تا بود هه
چندتا دوستم داری؟ دو تا
چند تا دوست داری ؟ دو تا
چندتا خدا داری یکی
حالا خدا یکیست و مادر هم یکی
دیروز تن رنجورش از پله های خانه پایین می رفت
ترسی مرا فرا گرفت نکند یکی بشود یییی....ککککککیییی
پایین دویدم نیمی بغض نیمی نمی دانم چه ؟ دستش را گرفتم، دستم را به عقب راند، گفت برو بالا سرما می خورری
و من می خوردم و می بلعیدم گرمای دستش و شماره نفسهایش را،
این روزها راه که می روم دردمی پیچد تو تنم و نفسم را به شماره می اندازد
می شمارم ییییی..ییییککک
....

/ 1 نظر / 38 بازدید
عزیزمحمدی

سلام و وقت بخیر ، خدا مادر عزیزتان و تمام مادران خوب را در پناه خودش سالم وسلامت نگه دارد . ولی آره نفس ها دیگه به شمارش می افتند و عمر می گذرد و گرد پیری به روی صورت نشسته می شود و ... جبر زمانه است بانو ، ... راه که میروی عقب می مانم نه اینکه نخواهم با تو هم قدم باشم ، میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظب باشم ، میخواهم رد پایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد ... فدای مادر ...!!