در مورد يادداشت قبلی می خوام يه چيزی بگم وقتی کامنتها رو خوندم شوکه شدم يه عده فحش داده بودند آنهم چه فحشهايی دوستان صميمی تر آف لاين گذاشته بودند من مانده بودم يعنی کسی منظور منرا نفهميده ؟ چرا همه دم از توهين من به حضرت مسيح (ع) می زدند تا اينکه با يکی از دوستان تماس گرفتم ايشان گفتند که عکسی که در وبلاگ بالا می آيد يک عکس پرونو است داشتم شاخ در می آوردم جالب اين بود که همه غير از من و چند نفر  ديگر اين عکس را می ديدند برای همين عکسی که الان می بينيد را در  sharemation هاست کردم با اينکه تقصير من نبوده و آدرس عکس مشکل داشته با اينحال می گم من هيچ وقت در وبلاگم نه به مقدسات هيچ ملتی توهين می کنم و نه عکس و يا مطلبی که دز شان خوانندگانم نباشد می گذارم

/ 5 نظر / 11 بازدید
aryel

سلام به شما دوست عزيز حالا كه اين يك كامنت را خواندم و خوب نظاره ميكنم يادم به يك داستان افتاد ميگويند منصور حلاج را آن زمان كه بر سر دار مي بردند مردم به او فحش ميدادند سنگ پرتاب ميكردند و او مي خنديد اصلا انگار هيچ چيز او را ناراحت نكرده بود او ميخنديد اما منصور يك دوست داشت كه هم دوره او بود و او هم يك مريد راه حق بود همچون خود حلاج زير نظر يك استاد تعليم ديده بودند و يك استاد داشتند او نيز براي اينكه هم رنگ جماعت شود و جماعت نيز به او شكي نكنند ميگويند تكه گل كوچكي از زمين برداشت و به سوي منصور پرتاب كرد كه البته مي گويند به او ( منصور ) هم نخورد اما تا قبل از آن

aryel

زمان منصور ميخنديد و بد نالان شد / به او گفتند ترا چه شد اينهمه مردم به تو سنگ پرتاب كرد مي خنديدي اما تا اين مرد به تو سنگي به اين كوچكي پرتاب كرد نالان شدي مگر او كيست ؟ منصور جواب داد اين مردم كه به من سنگ پرتاب كردند نميدانستند و نميدانند چه ميكنند اما نالان از اين خاطر شدم كه آن كه مرا درك ميكند و ميفهمد و راه مرا ميداند چرا با من اينگونه كرد و من براي او نالانم./ اينهم داستاني از حلاج كه اكثرا ديگر فقط انسانها كتابهائي را كه در موردش هست را ميخوانند و بعضي ها فقط لاف او ميزنند اما در كردار نه گيرم كه هزار كتاب بخواندند چه سود !!!

aryel

دوست عزيز مهسا جان کسانی که عشق می ورزند ميبايست منتظر اين جور چيزها هم باشند و نبايند از يعنی قاعدتا مخالف و موافق پيدا ميشود چه اشکالی دارد بايد باشند هر دو مکمل يکديگرند زيبايی همين است همانطور که درختان سبز ميشوند و زيبايی دارند رنگ زد و برگهای خزان ديده هم وجود دارند اما آيا اين باعث زشتی ميشود اگر همه چيز زيبا باشد پس از مدتی انسانها زده ميشوند و شايد خودکشی هم بکنند / در هر حال اگر پيرو سلوک عشق هستيد همچون بايزيد بسطامی و حلاج و شيخ روزبهان و ... ميبايست همچون يک گل باشی يک گل هميشه در معرض خطر است چرا که عشق يک گل است . و در اين جهان گلی بزرگتر و گلی مهم تر از عشق وجود ندارد و هيچ چيز ديگری بيش تر از عشق در معرض خطر نيست . عشق زندگی است . عشق يعنی اينکه درهای شما باز است يعنی اينکه شما زير گنبد بی سقف آسمان نشسته ايد . پس خطری بيش از اين هم ممکن است وجود داشته باشد

aryel

اينهم يک بخش از گفتار کبير : خرد تجربه درون /بسيار آمدند در جستجويش /گنگ مزه می کند شيرينی را /با کدام زبان مزه را بگويد ؟/اشارات يک گنگ را / تنها يک گنگ می فهمد /همچنان که شعف يک قديس را / تنها يک قديس /نه از واژه های نگاشته /بلکه از تجربه : / وقتی داماد عروسش را ملاقات مي کند /ميهمانان همه رنگ می بازند .// آنچه می بيند نمی تواند حرف بزند / آنچه حرف می زند نمی تواند بشنود / آنچه که ميشنود نميتواند توصيف کند /چرا زبان » چشم ها » گوش ها ؟ /هر آنچه پر است تهی ميشود ؟ / و هر آنچه تهی » پر // پر» خالی - هر دو نا پيدا می شوند . / اين است تجربه // شگفتا ! هرگز گفته نشده ! / بگو ليک هنوز پنهان می ماند / انجيل و وداها نتوانستند آن را بگويند .// من اگر بگويم » چه کسی ميشنود ؟ /// موفق و يگانه باشی دوست مهربان

رامين

مثل اينکه کمی دير رسيدم قسمت مهيج رو از دست دادم .