2mzk32u.jpg

جاده که می گذرد

من و تو مانده ایم و ردپاها روی برف

سرد می شویم

می گرییم

رد پای باران روی گونه هامان

...

بگذار جاده بگذرد

بگذار رد پاهای باران صورتمان را نقاشی کند

بگذار آدمکها روی تنمان یادگاری حک کنند

؛خط نوشتم که خر کند خنده ؛

من همین سکون را دوست دارم

قاب جاودانه نگاه مردانه ات را  به انتهای نامعلوم جاده

با همان لبخند محو همیشه

نمی خواهم جاده را ببینم که می گذرد و ردپاها را که مانده اند

می خواهم تا ابد نگاهم به ردپای باران گونه ات باشد

من  همین سکون را دوست دارم

آغوش کاهگلی ....

/ 2 نظر / 12 بازدید
کیوان داوری سعید

بسیار زیبا . . . به ما هم سر بزنید . . . شاید ارتباط کلمات دنیای زیبای قصه ها را بازهم بسازد . یا حق

آميرزا قلمدون

سلام دوست عزيز . بالاخره اين صفحه باز شد و کلی خوشحالم کرد. ممنونم از نظرت خود من هم ميدونم مثه اونوقتا نيستم ! حس و حالم عوض شده ! درگيريهام زياد شده . انشالله درست ميشه .