دیوارهای تنگ

دیوارهای تنگ مخملی تابناک

شاید به حادثه ای نفی می کنی مرا

تا وقت بردمیدن صبح بارهای بار

من صبور لحظه ها

پر تداوم و...

همیشه بوده ام چنین

دیگر از هجوم بی تو ای نفس نفس زدن زعشق

از دمیدن شکوه نیستها بر دریچه وجود

از همیشه نفی خود

از بدون تو رمیدن از درز این حیات

از تزرع و خشوع و بندگی

از همیشه در قیام بودن دلم

من به تو قسم که سخت خسته ام

آخر ای تلولو همیشه ماندگار

ای همیشه رنگ بر عدم

ای همیشه صبح در سیاه

تا کی این هجوم بی تو ای نفس نفس زدن ز عشق

دیوارهای تنگ مخملی تابناک

این حدیث من در تزلزل وجود این قفس که هر روز تنگ تر می شود  ز پیش

و تو که هرروز محو میشوی میان این همه دود و دود

من هراس می کشم بدون تو

و ترس می خورد بر دریچه دلم

شاید به حادثه ای نفی می کنی مرا

تا وقت بر دمیدن صبح بارهای بار

/ 3 نظر / 10 بازدید
deako

گاهی بر ميگردی و می بينی همه چيز هيچ است و چيزی کم! گاهی ديوارها آنقدر نزديکند که خيس از نفسهايت می شوند! گاهی دلت می خواهد تا آخر دنيا بدوی و می بينی آنجا هم دنياست گاهی......باز می گردم و کودک ميشوم اما آزاد! به هر جا دلم می خواهد ميروم به هرچه دلم بخواهد فکر می کنم .ساده بگويمت ساده شو ساده فکر کن تا ساده ماهيت آدمها و دنيای بيرونت را ببینی.آنچنان غرق غروبی که سحر يادت نيست!

مريم

اينو تازه گفتی؟بگو نذا بخشکه اون يه ذره استعداد نداشته تم!

شيما

سلام..مغزم طوری تعطيله که حوصله ندارم فکر کنم چی نوشتی.نيست که حرفاتم خيلی واضحه..فقط اومدم که بگم هستم