این متن با لینک https://www.facebook.com/mahsa.motahar/posts/10204510844144198 در فیس بوک درج شده

داشتم روی کتابم کار می کردم، از صبح به سرم زد کمی تغییر کنم. لپ تاپ را بستم،مانتو نویی را که هفته پیش خریده بودم پوشیدم و به آرایشگاه رفتم ، شاید چهار یا پنج ماهی می شد به آرایشگاه نرفته بودم. هنوز برای کارهایم به قیطریه می روم با اینکه دو سال است از آنجا آمده ایم این سمت ولی هنوز برای خیلی کارها به انجا می روم. یکی از این کارها آرایشگاه رفتن است . موهایم را کوتاه کردم، دستی به ابروها و صورتم کشید کمی آرایش کردم. اینها توصیه دوستان نگرانیست که این روزها پا به پای خستگیها و بی تابیهایم می آیند عطر زدم و کلی خودم را در آینه نگاه کردم. با دوستی ساعت چهار و نیم قرار داشتم وقتی به خودم آمدم ساعت چهار و ربع بود من قیطریه بودم و محل قرار نزدیک خانه. و من حتی نای رانندگی نداشتم. این روزها دلم نمی خواهد رانندگی کنم ، دلم نمی خواهد جایی بروم. توی ماشین نشستم آنقدر ذهنم پرت بود که راه خانه را یادم نمی آمد،
پشت فرمان نشستم چهره ام را توی آینه دیدم کمی قربان صدقه خودم رفتم ولی بعدتر بغضم گرفت، نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر چشمهایم که این روزها همه اش هوای باریدن دارد،شاید از خستگی، خستگی فشارهای این چند وقت مدتها بود زنانگیم را فراموش کرده بودم،برای همین بغضم گرفت،به ناخنهایم نگاه کردم به لطف سعیده لاک داشتند آن هم از آن قرمز دبستانیها. دو رژ لب را باهم ترکیب کردم و از رنگش خوشحال شدم، اما رنگ این رژها مرا به جایی دور برد به دوازده سال پیش به بیست سالگیم، این روزها مدام بیست سالگیم را مرور می کنم و گاهی از راهی که آمده ام خشمگین می شوم،گاهی خوشحال و گاهی غمگین، رانندگی کردم دو بار خروجی را که به محل قرار می رفت رد کردم، بغضم بیشتر شد، احساس گیجی و بی کفایتی همراه با پرده ای از اشک دستم رفت به تلفن که قرار را کنسل کنم، اما خودم را جمع و جور کردم. از رانندگی توی شهر بدم آمده دلم می خواهد بروم توی یک جاده بلند برانم و بغضم را بشکنم. این روزها حال خوبی ندارم انگار تازه دردهای چند وقت اخیر دارد حالیم می شود.خیلی چیزها را باید تغییر دهم و بسیار خسته تر از آنم که تغییر ایجاد کنم، دوست دارم بروم جایی تنهایی بنشینم و به یک منظره وهم آلود خیره شوم مثل یک کوه که بالایش را مه پوشانده که اسرار آمیز است. کمی صدای قربانی بیاید و کمی موسیقی بدون متن برای مدیتیشن و دعا بخوانم خیلی زیاد احساس می کنم قلبم تنگ شده هزار بار این روزها "رب اشرح لی صدری"خوانده ام، گاهی احساس تنگی نفس می کنم شانه هایم را به عقب میدهم و دوباره بغض می کنم. دلم آغوش دایی جان را می خواهد با یک گریه عمیق، دلم هوای سارا را کرده که این روزها هربار از پل مدیریت رد می شوم به پنجره خانه شان خیره می شوم تا شاید باز شود و مثل آن وقتها پشت تلفن بگوید :"قربونت برم دست تکون بده " دست تکان بدهم و سارا برایم حرف بزند. نمی دانم دلم چه می خواهد. تمام مدت به زور ذهنم را متمرکز حرفهایم کرده بودم.سه ساعتی گپ زدیم دوباره توی ماشین نشستم بغضم برگشت، مدام به خودم گفتم گریه کن ناخود آگاه خودم را نزدیک تپه ای دیدم که یک روز با رویا نیکنام بالایش به تماشای شهر نشسته بودیم و درباره غصه آدمها کلی حرف فلسفی زده بودیم، ماشین را نگه داشتم با پاشنه بلند و در تاریکی از تپه بالا رفتم بالاخره ترکید اما در حد دو سه قطره هنوز دلم پر است. خیلی پر احساس بچه ای را دارم که قلعه شنی کنار دریا درست کرده و حالا مد شده و قلعه اش را آب ذره ذره تحلیل می برد، تب دارم و بدنم درد می کند.دلم سکون و سکوت می خواهد با دستهای مهربانی که بژوید همه چیز درست می شود. در این میان باید توانم را جمع کنم، کارهای کانون را قبل از عید جمع و جور کنم، دوره درسی را که هفته دیگر پیش رو دارم با موفقیت طی کنم، خانه ام را برای عید آماده کنم، بعد هم بروم عید دیدنی و به همه لبخند بزنم، لابد بعدش هم بروم سفر نوروزی، امیدوارم توی آن سفر حالم بهتر شود. هر چند دلم می خواست تور ببرم آن هم پکیج اغوا کننده ای مثل پاریس و وین، دیدار وین همیشه حالم را خوب می کند اما جانم دیگر تاب این همه سفر را ندارد. و البته حال جسمیم اجازه نمی دهد. ولی می دانم کمی بیابان و جاده شاید حالم را بهتر کند امیدوارم چیزی پیش نیاید و فرصت دیدار بیابان و جاده دست دهد. باید زنانگیم را به یاد بیاورمٰ لطافتم را،یا شاید نباید این قدر ادای زنهای قدرتمند را دربیاورم.کمی انسانی تر با خودم کنار بیایم دلم برای وا دادن برای ضعیف بودن تنگ شده.موهایم را کوتاه کرده ام دیگر توی گل سر جا نمی شوند و مدام شره می کنند دور صورتم لخت و رها به حال موهایم غبطه می خورم.

/ 0 نظر / 17 بازدید