امروز در اثنای جا کفشی تکانی چشمم  به یک جفت گیوه افتاد که برایم کوچک هستند و هدیه Sanam Javid​ دوست  فرهیخته و مهربانم هستند. این گیوه ها مرا سوار کردند و بردند و به هجده تا بیست و یکی دو سالگیم که مصرانه گیوه می پوشیدم چرا که معتقد به حمایت از صنایع دستی ایران بودم، کمی بیشتر به خاطر آوردم و عقب تر رفتم و این تب "ایران دوستی " را واکاوی کردم. به یاد پدربزرگ مادریم افتادم که با وجود آنکه به عشق امام حسین(ع) از سفارت ایران در عراق استفا داده بوده و مجاور حرم حضرت در کربلا بوده اما همیشه مادرم از صدای خوش و غزلیات حافظ و سعدی و شیخ بهایی خواندنش تعریف می کند، و عرق عجیب ایرانیش که هرگز شناسنامه عراقی نگرفته و هر سال اقامت خود و خانواده اش را تمدید می کرده. و مادرم اینها که با وجود لهجع غلیظ عربی در هنگام سخن گفتن از کودکی عشق به ایران چنان درونشان بوده که اگر کسی فقط یکبار با آنها دیدار کند می فهمد که هرگز نباید به آنها عرب بگوید. و مادر بزرگم که جامعهَ الکمالی بوده برای خودش و از قلم زنی گرفته تا گلابتون دوزه به صنایع دستی ایرانی مسلط بوده و به دخترهایش یاد داده، هرچند در این مورد اصلا وارث خوبی نبوده ام. یاد دایی جان افتادم با آن نگاه پر برقش وقتی دم از علم برای ایرانیان می زد و به حق که کم نگذاشت برای علم و پیشرفت دانش در این وادی. و خاله هایم که پس از اختراعی مهم در زمینه درسیشان و پیشنهاد عراق برای خرید آن با افتخار می گویند ما ایرانی هستیم و به ایران میایند برای ثبت اختراع، داستان عاشقانه آن دیگری که وقتی ازدواج می کند و از ایران به آلمان می رود بیماری عجیب می گیرد و برای مدتی نابینا می شود، بله خاله جان بیماری دوره از وطن گرفته بوده.به نسل جدیدتر رسیدم پسردایی جانها یا بهتر بگویم برادران عزیزتر از جانم،یکی که به اختراعی نایل آمده که با قیمت گزافی به او پیشنهاد فروش شده کتاب و می نویسد و جور این خاک را می برد و با داشتن چندید رتبه در جشنواره خوارزمی و اندازه کل هیکلش مقاله آی اس آی هرگز صلاحیتش به عنوان یک نخبه برای دکتری خواندن تایید نشده، درباره فروش اختراعش می گوید این افتخار برای ایران است و به عشق ایران است. آن دیگری برادر بزرگتر هم که موسس اولین پارک آموزش فیزیک در خاورمیانه است با کلی ابتکار و ابداع روی تمام وسایل با افتخار نوشته ساخت ایران و هربار که داد سخن از جامعه علمی می گوید چشمهایش برای ایرانش برق شوق می زند. عاشقی را از خانواده ام آموخته ام که از کودکی همیشه اصرار به خرید کالای ایرانی داشته اند البته مرغوبیت را فدای این مساله نمی کنند اما به یاد ندارم بدون بررسی معادل ایرانی کالاٰ از کالای خارجی با کیفیت چشم بسته خرید کرده باشند. قصه هایی که همواره در این خانواده روایت شده سرشار از حافظ و سعدی و عشق به ایران و البته در سالهای اخیر صبغه های مذهبی هم داشته، همه را به بیماری "ایران دوستی" تعبیر می کنم. در اینجا موفقیت فقط کاری برای ایران کردن است. وقتی به پراگ رفته بودیم در وایبر خانواده از بچه ده ساله تا خاله جان در فیس بوک همه از ایران برایم می نوشتند، و خستگی را از تنم می زدودند . در این خانواده اگر برای ایران بمیری تازه وظیفه ات را کمی به انجام رسانده ای. هرگز برای وطن دوستی مسخره نمی شوی و این شعار در دل تک تک جمع چهل و دو سه نفری ما موج می زند که اگر همه بروند و برای این خاک کاری نکنند، ایران ویران می شود.از صمیم قلب از همه نسلهای این خانواده سپاسگزارم که یکی از زیباترین عشقها در دل همه ما جای دارد.
گیوه ها را در جاکفشی می گذارم، دستانم را می شورم و سفره قلمکار اصفهان را برای شام پهن می کنم.

/ 1 نظر / 37 بازدید
عزیزمحمدی

درود بر بانو ، تبریک بابت این همه حس ملی و ناسیونالیستی و عشق به وطن شما و خانواده گرامیتان . من که از نزدیک سعادت اشنایی شما را ندارم ، ولی از دور نسبت به شما ارادت دارم و به وجود همچنین دوستانی افتخار می کنم . گفتم که متن سخرانی شما در پراگ خیلی زیبا و پخته بود .... همیشه سبز و پایدار و پاینده باشید .