شخصیت نگاری فامیل مفخم و معظم اینجانب

عموی من مرد ساده ایست بزرگترین آرزویش نایب الزیاره شدن از طرف مادر بزرگم در مکه است، یکبار هم به خاطر جوانان ایرانی سکته کرده است ، تکیه کلامی هم دارد همیشه می گوید :(جوان است و جویای نام )- هر چند ممکن است فرد مزبور ۵۰ ساله باشد !-شادترین آدمی است که دیده ام چرا که همواره به آنچه خدا داده قانع است و شاکر   .

زن عموی من آدم مهربان و بامزه ایست عاشق تعریف کردن صحنه های اکشن است ، تکیه کلامش هم اینست که (وح میی) که به زبان زنده شوشتری یعنی (وا ! پنداری که ...)، از وقتی حمید وارد خانواده شده بین همه آدمهای فامیل زن عمو را خیلی دوست دارد ، و زن عمو هم متقابلا ما را ،و خوش بخت ترین زنی است که می شناسم چرا که عموی من شوهر چندین ساله اوست تمام بچه هایش سر و سامان گرفته اند و یک فامیل عریض و طویل پر حادثه دارد .

دایی جان من هم آدم خندانی است ،شکم گنده ای دارد که موقع خندیدنش بالا و پایین می رود ،یک معلم تمام عیار است ،  و تکیه کلامش اینستکه( باباجون ...) و بی شماری از تکیه کلامها به دلایل اخلاقی از گفتن انها معذورم 09.gif و مهربان ترین آغوشیست که می شناسم .

زن همین دایی جان تپل مپل هم آدم با نمکیست ، همیشه می خندد و وقتی به او زنگ می زنم حتی حال همسایه مادر شوهرم را هم می پرسد ،اگر با موبایل زنگ بزنم و کار فوری داشته باشم حدود ۴ دقیقه بدون اغراق باید احوال پرسی جواب بدهم همیشه خدا را شکر می کنم که شوهرم فقط یک برادر دارد و هنوز بچه دار نشده اند و از اینکه پدر شوهرم مرحوم شده فقط در همین مورد خوشحال می کند ، وقتی می خواهیم خانه دایی جان تپل مپل زنگ بزنیم همیشه اینکه کی زنگ بزند بین من ومامان بحث است آن هم فقط به خاطر همین احوال پرسی ها ، یک تکیه کلام هم دارد که با مزه است و مهربان آنهم اینکه (قربونت بشم ...) ضمنا من را بچه هفتم خود می داند من هم از این مسال خوشحالم ،  به هر حال زن دایی جان پذیرا ترین آدمیست که می شناسم ، چرا که همیشه جوابش به تعارفها مثبت است و با لبخند آنچه را  که زندگی به او اهدا می کند می پذیرد .

                                                                                              ................ادامه دارد

/ 2 نظر / 11 بازدید
deako

سلام.ايده جالبيه اميدوارم ادامه داشته باشه البته به این شرط که فاميل گسترده در آرامش را با سونامی خانوداگی روبرو نکنی!

شيما

هه هه...ميگم آخره اين داستان قراره چه اتفاقی بيافتاده؟!!