ای خواب خوب خوشبو ،چیزی بگو دوباره

چشمم به راه شب ماند، دنبال هر ستاره

شاید امید واهیست برگشتنت به نزدم

غیر از امید و رویا دیگر نه راه چاره

یادش به خیر آن روز من بودم و تو بودی

حالا منم مچاله،جای تو قلب پاره

شب می شود،دو چشمم سنگین و مست ومخمور

ای خواب خوب خوشبو ،چیزی بگو دوباره

 ××××××××××××××

برای دایی جان که هنوز بعد از گذشت چند سال از رفتنش به نبودنش حتی ذره ای خو نگرفته ام

"مصراع اول را در صفحه فیس بوک قدسیه شهرکی خواندم"

 

/ 2 نظر / 33 بازدید
سحر وفایی

گریم گرفت... منم بعد از دو سال که از فوت پدرم گذشته هنوز اصلاَ نمی تونم عادت کنم... روح دایی تون در آرامش باشه.... منم بیشتر شب ها چشمام سنگین و مست و مخمور میشه ..... از شعر تون لذت بردم.انگار از دل خودم بود.

مه مطهر

درک می کنم سحر جان داییم برای من پدر بودن