این یک داستان نیست !تمام آن چیزی است  که از آن تلقی "من " دارم .

   من و گردشگری ادبی شاید مبارک ترین اتفاق زندگیم باشد . ابتدا شرکت در این

   همایش  اهداف حرفه ایم را تامینمی کرد . و حالا انگار چیزی درونم کلید خورد .

  از کودکیم بگویم بهتر است که شعر حافظ حفظم می دادند و شبهای کودکیم سرشار از

  قصه های قرآن بود .یادم هست تازه خواندن و نوشتن را آموخته بودم .  شب یلدا بود

  همه مثل همیشه خانه دایی جان بودیم . آن روزها خاله هایم با دایی جان زندگی می

   کردند،  خاله گفت برو از توی کتابخانه اتاقم کتاب آبی رنگی هست با نام حافظ

  خلوت نشین را بیاور ،دو پله یکی بالا رفتم ، دوست داشتم که آنها بیت اول را

  می خواندند و تا ته غزل برایشان می خواندم . در کمال ناباوری آن شب خاله جان

  حافظ را به من هدیه کرد و این کتاب بی اغراق تا 20 سالگیم مونس هرشب من بود

  آنقدر که هنوز هم توی کتابخانه خانه ام ورق ورق شده اش را نگه می دارم و هنوز هم

  وقتی دلم هوای حافظ کند آن را می خوانم . پدر هم که عاشق سعدی بود و کلیات

  سعدی را خواندن تفریح دوره دبستان و راهنمایی من . و وقتی مجبورم می کرد که

  انشاهایم را برای دیگران بخوانم همیشه بیتی از سعدی چاشنی تشویق من بود و

  یک اعتراض همیشگی که از سعدی توی انشایت شاهد بیاور .آن وقت من دستم

  را به کمرم می زدم و می گفتم سرقت ادبی نمی کنم .

  مولانا راهم خاله به زندگی من وارد کرد همه چیز با جادوی دیوان شمس شروع شد

  شبی بارانی که از رعدو برق از خواب پریده بودم و گریه می کردم شش یا هفت سالم

  بود خاله در میان تاریکی کتابی را ازکتابخانه بیرون کشید و خواندآنقدر موزون و مسحور

  کننده و نامفهوم بود که آرام شدم . هرچند نمی فهمیدم چه می گوید این پیر آشفته

  حال اما چیزی توی دلم می ریخت و این بود و بود تا شیرین ترین لحظات من و حمید

  که به خواندن مثنوی می گذرد .

  مادر نویسنده اشعار من بود که از سه سالگی شروع شد . و همه را با تاریخ و

   ساعت نگه می داشت و وقتی در دبیرستان نفر اول شعر منطقه شده در کنار

  کلاسهای المپیاد مرا به کلاس شعر و جلسات نقد شعر می فرستاد و چه دل دریایی

  داشت که دخترک نوجوانش به تنهایی می رفت و می آمد . آن روزها از طبعم غزل

  می بارید تا آنکه در 15 سالگی مردی از جنس ادبیات وارد زندگیم شد . در محضرش

  شیخ محمود شبستری از خطو خال و ابروی جهان می گفت که بر جای خویش نیکو

  بود و دختر ترسا قرآن شیخ صنعان را به آتش می کشید .تا محی الدین عربی و فلتات

  السنه اولیا و فیهدما فیه و مکاتب شمس، خیام و باباطاهر رباعی به جانم می ریختند

   و هفت پیکر نظامی به لیلی می پیوستند و مجنون و فرهاد در قرارهای

  هفتگی استاد که هفته ای دو روز بود مشاعره می کردند . و این تمام نوجوانی من بود

  غزل و فیزیک . و من بی توجه به این عشق بزرگ وارد رشته کامپیوتر شدم . که خدا را

  شکر که معشوق تازه از راه رسید گردشگری ! و شد تمام هستی من .

 همان روزها که هنوز به قول خودمانی تر جوجه تور لیدری بیش نبودم ،دوستی داشتم

  به نام محمد علی نیازی که بزرگداشتی برای مولانا برگزار می کردند . سال 81 یا 82

  بود پیشنهاد دادم مسیر سفر مولانا را به جای همایش مرور کنند و همایش را در

   مسیر سفر مولانا برگزار کنند .نمی دانم صغر سن من یا شلوغی بازار بود که این

  ایده چندان جدی گرفته نشد .اما من عشقم را داشتم توی تورهایم برای مسافران

  تفالی به حافظ می زدم ،عبید زاکانی می خواندم و داستان از مولانا می گفتم .

  این روزها تمام شعرای بزرگ در ردیفهای کتابخانه ام صدر نشین تمام کتابهایم به

  صف ایستاده اند کمی پایینتر نزدیکیهای زمین کتابهای جهانگردی صف کشده اند و

  چندی پیش دریافتم بیش از آنکه در جوار کتابخانه ام سرفراز باشم ،سر به ردیفهای

  پایین می زنم .انگار فراموش کرده ام یکی از آرزوهایم خواند ادبیات در دانشگاه است.

  چندی پیش آرش نورآقایی ایده همایش گردشگری ادبی را مطرح کرد و مثل همیشه

  همتش را در برگزاری آن گمارد . در همان ابتدا از آرش خواستم که وارد شوم و همکاری

  کنم نمی دانستم چرا بیشتر هدفم بعد علمی قضیه بود . و حتی در وبلاگ آرش

  نقدی هم بر بعد علمی نوشتم .اما آهن ربایی عجیب مرا به آن سو می کشاند . آرش

  پذیرفت و بعد هم استاد گرانقدرم دکتر قادری مرا در کمیته علمی قرار داد. مثل همیشه

  سعی کردم کمک کنم . اما چند روز پیش انگار چیزی در من روشن شد .

  معشوق کودکیم ادبیات و معشوق دوره جوانیم گردشگری با یکدیگر ملاقات کرده اند

  و چه ملاقات مبارکی ،هیچ تعارضی میان این دو نیست .

 تصمیمم را گرفته ام  این دو را با یکدیگر به رقص در خواهم آورد .

 آرش عزیز از این لذت عمیق از تو سپاسگزارم .

   

/ 7 نظر / 27 بازدید
ahmadi

یادداشت:سرگردانی تعداد نظرات: 0 یکشنبه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱تاریخ یادداشت: نام: آدرس ایمیل: آدرس سایت: متن پیام: تعداد حروف مجاز: 495 کد امنیتی: نظر خصوصی ذخیره مشخصات ahmadi٩:٥۱ ‎ب.ظ - یکشنبه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ سلام .وقت بخیر تبریک میگم وبلاگ خوبی دارید.خوشحال میشم سری به سایت شهر ما بزنید و نظرتون رو در مورد سایت بگید .چون به تازگی راه اندازی شده احتمالا ایراد زیاد داره قطعا نظرات شما به ما کمک میکنه.خوشحال تر میشم اگر سایت ما رو لینک کنید و به دوستانتون معرفی کنید به زودی امکانات خوبی هم داخلش راه اندازی میشه و شما میتونید همچنین نقاط گردشگری و تاریخی شرق استان تهران رو در سایت ما ببنید. http://varaminnameh.com منتظر نظر شما تو سایتمون هستیم. درصورتی که به فعالیت در اینترنت علاقه دارید می تونید در قسمت همکاری با سایت فرم پر کنید

آرش نورآقایی

سلام برات خیلی خوشحالم و سپاس از این متن شاید این مطلب هم جالب باشه که به نظرم "گردشگری ادبی" مفهوم گمشده ی خیلی از ایرانی ها باشه. ایرانی هایی که هم به سفر علاقه دارن و هم به ادبیات تا امروز بیش از 100 چکیده دریافت کردیم و این یعنی محشر

الهام

استاد چقدر خوب نوشتید عالی بود...و من افسوس می خورم که چقدر نخوانده دارم. تبریک می گم به خاطر این همه خواندن. امیدوارم یک روزی من هم بخوانم این همه نخوانده ها را...

سمیه مهدوی نیا

مهسا چه نوشته ی لطیفی بود روحم رو قلقلک داد و من رو یاد روزهای دوره دبیرستانم انداخت که خیلی حافظ می خوندم. ممنون از تو

فریناز

استاد گرامی موفق باشید. ... قلمتون خیلی روان و دل انگیزه و به دل می شینه.....من را هم در جریان این گردشگری ادبی فرار دهید خوشحال می شوم...

naime hanafi

khaharam.....aliiiiie...hese taze shodan daram inshab....thanks

غزاله

چقدر خوبه که دو معشوقت با هم ترکیب شدن. موفق شدی دوستم :)