rt

        شکفتن و نو شدن

        بهار می آید و من به نزدیک مادرم می رود،امروز دستهایش می لرزید و کمی

       هم سرش ،و صدایش که زنگ پیری می زند ،موهای خاکستریش و چروکهای

        گردنش که جای سر مرا گرفته اند آن روزها که راه می رفت و سرم را میان گردن

       و شانه اش می گذاشتم و میخوابیدم ، همان 28 سال پیش ! صدای نفس نفس

      زدنش می آید و شکمش که بالا و پایین می رود . دارم می روم آن نزدیکیها ،آمده

      است کمک که اسباب جمع کنیم و چشمهایش که برق شادی می زند .

     و دستانش که اندکی می لرزد و زنگ پیری که در صدایش پیچیده ! می دانم

    برای بوییدنش وقت کمی دارم ،شعله روشنش دارد کم سو می شود! قرآن

   می خواند مثل همیشه و اینبار به نیت حامد که دردهایش کم شود . کمرش را

   صاف می کند ،گوشهایش سنگین تر شده اند و سمعک را هم نمی زند، می دانم

   دوست ندارد و بلندی صدایش را بهانه می کند . دارد کم سو می شود !

  و زنگ پیری که در صدایش پیچیده و دستهایی که می لرزند و سری که اندکی لرزش

  پیدا کرده و من که سیر تماشایش می کنم ،و سوالهای پی در پیش که کلافه ام

    می کند. دارم می روم نزدیک او جای چند کوچه بالاتر ، شاید بیشتر وقتی برای

    تماشایش بگذارم .

 

 

                      

/ 6 نظر / 28 بازدید
نگین

سلام عزیزم وبلاگ زيباي داري به من هم حتما یه سر بزن..! موضوع وبلاگ من سرگرمي تفريحي بازم بهت سر ميزنم راستی اومدی نظر بده [گل][گل]

رامین پاک نژاد

چه احساس پاکی. با مادر بودن و در کنار او بودن . اما به نظر من نور وجودی او کم سو نمی شود بلکه زمانه گردی را در برابر دید و درک ما می گذارد، طوری که او را کم سو تر می بینیم. در دم و بازدم هر مادری حیات برای فرزندان است و چه خوش به سعادت فرزندی که قدر این گوهر بی نظیر را تا زمانی که در کنارش هست می داند. درود به همه مادران

ققنوس&سیمرغ

جمله عاجز روي در خاك آمدند در خطاب ما عرفناك آمدند من كه باشم تا زنم لاف شناخت آن شناخت اورا كه جز با او نساخت

بهار

چه قدر این زن دوست داشتنیه مهسا

jandaghabady

ye kam rejim begir khanoome menat kesh o avizoone ajanse ivar......................k haghe bache ha ro khordy o toor mibary oroopa ba pichoondane etelauate ajans ha o elam nakardan to jalase