امروز پایان بیست سالگیست، به این سه دهه نگاه می کنم، به خنده هایم

                به شادیها وغمها، حس می کنم زیاد زیسته ام، بسیار دیده ام و شنیده ام

                انگار باید کمی آرامتر حرکت کنم.در این سه دهه تقریبا هر چه را دوست

               داشته ام به دست آورده ام (البته به جز پول)،کلا فهمیده ام که در پول درآوردن

               استعداد چندانی ندارم، و یا شاید علاقه ای به بدست آوردنش نداشته ام،

              در آستانه سی سالگی هنوز دغدغه هایم رنگ و بوی 20 سالگیم را دارد.همان

              مفاهیم انسانی که فکر می کنی روزی باید ازشان دست برداری،هنوز دست

              دست برنداشته ام .در آستانه سی سالگی بسیار متفاوت تر خودم را

             می پنداشتم .می پنداشتم هنوز ازدواج نکرده باشم اما اکنون 7 سال است

             که پیوندی با کسی دارم که دوستش می دارم.می پنداشتم ایران نباشم

             اما هنوز اینجا هستم و خیال رفتن هم ندارم.فکر می کردم 5 زبان زنده دنیا

             را بلد باشم اما اکنون سه تا بلد هستم. دوست داشتم استاد دانشگاه باشم

            تقریبا هستم . دوست داشتم دکتری گرفته باشم که هنوز محقق نشده. و

            دوست داشتم تا این سن مثل فروغ کلی کتاب شعر چاپ کرده باشم.اما دریغ

           از حتی یکی.فکر می کردم در سی سالگی معروفترین فیزیکدان جهان خواهم

          بود که :)) آرزوهای کودکی، و سی سالگی دست نیافتنی. همیشه

          سی ساله ها به نظرم کلی بزرگ بودند و کلی عمر کرده بودند.اکنون بسیار

          زندگی کرده ام، شدیدا در عرض زندگی زیسته ام اما هنوز بزرگ نشده ام.

          هنوز خیلی بارقه های کودکی در قلبم بالا و پایین می پرند .

          سی سالگی از راه رسید و خوشحالم که وقتی به لحظه هایش فکر می کنم

          گاهی لبخندی از رضایت می زنم و بالتبع آن اشکی از غمها در گوشه چشمانم

         حلقه می زند. آرزو داشتم در سی سالگی دایی جان را بغل می کردم. با خودم

         عهد کرده بودم در سی سالگی دستش را ببوسم و حالا نیست. سی سالگی

          دغدغه های خودش را دارد که بر خلاف بیست سالگی دلت یک بزرگتر را 

         می خواهد ،بر خلاف بیست سالگی که می دانی چه باید بکنی ،سی سالگی

        سن تردید است و دلت می خواهد دایی جان باشد تا بروی و بشینی و بگویی

         او از عینک هفتاد سالگیش برایت بگوید. جایش در سی سالگیم خیلی خالیست

        بیست سالگی می گویی همه چیز را تغییر می دهم و در سی سالگی می گویی

       گاهی برخی چیزها را باید پذیرفت،مثلا همین کاهش انرژیت را به طور واضح، دلت

      می خواهد این قدر متلاطم نباشی. سی سالگی دهه گاهی می دانم چه کنم

      است بر خلاف بیست سالگی که میدانم همیشه باید چه کنم است.

      منتظر چهل سالگیم هرچند خیلی دور به نظر می رسد اما می دانم روزی مثل امروز

     که در انتهای بیست سالگی نشسته ام و می نویسم .درباره اش سخن خواهم

   گفت .

    فردا تولد سی سالگیم است :)

/ 9 نظر / 32 بازدید
بلاگ دایر

وبلاگ خود را به فهرست وبلاگ های فارسی اضافه کنید.

نعیمه

تولدت مبارککککککککککک عزیزم.....حس جالبیه....غریب و زیبا...ژاینده باشی غزیز تر از جان...یادنت نره شب تولدت دماغ من شکستک :-)

دوست برفی

به سی سالگی خوش اومدی عزیزم. امیدوارم تک تک ساعتهای بودنت رو زندگی کنی :) [گل][هورا][گل][هورا][گل][هورا][گل]

خوش اومدی رفیق خوش اومدی :) :*

طوبا آذرگشب

تولدت مبارک مهسای عزیزم... استاد دوست داشتنی فنون راهنمایان تور... برات شادی و سلامتی آرزو می کنم. [گل][گل][گل][ماچ]

دینا

کمی ترسناکه این حال و هوا و این کاهش انرژی ...اما به شدت سی ساله شدن و بزرگ شدن با اونهایی که دوستشون داری حس خوبیه ...کاش کنار هم رشد کنیم ما بچه های این نسل عجیب و کاش زمان 70 80 سالگی هم لبخند رضایتی باشه ...باید آرزوهامونو به یاد هم بیاریم...

پوریا اقبال

بسیار صادقانه و زیبا بود.اما کمی نگرانم کرد چون من هم سه ساله شدم و دوست ندارم برخی مواقع دچار تردید شوم.کسر انرژی هم احساس نمیکنم.شاید به خودم دروغ میگی، نمیدانم...

سارا

سلام تولدت مبارک. شاد و سلامت باشی.

حلاج

سلام.زادروزتان مبارک.از طرف بنده و همسرم