یاد استادان :
در روزگار نوجوانی استادی داشتم به نام "احمد محبی آشتیانی " رفیق شفیق پسردایی جان بود با قدی بلند و چشمانی نافذ، من 12 ساله بودم و ایشان 29 ساله دانشجوی پزشکی باهوش و مهربان، من پیش این استاد عروض و قافیه می خواندم، تا به زعم خانواده پروین اعتصامی دومی از نوجوان مستعد دردانه حسن کبابی آن روزشان پدید بیاید. بنده خدا "احمد آقا" یا به قول من آن روزها استاد بسیار پیگیر عروض و قافیه را به من گاهی قیافه ام شبیه دوهزاری چکش خورده می شد تدریس می کرد، شعرهایم را می خواند و اصلاح می کرد و این ماجرا تا چهارده پانزده سالگی بنده ادامه داشت . بنده گاهی به تعبیر حافظ ایشان را "شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان" خطاب می کردم یکی از تکنیکهای ایشان ضرب گرفتن با وزن شعر بود. القصه در این اثنا شب شعرهای سمپاد "سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان" هم بود که سالی یکبار برگزار می شد و من مشتاقانه برای شنیدن شعرهای "احمد آقا" و پسردایی جان می رفتم. آنجا پیرمردی بود واصل به نام "آقای محدث" که کعبه آمال "حازم" و "احمد آقا" بود.متاسفانه هفته گذشته خبردار شدم که آقای محدث فوت کرده اند. خبر فوت آقای محدث مرا به برد به آن روزهای بیخیالی نوجوانی، به شعربازیهایی که با "حازم" پسردایی عزیز تر از جان می کردیم مثلا او شعری می گفت که اولین حروفش را که می چسباندی به هم می شد مثلا "مهسا خر است" و من را مجبور می کرد که با شعر پاسخش را بدهم. یا در ابتدا برای تقویت قافیه شناسی من از حدود پنج سالگی با هم بازی قافیه می کردیم او یک کلمه می گفت و من باید هم وزن و هم قافیه آن کلمه دیگری می گفتم. یادم هست یکبار "احمد آقا" غزلی را به من دادند که تکمیل کنم غزل قطعه ای از ترجیع بند بود که سبک مورد علاقه ایشان بودٰ با این مطلع "ای آیت دوست دارم دوست ...... روت آینه خوست دارمت دوست" ردیف "دارمت دوست" با حروف قافیه "اوست" خیلی سخت بود برای من چهارده ساله و از سختی درس آن هفته تصمیم گرفتم دیگر شعر نگویم و کلی زحمت کشیدند این دو نفر تا بنده لوس از قهر دربیایم و دوباره دست به قلم ببرم.با کمک "احمد آقا" و "حازم" عزیز تر از جانم نوشتن من راه افتاد مدتها هر چیزی که قرار بود بگویم را برای "حازم" می نوشتم، و حالا هم نوشتن برایم آرام کردن لایه های درونی است. البته تنبلی مرا از غزل و قصیده سرایی دور کرد و دیگر مثل بیست سالگی غزل سرایی نمی کنم. حالا "حازم" چهل و نه ساله است با روزگاری سخت که گذرانده موهایش جو گندمی شده،ورشکستگی،و بیماری سرطان مدتی او را تحلیل برد وخدا را شکر جان به در برد،مدتهاست قرار است با حازم حرف بزنم هر هفته قرار می گذاریم که برویم بیرون و نهاری را دو نفری با هم بخوریم اما نمی شود و دیدار ما محدود شده به مهمانیهای خانوادگی که البته در خانواده ما بسیار پرتعداد هستند، و گاهی گپی تلفنی که کوتاه است و همیشه یکی از ما دونفر در حال دویدن به سمت جایی است. از "احمد آقا" هم خبری ندارم می دانم ازدواج کرده و احتمالا باید تا به امروز بچه دار شده باشد. اما امروز کتاب شعر یادگار آن روزها را گشودم و یکی از شعرهای "احمد" را خواندم. آن وقتها نمی فهمیدمش ولی امروز شرح حال من است . دو تکه از این ترجیع بند زیبا را می نویسم :
خسته ام از اضطراب چرخه مینا
خسته ام از فکرت نیامده فردا
خسته ام از مردمان بی سر و بی پا
خسته ام از های های و قهقهه غوغا
خسته ام آسوده ام کنید خدا را
در پی منزلگه و زقافله بیزار

دف به کف آرید، مه زخانه برون شد
چنگ به چنگ آورید گاه جنون شد
چشم بگیرید هان به عزم فسون شد
طره مشکینش از حجاب برون شد
تاب دو زلفش دو نون کن فیکون شد
گفت گرفتار شو، شدیم گرفتار

تقدیم به Safoura Elyasi به یاد روزگار خوش گذشته

این پست با لینک https://www.facebook.com/mahsa.motahar/posts/10204496067934802 در فیس بوک درج شده

/ 2 نظر / 78 بازدید
آرش

قلم بسار توانای داری مهسا جان لت بردم