کسی به من بگوید شش ماه چند روز است، چند لحظه دیگر باید دندان روی جگر 

      بگذارم،  باز هم صبر می کن. اما چیزی عمیقا به من می گوید که شفایی در کار

     نخواهد بود. خسته ام از تلاش و دویدن و دوباره سال و ماه را شمردن .

     اینجا چه می کنم؟ میان این همه تردید، میان این همه بی تابی. باید شش ماه دیگر

     را صبر کنم باشد به حرمت ده سال صبر می کنم. اما می دانم تو باز همان خواهی

      بود آرام و بی حرکت و من بر سر گوری گریه می کنم که مرده ای در آن نیست.   

     اما باز صبر خواهم کرد، مثل ده سال گذشته با تو خواهم ایستاد و باز قلبم را خواهم

     گشود. این آخرین فرصت است ترا قسم به حرمت آنچه بین ما بوده و هست .امیدم

     را ناامید نکن.

 

    

/ 0 نظر / 18 بازدید