ماه ناموزون

آنقدر ننوشته ام که بوی مردار از همه جای این صفحه می آید .اما خوب است بوی مردار همه را فراری داده .دیگر  کسی به خواندن من نمی آید .شاید این هم از عواقب فرسودگی است .فرسوده شده ام .

****************

نیامدنت حس تلخی بود

****************

چقدر این زندگی جدی شده است

دیروز ۴۰ درجه تب داشتم

هزیان نمی گفتم

با آگاهی کامل وصیت می کردم

و تو

مهربان

می خندیدی و فقط در آغوشم می گرفتی

تحمل درد حتی  یک تب ۴۰ درجه از من رخت بربسته

به خدا خسته ام

و تو

مهربان

دستهایت را آب می زدی بر پیشانیم می کشیدی

شاید ندانی که می دانم تا سحرگاه بیدار بودی

تب را با دستانت به جانت می کشیدی و من ...

کاش همانقدر که دوستت داشتم دوباره دوستت بدارم

همانقدر که اکنون دوستم داری و

من از شکستن شیشه دلت از دل سنگیم  می ترسم

چقدر این زندگی جدی شده است

کودکیم رفته

دیگر حتی برای درد تب ۴۰ درجه هم مسکن می خورم

و تو

مهربان

درمیان این فرسودگی و بی میلیم عاشقانه مقاومت می کنی

ومن

نا مهربان ....

*****************

چرا قبلها ترا می دیدم

و این روزها

اینهمه خودم را؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |