ماه ناموزون

 

 

این پیرمرد با این نگاه مهربان و زلال یک جنگلی است ،خودش می گوید :" ما جنگلیها حیاتمان به این درختها بسته­است " مثل جنگل سبز و مثل چشمه بالای کلبه چوبیش زلال و بی ریاست . او دامهایش را زمستان در ارتفاعات پایینتر کوههای درفک می چراند و در تابستان به قول خودش  مالها را به ییلاق یا همان "دیلمان " زیبا و افسونگر می برد . او زیر لب بدون آنکه بداند چه شگفتی از موسیقی می آفریند! زمزمه می کند :

"شنیدم کوزه­ای با خاک می گفت        که این دنیا نمی­ارزد به کاهی"

تحریرها دیلمان را از استادان موسیقی زیباتر ادا می کند ، به یاد استاد" بنان" می افتم ،همدم همیشه سفرهایم این بیت با صدای استاد" بنان "  است که "دیلمان " می­خواند :

"سحر بلبل حکایت با صبا کرد                    که عشق روی گل با ما چها کرد

ازآن رنگ رخش خون در دل افتاد              و ازآن سرخی به زردی مبتلا کرد

خوشش باد آن نسیم صبح گاهی                   که درد شب نشینان را دوا کرد "

ضبط ماشین را روشن می کنم ،پیرمرد چشمهایش از اشک پر می­شود ، می پرسم ؟"بابا جان این صدا را        می­شناسی؟" با سادگی خودش و با لهجه شیرین گیلکی می­گوید:" نه! اما به گمانم بچه همین ییلاق خودمونه!..."

لبخند می زنم ! می­ گویم :"فکر کنم از شما آواز یاد گرفته ها..."غش غش می خندد و به شوهرم می­گوید :" این خواخور* چه خوش خیاله ! من که همیشه تو دلم می خونم " رو به من در حالی که دستش را به سر بی مویش می کشد می­گوید :"خواخور چاییته بخور" می­گویم:"چشم،اما شرط داره ! بگو چرا اشک اومد تو چشماتون؟" بیت استاد را تکرار می­کند "سحر بلبل حکایت با صبا .... "  و آه می­کشد ، دلم آرام نمی­گیرد شرار "دشتی " به بلندی "دیلمان" و سوز صدای پیرمرد اشکم را جاری می­کند،عطر چای دست ساز جنگلی و بوی دود و غروب و صدای حشم پیرمرد، و برادرزاده­اش که دعوتمان می­کند داخل کلبه برویم .

پیرمرد عذر خواهی می کند و به آغل می­رود و زیر لب زمزمه می­کند، تحریرهای "دیلمان" از راه رفتنش زاده می­شود .سؤالم را از برادرزاده­اش می پرسم:" چرا عمو گریه کرد؟"

برادرزاده­اش میگوید :" بابا؟، آخه ما بهش می­گیم "بابا " بقیه بهش می گن "مشتی" مامانش که مریض بوده یه بار جوونیاش با ننش رفته مشهد، اون مجرده و هتاد سالشه ،"بابا " اسمشه ."

می­گویم:" خوب چرا "بابا " گریه کرد؟ آهنگو شنیدی ؟" می­گوید :" آها!... آخه بابا عاشقه! عاشقه "گل" همه "گلی" صداش می کردن " می­گویم:"باریک الله "بابا" تازه یادش اومده عاشق بشه !اونهم الآن؟" می­خندد، با آن چشمهای وحشیش ، و می­گوید :" الآن که نه ،وقتی "بابا" جوون بوده عاشق دختر همسایه می­شه ، اسمش "گل" بوده ،دختره را می­دن به پسر عموش ،بعد از یک ماه دختره می­میره ،"بابا" هم دیگه هیچ وقت زن نمی­گیره ،از اون موقع تاحالا می­گه من همین زودیا می­رم پیش "گلی" اگه بی وفایی کنم ،با چه رویی تو چشمهاش نگاه کنم؟"

به راستی که مجنون متعلق به همین فرهنگ و دیار است ،چشمهای "بابا" برای دیدن چشمهای "گلش" زلال مانده....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٩ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |