ماه ناموزون

روزی که شعر تازه تقدیم تو شد

 تمام تازگیها را با خود برده بودی

 و من کودنترین شاگرد کلاس نبودنت باقی مانده بودم!!!

**************************************

میدونی شعرایی که مینویسم مال دو سال پیشه با اینکه تو یه آب خنک  زلالی ولی با آتیش زیر خاکستر چی کار کنم؟؟؟؟؟؟

*************************************

من یه دایی دارم که شش تا بچه داره با دوازده تا نوه که همه اونها توی بازه سنی 1 ماهه تا 10 ساله هستند البته چگالی زیر 7 سالشون بیشتره و فکرشو میتونید بکنید که بچه های تو این سن وسال چقدر ادا اصول و کارای بامزه دارند هر کدومشون با اینکه سن کمی دارن ولی برای خودشون شخصیتی هستند که باید در موقع برخورد باهاشون ویژگیای شخصیتیشون یادمون باشه و گرنه باید فاتحه خودمونو بخونیم وواقعا هر کدومشون برای یه شهر بس هستند حالا شما باید وقتی این مهد کودک سیار که همشون هم به یه اندازه واستون عزیزن جلوتون قرار میگیرن به اندازه 12 تا شهر (نه آدم!!!) صبر و حوصله و ابتکار و خلاقیت و عشق داشته باشین تا از پس این قوم یاجوج ماجوج بر بیاین و حافظه بی نهایت قوی برای یادآوری علایق و در عین حال شیرین کاریهای بچه هایی که همه براتون به یه اندازه عزیزن. بگذریم یک نفر توی این دوازده نفر هست که اولین چیزی که توجهتونو بهش جلب می کنه چشمای قشنگو همیشه متعجبشه که با صورت سبزه و خنده زلالش بدجوری  دلبری می کنه و اینکه سریعا فکر میکنید این بچه چرا اینقدر لاغره ؟و اگر هم مثل مادرش باشید و قبل از دو سالگی میدیدنش با خودتون می گفتین چرا حرف نمیزنه؟ با توجه به اینکه اکثر بچه های خانواده قبل از دو سالگی یا اینقدر حرف زدن که سرتون رفته یا اینکه یکی دو بار درسته قورتتون دادن که آرزو کردین ای کاش مثل بچه های دیگه دیرتر به حرف می افتادنداین نکته برای مادرش یه کم جای نگرانی داشت ولی خدا رو شکر اینیکی هم زبون باز کرد و حالا چهار سالشه وکلمات قصار و ادا اطوارا و استدلالی داره که منحصر به فرده اسمشم محسن آقا است.

محسن: مامان بیچاره پارکینگ

مامان :  (با دهان باز ) چرا مامان ؟

محسن : آخه همه این طبقه ها رو دوششن ولی خوشبحال پشت بوم چون اون بالا خودش روی دوش همه است

 

یا اینکه این آقا اصولا هر کاری غیر از حرف زدنو زورش میاد انجام بده

مامان : محسن جان بیا نقاشی کنیم

بعد از پنج دقیقه

محسن : مامان مداد رنگی خوب نیست کم میکشه پاستیل بده

مامان : خوب اگه نوکش کند شده میتراشمش

محسن در حالی که پاستیلو برداشته و تمام صفحه را با خونسردی در مقابل چشمای مامانش رنگی کرده میگه

محسن : اهان مامان این خوبه ببین چه زود تموم شد بیا این مال تو و میره دنبال بازیش

 

بقیه کاراشم توی آپدیتهای بعدی مینویسم

************************************

 

میدونی یه موقع واقعا توی رابطم با تو به این نتیجه میرسم

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم                       زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

نه؟

************************************

وقتی یه آدم سر 70 سالگی هنوز هم اصرار به خراب کردن داره به من چه که جورشو بکشم؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٢۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |