ماه ناموزون

مدتها بود که اینقدر خودم نبودم

...........................................................

فیلم انجمن شاعران مرده را چند وقت پیش دیدم ُاز اینکه نمی توانم آنطور معلم باشم شرمنده شدم /اما تصمیم گرفتم بشم .

.........................................................

دیگر در درونم میل به سفر ندارم ، نه اینکه نخواهم سفر کنم ، دیگر میل به کندن ندارم ، جهت اطلاع دوستان اقیانوس طوفانی اجالتا آرام شده ، خبر از سامانه های بعدی ندارم اما اینجا درون قلبم سکون خوبی را احساس می کنم ، تصمیم گرفتم تا چند وقت آینده هیچ کشتی در من غرق نشود ، شناگری رت به کشتن ندهم ، بی خود هم کف به لب نیاورم (جهت اطلاع شیما!)

.....................................................

پس از جنگهای خونین فراوان با مهسای معترض درونم یک کشف عجیب کردم :

زن بودن یعنی عمیقا پذیرا بودن مثل زمین است .

زن بودن حس خوبی است ، زنیت خود را بپذیریم

....................................................

خیلی وقت درون خودم یک آدم عریان می دیدم که سرشو برده بالا مشتهاشو گره کرده و از ته دل فریاد می زنه !!!!! دهنشم بسته نمی شه،اما یه راه حل پیدا کردم ،

    ذهن تعطیل

فرستادمش مرخصی، خیلی بهتر شدم هرچند هنوز مشتهاش گره کرده است دهنشم آماده فریاد زدن اما حداقل صداش ساکت شده ، چشماشو باز کرده داره نگاه می کنه

................................................

کسی اینجارو می خونه اصلا؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |