ماه ناموزون

جاده که می گذرد

من و تو مانده ایم و ردپاها روی برف

سرد می شویم

می گرییم

رد پای باران روی گونه هامان

...

بگذار جاده بگذرد

بگذار رد پاهای باران صورتمان را نقاشی کند

بگذار آدمکها روی تنمان یادگاری حک کنند

؛خط نوشتم که خر کند خنده ؛

من همین سکون را دوست دارم

قاب جاودانه نگاه مردانه ات را  به انتهای نامعلوم جاده

با همان لبخند محو همیشه

نمی خواهم جاده را ببینم که می گذرد و ردپاها را که مانده اند

می خواهم تا ابد نگاهم به ردپای باران گونه ات باشد

من  همین سکون را دوست دارم

آغوش کاهگلی ....

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |