ماه ناموزون

 زن دستهایش را زیر بغلش برد و صورتش را پشت مرد پنهان کرد، مرد لبه های پالتویش را بالا داد و صدایی شبیه اوف از دهانش خارج شد

، زن زیر لب غرولند کرد :(مجبور بودی ماشینو اینقدر دور پارک کنی ٬

الان پوستم خشکی می زنه تو این سرما )

مرد در حالیکه قدمهایش را تند تر می کرد گفت :( داشتن بیلبرد

انتخاباتی نصب می کردن ٬چی کار می کردم ؟ )

زن حرفش را نشنیده گرفت :(همه خیابونا پر از کاغذ شده ٬ وای

عجب سوز گدا کشی ! )

گدایی نزدیک شد :( آقا آتیش داری؟ )

مرد او را ندیده گرفت و گفت :(چه پر رو دیگه کارشون به جایی رسیده

جلو آدمو می گیرن کبریت می خوان !)

زن برای آنکه از شر سرما در امان باشد قدمهایش راتندتر کرد و کاملا

گونه اش را به پشت مرد چسباند ٬ با صدای تو دماغی گفت :( معلوم

نیست این شهرداری چی کار می کنه ٬ نه این کاغذا رو جمع می کنه

نه این گداها رو )

فردا صبح مرد گدا در حالیکه تلی از کاغذهای انتخاباتی ٬

در یک حلبی کنارش  بود  ٬ یخ زده پیدا شد .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٠ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |