ماه ناموزون

چه قدر زود گذشت روزهای پشت ميز نشينی و خنديدنهای بی خيال .

بانوی زيبای زمستانيم در لباس شادی ديدمت  در رقص عشق و در لحظه پروازت به

زندگی و در تمام آن چند ساعت که پا به پايت رقصيدم و خنديدم باور نمی کردم .

 می دانی بانو کی باورم شد ؟ وقتی حلقه را دور چرخانديم و من در نقش خواهر شادان

تو خنديدم و رقصيدم و چرخيدم می دانی در دلم به دور تو می گرديدم و با چشمانم

اشکی را که در آستانه چکيدن بود فرو می دادم .بانوی زيبای من در ميان تلالو چراغها

و لباسهايت من  ۱۵ سال به عقب رفتم و بازگشتم ديدم که هيچ عوض نشده ای

نگاهت همان نگاه مضطرب و مهربان کودکيست لبخندت به روشنی شعله خورشيد

است ِ باور کردم که هيچ ابری نخواهد توانست اين شعله را پنهان کند زيبا بودی مثل

هميشه و من با چشمانم طوافت می کردم و آرزو می کردم که هميشه اين شعله با

همين قوت نور بخش وجودت باشد .نگاه کردم ديدم بزرگ شده ای بزرگ شده ام اما

هنوز زلالی بودنمان با يکديگر زلالی ۱۵ سال پيش است هنوز هم من نازک ديوانه

 مدرسه را ديدم که از دستان مهربان تو خيار شور می گرفت.الناز را ديدم که اول از

همه به تو گفت که دارد می رود . ومهسای هميشه مضطربت را ديدم که هر وقت نياز

به مادری کوچک داشت آغوش تو امن ترين مکان بود و ديدم هنوز اگر از تند بادی سردم

شود نگاه مهربان تو گرمم می کند.دوست داشتم آنجا به همه بگويم امشب شب

نامزدی مهمترين و عزيزترين کس من است اما کسی آن جز او عشق و نگرانی توام در

چشمان مرا نديد او آن شب به من اطمينان داد که تو خوشبخت می شوی و چون از

تو آموخته ام که به او اعتماد کنم باور کردم و می کنم که تو هميشه شاد می مانی .

عزيز بوسه های ۷ سالگيم بانوی دی ماهيم پيوندت مبارک و دلت شاد و لبت پر لبخند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اينو بايد يکشنبه می نوشتم اما نشد !!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |