ماه ناموزون

مثل ديدن يک همکلاسی قديمی که اونقدر باهاش شيطونی کردی که ناله و نفرين معلم و ناظم هنوز دامن گيرت کرده

مثل قدم زدن تو خيابونای بچگی

مثل بوی قرمه سبزی با برنج اصيل ايرانی يا بوی روغن مونده از کتلت نهار يا بوی نون داغ

مثل ديدن يه درخت چنار بلند يا ديوار کاه گلی دم امازاده

مثل پيدا کردن يه نوشته قديمی که مال هشت سالگيته يا پيدا کردن يه هزار تومنی تو لباسی که ۲ سال نپوشيدی

مثل يه پتوی سفيد و صدای پنکه و خرخر آدم بزرگا توی ظهر داغ تابستون که دلت  می خواد بری کوچه دوچرخه سواری

مثل بوی نم آب بعد از آپ پاشی بعد از ظهر روی کاشيهای کف اتاق که با بوی تخمه آفتاب گردون قاطی شده

مثل ديدن يه همبازی بچگی که يا به هم تف می کردين يا زبون درازی و شمشير بازی تو لباس دامادی

مثل شنيدن يه صدای گرم پشت تلفن که مدام قربون صدقت ميره و ميگه چه قدر خانوم شدی در حالی که تو اين ور خط دست کردی تو دماغت

مثل دايی قلمبه ای که هنوز وقتی بعد ۲۳ سال می بيندت قاه قاه می خنده و بهت ۱۰۰۰ تومن ميده بری پفک بخری

مثل معلمی که بعد از ۳۰ سال اولين شاگردشو با يه دختر ۲۵ ساله ميبينه که نوشو بغل کرده

وقتی يکيو می بينی توی خيابون که بالبخند مياد جلو و ميگه خانوم  من چهار سال پيش توی تور کلاردشت مسافر شما بودم خيلی بهم خوش گذشت و بعد توی کامنتات می بينی همون روز يه نفر می گه خاطره خوبی تو ابيانه باهات داشتم از ته دل از اينکه تور ليدر هستی و مردم تو شادترين خاطره هاشون يادتن ذوق مرگ ميشی

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۳ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |