ماه ناموزون

هی آقا! با شمایم!

تاحالا یک اسب روی جناغ سینه تان ایستاده است ؟ طوری که حس کنید تمام استخوانهایتان باهم دارد به درون ریه و قلبتان فرو می رود؟ طوری که صدای خورد شدن چیزی را بشنوید که مطمئنید جایی نزدیک گلویتان است؟ تاحالا فشار خورد شدن جناغ سینه تان به واسطه ایستادن یک اسب روی آن باعث شده خون به گلویتان بیاید و راه نفستان را بند آورد؟ تا حالا شده آن اسب فقط به ایستادن بسنده نکند بلکه مدام پاهایش را بلند کند و بکوبد روی جناغ خورد شده سینه تان؟

اگر نه ؟ پس ادعا نکنید که قدرتمندید، من زنان بسیاری را می شناسم که دچار این حادثه شده اند و هنوز دارند لبخند می زنند. شما آن اسب را نمی بینیند. آن اسب دلتنگی برای کسی است که دیگر نیست، حسرت وضعیتی است که می تواند بهتر از این باشد، سوالیست که مدام روح را میخورد.

امروز آن اسب روی جناغ سینه ام دارد یورتمه می رود گاهی هم چهار نعل می تازد و من صدای خورد شدن چیزی را اینجا می شنوم، و دویدن خون را به گلویم و بند آوردن راه نفسم را...

اما همین امروز کلی لبخند زده ام و خاطرات خنده دار تعریف کرده ام، کارهای خانه را انجام داده ام، رانندگی کرده ام، درباره تاریخچه سعد آباد و برج میلاد لاطاالات به هم بافته ام.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢۱ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |