ماه ناموزون

    از کجا آمد ناگهان این حجم دلتنگی؟ دلم تنگ تنگ شده انگار سیاهچاله ای عظیم دارد

    همه چیز را می بلعد.

    شاکرم به بودنت که زمین زیبا شده بعد از دیدن تو، ولی نمی فهمم این هجوم

   بی مقدمه بغض را....

   کاش کمی نزدیکتر بودی تا در آغوشت می گرفتم و این همه را می شنیدی، حیف که

   نیستی و هزار حرف نگفته که به گور خواهد رفت.کاش کمی نزدیکتر بودی تا دستهای

   جادوییت را رها نمی کردم. کاش کمی نزدیکتر به همین نزدیکی که خیالت و یادت

   غوطه می خورد در بند بند وجودم. از کجا پیدایت شد؟ نمی دانم! ولی خوب شد

   که دیدمت. لازم بود باور کنم عشق وجود دارد و عجیب ترین پدیده هورمونیک جهان

  است. هر چند گاه که روزها را می شمارم از کوتاهی بودنت متحیر می شوم.از این

   همه گیجی و ندیدنت از سکوت مسخره ام، از مسخرگی ندیدنت  کاش  کمی

    نزدیک تر بودی همنفس این سیاهچاله می شدی وبرایم معنی می کردی

   این فشردگی عجیب را در قفسه سینه ام....

   راستی آن دورها در جهان تو دلتنگی من پیدا نیست؟! تو فارغ البال سیر می کنی

   و من دست و پا بسته این دلتنگی جان می دهم، حتی نمی شنوی حتی

  نمی خوانی !عجیب است باور نمی کنم آن همه بیناییو شنوایی نیست شده ...

    به امید آنکه شاید روزی، جایی ، در روزگار دیگری تو را دوباره بیابم و به اندازه

   تمام نبودنهایت تو را در آغوش بکشم، با تو زندگی کنم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۱٦ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |