ماه ناموزون

                                    

هر لحظه تولدیست دوباره از سالی که لحظه ای پیش از دریچه عدم به وجود گذر کرد فکرش هم با شکوه است ما هر لحظه از عدم به وجود پا می گذاریم پس هر لحظه تولدیست دوباره و خلقتیست نوین و چه عظمتی که هر لحظه با تمامی  کائنات دوباره و هماهنگ خلق شدن به شکوه تولد یک کودک و یا سر برآوردن سبزه ای از زیر آن همه خاک و یا چشیدن مزه گس خرمالویی که از دل خاک سیاه و چوب قهوه ای چون شراره گریزان آتش در دست من و تو . این شکوه چیزی جز جلوه او نیست که کل یوم هو فی شان* و هر لحظه چون او به جلوه ای دیگر دل می برد جهان به سرودی نو عشق او را مترنم است و عشق او همان آتش  مقدسی است که بدیها را می سوزاند و خاکستری پاک بر جای می نهد همان سیلابی است که هر ناخالصی را در مسیر خود می شوید و زمین روح را خالص می کند و تک جوانه های ایمان را می رویاند پس چون جز او چیزی نماند معصیت رنگ می بازد و به قول علی مرتضی هر روزی که در آن گناهی انجام نشود عید است . وکدامین جان آگاه است که در چهارشنبه سوری زندگی بوته جان را در آتش عشق نسوزاند تا در نوروز پیش روی پاک متولد نگردد هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز.

_____________________________

*و در هر روز او در مقامی نو جلوه گر است

***********************************

و اما درباره نوروز باستانی در شاهنامه می خوانیم جمشید شاه زمین را از پلیدیها زدود و ب آدمیان خانه سازی و کشاورزی آموخت شهرها را بنا نهاد پس آنگاه که مردم سراسر زمین را به آرامش رساند بر تخت شاهی نشست دیوان را به زیر فرمان خود آورد تاج شاهی بر سر نهاد و آن روز را که روز اول بهار بود مبداء تاریخ و نوروز نام نهاد .

_______________________________

در پست بعدی دیدگاه دکتر مهرداد بهار در مورد نوروز را می نویسم و روز11 هم دو افسانه در باره 13 به در

**************************************

لحظاتی با کریستسن بوبن :*

برف چیست؟ اندکی سردی بسیاری کودکی

آن چیست  که تنها در غیاب ما به سراغمان می آید؟ عشق

تندی خوب – دویدن خنده در چشمان کودک

کندی خوب- رویش جوانه سبز در زیر برف

******************************

اردوی زنان و لبخند خدا **

مردها از زنان میترسند.این ترسی است که از فاصله ای به دوری زندگی به آنان رسیده است .ترسی است که از روز نخست در دلشان نهفته است و تنها ترس از تن و چهره و قلب زن نیست بلکه ترس از خدا نیز هست .چرا که زن و خدا و زندگی پیوندی عمیق با یکدیگر دارند . زن چگونه موجودی است ؟ هیچ کس را توانایی پاسخ گفتن به این پرسش نیست.اگر چه جمله آدمیان را زن به دنیا آورده و غذا داده و در گهواره پرورده و مراقبت نموده وتسلی داده است . زنان در مرتبه خدای گونگی نیستند .زنان به تمامی در مرتبه خدای گونگی نیستند و برای رسیدن بدین شان مختصر چیزها یی کم دارند و این بسیار اندکتر از آن چیزهاییست که مردان نیازمند آنند.

زنان نفس زندگیند .چرا که زندگی نزدیکتر از هر چیز دیگر به لبخند خداست. زنان به نیابت خدا پاسدار ساحت زندگیند .احساس زلالی که از زندگانی گذرا در دل می نشیند و حس ریشه داری که از حیات جاودان در کنه وجود ماست همه از وجود آنان برمیخیزد . و مردان که نمی توانند بر هراس خود از زنان فایق آیند می انگارند که در فریب و جنگ و کار موفق به غلبه بر این احساس می شوند حال آنکه هیچگاه به راستی بر آن چیرگی نمیابند . مردان به خاطر ترس جاودانه ای که از زنان در دل دارند ات ابد محکوم به آنند که به شناخت آنان راه نبرند  و از زندگی و خدا نیز چیزی در نیابند . و ار آنجا که کلیسا ها به دست مردان بنا شده اند ناچار این بنیادها نیز از زنان بیمناکندد و این مانند همان بیمی است که از خدای در دل دارند و از این روست که در پی رام کردن آنان و این اند و خام نادیشانه می کوشند تا حیات محض را در بستر خردمندانه احکام و آیینها جای دهند.

کریستین بوبن (کتاب رفیق اعلا ترجمه پیروز سیار)

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |