ماه ناموزون

هی آقا! با شمایم!

تاحالا یک اسب روی جناغ سینه تان ایستاده است ؟ طوری که حس کنید تمام استخوانهایتان باهم دارد به درون ریه و قلبتان فرو می رود؟ طوری که صدای خورد شدن چیزی را بشنوید که مطمئنید جایی نزدیک گلویتان است؟ تاحالا فشار خورد شدن جناغ سینه تان به واسطه ایستادن یک اسب روی آن باعث شده خون به گلویتان بیاید و راه نفستان را بند آورد؟ تا حالا شده آن اسب فقط به ایستادن بسنده نکند بلکه مدام پاهایش را بلند کند و بکوبد روی جناغ خورد شده سینه تان؟

اگر نه ؟ پس ادعا نکنید که قدرتمندید، من زنان بسیاری را می شناسم که دچار این حادثه شده اند و هنوز دارند لبخند می زنند. شما آن اسب را نمی بینیند. آن اسب دلتنگی برای کسی است که دیگر نیست، حسرت وضعیتی است که می تواند بهتر از این باشد، سوالیست که مدام روح را میخورد.

امروز آن اسب روی جناغ سینه ام دارد یورتمه می رود گاهی هم چهار نعل می تازد و من صدای خورد شدن چیزی را اینجا می شنوم، و دویدن خون را به گلویم و بند آوردن راه نفسم را...

اما همین امروز کلی لبخند زده ام و خاطرات خنده دار تعریف کرده ام، کارهای خانه را انجام داده ام، رانندگی کرده ام، درباره تاریخچه سعد آباد و برج میلاد لاطاالات به هم بافته ام.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢۱ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    از کجا آمد ناگهان این حجم دلتنگی؟ دلم تنگ تنگ شده انگار سیاهچاله ای عظیم دارد

    همه چیز را می بلعد.

    شاکرم به بودنت که زمین زیبا شده بعد از دیدن تو، ولی نمی فهمم این هجوم

   بی مقدمه بغض را....

   کاش کمی نزدیکتر بودی تا در آغوشت می گرفتم و این همه را می شنیدی، حیف که

   نیستی و هزار حرف نگفته که به گور خواهد رفت.کاش کمی نزدیکتر بودی تا دستهای

   جادوییت را رها نمی کردم. کاش کمی نزدیکتر به همین نزدیکی که خیالت و یادت

   غوطه می خورد در بند بند وجودم. از کجا پیدایت شد؟ نمی دانم! ولی خوب شد

   که دیدمت. لازم بود باور کنم عشق وجود دارد و عجیب ترین پدیده هورمونیک جهان

  است. هر چند گاه که روزها را می شمارم از کوتاهی بودنت متحیر می شوم.از این

   همه گیجی و ندیدنت از سکوت مسخره ام، از مسخرگی ندیدنت  کاش  کمی

    نزدیک تر بودی همنفس این سیاهچاله می شدی وبرایم معنی می کردی

   این فشردگی عجیب را در قفسه سینه ام....

   راستی آن دورها در جهان تو دلتنگی من پیدا نیست؟! تو فارغ البال سیر می کنی

   و من دست و پا بسته این دلتنگی جان می دهم، حتی نمی شنوی حتی

  نمی خوانی !عجیب است باور نمی کنم آن همه بیناییو شنوایی نیست شده ...

    به امید آنکه شاید روزی، جایی ، در روزگار دیگری تو را دوباره بیابم و به اندازه

   تمام نبودنهایت تو را در آغوش بکشم، با تو زندگی کنم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۱٦ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

ساعت را نگاه می کنم، خوب است هنوز پنج دقیقه وقت دارم. چشمانم را می بندم و چارتار می خواند :" من آوازم که می روم به سینه قبیله ای ..." . صدایی مرا به خودم می اورد :"خانم خسته ای؟" چشمانم را باز می کنم ونگاهش می کنم راننده تاکسی است. لبخند می زنم :"نه!" می گوید :"لعنت به این زندگی، الان خانمی مثل شما باید نشسته باشد توی خانه زیر باد خنک کولر و عصرانه اش را بخورد، تف به روزگار که نمی ذاره هیچ کس راحت باشه !" جابجا می شوم و می پرسم :" از کجا فهمیدید من راحت نیستم؟" می گوید :" اگه راحت بودی اینجا چیکار می کردی؟" می گویم:" آمده ام روزی شما را تقدیم کنم برم " چیزی زیر لب غرولند می کند. نفر جلویی از تاکسی پیاده می شود و هزار تومانی را به دست راننده می دهد پول را می گیرد و پرت می کند جلو داشبورد و بعد هم دوباره غرولند می کند. قوطی آبی را در آورد و آب را سر می کشد انگار هنوز تشنه باشد قوطی را نگاه می کند خالی است. با عصبانیت قوطی را توی جایش می گذارد . چار تار ادامه می دهد :" تا زمینی می چرخد، تا هوا هواست...." چشمانم را می بندم و لبخند می زنم یاد جاده یاسوج با آن مناظر بدیعش می افتم و صدای چارتار توی گوشم. همه خواب بودند و برای خودم می راندم .دوباره افکارم را پاره می کند :" الان همین شما واس چی اومدی بیرون تو این گرما؟" می گویم :" عرض کردم که برای دادن سهم امروزم به روزی شما" می گوید:" کدوم روزی خواهر من مرده شور این زندگی سگی رو  ببره از صبح باید کلاج، ترمز ،کلاج ترمز آخرش هم چشمم به دست مردم باشه "ضبط را خاموش می کند. فحش را می کشد به زمین و زمان و می گوید کم کم لبخندم به اخم تبدیل می شود. می گوید :" مگه نه ؟!" می گویم :"نه!" دوباره می پرسد:" نه!؟ اگه نه شما لنگ ظهر تو خیابون چی کار می کنی؟ زندگی بد شده خانم همه باید سگ دو بزنیم " می گویم:" همیشه همینطوری بوده، همه کار می کنند حتی همین درختها کلی هرروز کار می کنند " می گوید:" ولی خانم خیلیا مفت می خورن و مفت می چرخن و جیب من و شما رو خالی می کنند " می گویم :" خب اونهام دارند کار می کنند برای خالی کردن جیب دیگران باید کار کرد " کرایه ام را می دهم مسیر 1000 تومانی را 1300 حساب می کند. می گویم :" هزار تومان است" می گوید:"خانم شما از سختی روزگار چی می دونی، کلاج ترمز،کلاج ترمز ، بابا جونت شب به شب پول می ذاره تو کیفت یا اگه شوهر داری اون می ره می دوه میاد می ده به شما، خرج چسان فیسانتون بیشتر از این حرفهاست سر سیصد تومن با من چونه می زنی !" می گویم:" زندگی سگی حاصل ظلمه هر کس در جای خودش، شما هم داری ظلم می کنی به من اونهم نه با چند میلیارد تومن با سیصد تا تک تومن " پایش را می گذارد روی گاز و می رود.

دوباره ساعت را نگاه می کنم آنقدر کند می رود که هنوز چهار دقیقه بیشتر نگذشته .

با عجله می دوم سمت کلاس، دم در یکی از بچه ها ایستاده. نامه ای از نیروی انتظامی دستم می دهد صورت جلسه یک تصادف است برای بیمه ! می گویم :" علیک السلام، موضوع تحقیقتان است به سلامتی ؟!" می گوید :"نه استاد شنیدم منو حذف کردید می خواستم علتشو توضیح بدم در پنج جلسه گذشته کجا بودم" می پرسم:" خودتون که سالم هستید انشاالله ؟" می گوید:" بله ولی ماشین له شد " می گویم :" فدای سرتان " می گوید :" ممنون یعنی دیگه حذف نیستم" ربطش را نمی فهمم می گویم :" پنج جلسه غیبت خب حذفید دیگه " زیر لب غرولند می کند . می آیم سرکلاس، می آید تو و دوباره نامه را روی میزم می گذارد.می گویم:" خدا رو شکر که سالمید ترم آینده هم به شکرانه همین تن سالم سر کلاس می بینمتان " می خواهد چیزی بگوید، ادادمه می دهم :" لطفا بنشینید صحبت می کنیم " حضور و غیاب می کنم و بعد دوباره حرفهای جلسه اولم را تکرار می کنم که این درس شاکله حرفه ای شما را تشکیل می دهدو اگر نباشید اشتباهات شما منجر به چه و چه می شود،لطفا با من چانه نزنید . از من نخواهید ظلم کنم به حق کسانی که با سختی توی این گرما راه میفتند و می آیند یاد حرف راننده تاکسی میفتم که :" تف به این روزگار نمی گذاره هیچ کس راحت باشه " می گویم:" عمر شما امانت است حالا به این امانت ظلم نکنید و اینقدر همه چیز را نپیچانید " دستش را می آورد بالا :" الان همه چیز این مملکت درسته فقط ما که نیومدیم سر کلاس شما قرآن خدا غلط می شه !" عرض می کنم :" خیر غلط نمیشه، قرآن خدا هیچ وقت غلط نمیشه"

درس را شروع می کنم

"یک کیلو گوجه لطفا"کیسه را پر می کند . کیسه را می گیرم دو سومش را خالی می کنم،با  لهجه شیرینی می گوید :" نکن خانم !" می گویم :" گفتم یک کیلو، اینهمه می خوام چیکار نعمت خدا می مونه می گنده " می گوید :" خب اینجا هم شما نخری می گنده " می گ.یم :" خب به اندازه جنس بیار " می گوید :" خب بگنده ارزونه بنداز دور " پاهایم سست می شود،نگاهش می کنم :" این راه به این طولانی رو اومده اینهمه آب و آفتاب و تلاش و زحمت بندازم دور ؟...." می گوید :" چه خسیسی دو قرون پول دادی دلت نمیاد گندید بندازی دور؟" می گویم :" ظلمه خب " می گوید :" ای بابا حالا اینو بندازی دور ظلمه مملکت چیش درسته اینش درست باشه برو بابا ..."

یاد درس فیزیک می افتم، بر آیند بردارها برداریست همسو با آنها و حاصل جمع همه بردارها، حتی اگر یک بردار کوچک در خلاف جهت باشد روی برآیند مجموع اثر می گذارد، امروز انتخاب کن آن بردار تو باشی ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۱٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

           این روزها

               این لحظه ها

                   تکثیر می شوی

                     کنار هر سلولم تویی

                           با تو به توان می رسم

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٥ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |