ماه ناموزون

   این شغل لعنتی، این شغل لعنتی عزیز
   چشم می گردانی دو سال از عمرت می گذرد و همه اش در سفر بوده ای، آنقدر گاهی دلت برای اتاق خودت تنگ می شود. اگر حواست را جمع نکنی همه عزیزانت می شوند فقط یک صدا که دلش برایت تنگ شده و از پشت تلفنی که مدام قطع و وصل می شود یا وایبری که صدا را راه راه می کند، قربان صدقه ات می رود. گاهی هم می خواهی حرف بزنی نمی شود مسافرانت منتظرند و از شنیدن همان صدا هم محروم می شوی. عمویت که دوستش داری فط سالی یکی دوبار به زور دیده ای، خاله ات را که حق مادری به گردنت دارد نمی بینی آنیکی خاله که سکته کرده و تو در سفری، حتی خبرت هم نمی کنند مبادا ذهنت مشغول شود.بهترین دوستت مادرش را از دست داده و تو در سفری، عزیزترین دوستت پدرش رفته و تو در سفر و نیستی کنار خوشیها و ناخوشیهایشان. خانواده دور هم جمع می شوند برای خوردن صبحانه در یک روز تعطیل و تو در پرواز به سوی هشت هزار کیلومتر آن ور تر می روی.و آنجا زمان آزادی مسافران خستگی و تنهایی فشارت می دهد و مچاله ات می کند، همبازی کودکیت بچه دار شده نه یکی بلکه دو تا و تو هیچ کدامشان را ندیده ای، خانه پسر عمویت نرفته ای، دختر عمومیت هشت نه ماه است به تهران مهاجرت کرده و تو حتی تماسی هم نگرفته ای و اینها همه می شود حسرت، مثل آدمهایی که مهاجرند و رفته اند نه آنجایی نه اینجا.معنی زندگی را جمع کردن سخت است، سفر که تمام می شود برمی گردی پر از خستگی و حالا باید نبودنت را جبران کنی، کارهای اداری، تدریسها، جمع و جور کردن خانه و شروع کاری که باید شروع شود تا به این سفرها پایان دهد، باید کتاب بخوانی و برای سفرهای بعدی آماده باشی.گاه چمدان بلی را باز نکرده چمدان بعدی را می بندی. باید درس هم بخوانی برای پیشرفت.
چشم می گردانی و دوسال از عمرت گذشته، همه را گرد پیری فرا می گیرد خاله جان را نگاه می کنی چروکهایش بیشتر شده، مادر دستهایش اندکی می لرزد و تو نبوده ای. عمو خمیده تر شده و تو به دست بوسیش نرفته ای و زن عمو که همیشه از شنیدن صدایش خوشحال می شوی و دلت پر می کشد اما نیستی که بروی، نیستی که بیایند.
چشم می گردانی و دوسال رفته و نتوانسته ای کسی را به خانه ات دعوت کنی، برکت مهمان را برکت حضور خانواده در خانه ات را از دست داده ای.
در میان اینهمه باید زن باشی و زنانگی یادت نرود،همسر باشی،فرزند باشی، مدیر باشی، زندگی اجتماعی و رفت . آمدها دوستانه ات باید باشند، گاهی کنسرتی تئاتری چیزی بروی تا نپوسی، کارهای داوطلبانه برای رشد روحیت انجام دهی، مشاور باشی خلاصه همه چیز باشی که همه را باهم انجام دادن را فقط از شغلت آموخته ای.
این شغل لعنتی، این شغل لعنتی عزیز گاهی همه چیز را از تو می گیرد و عجیب است که هنوز عاشقانه دوستش داری.
*************
طی یک عملیات انتحاری جمعه سی نفر از خانواده مادری و شنبه 15 نفر از خانواده همسر گرامی را افطاری دعوت کرده ام ! خدایم بیامرزد :)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

        تولدت که می شود هر سال

              با خود فکر می کنم یک سال دیگر هم در کنارش بودم

      امروز یک موی سپید در ابرو و چند موی سپید در شقیقه داری 

     به تعداد موهای سیاهت دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

      تغییر همیشه ترسناک است و این روزها شدید می ترسم، شجاعانه می ترسم

********************

     فقط یک چیر این تغییر ترسناک تر از تغییرهای قبلی است، اینکه برای دیدن تو بازهم

     باید صبر کنم، خانه را آماده کرده ام دارد خوب پیش می رود، بدنم و روحم کاملا آماده

     و منتظر دیدن تو هستند. اما می ترسم این تغییر باز فرصت مادر شدن را از من بگیرد

********************

    خیلی خسته ام داشتم به یک تنفس شش ماهه فکر می کردم، بدون خیال و فکر

     اما انگار نمی شود، حتی از ترسهایم دیگر نمی توانم سخن بگویم

     دلم دستهای مهربانی را می خواهد که فقط یک جمله به من بگوید:" نترس همه

     چیز درست می شود" اکنون خودم باید آن دستهای مهربان باشم

*******************

    زن بودن گاهی سخت ترین کار دنیاست،| باید محکم باشی مثل کوه، لطیف ومهربان

   مثل حریر، و ساکت مثل دماوند در حالیکه دلت پر از آشوب است

******************

   جز ندیدن تو برای یک سال دیرتر چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد، اما همین در این

   روزها برای من بزرگ است و طاقت فرسا، دلم دیدن و در آغوش گرفتنت را بی دغدغه

    می خواهد، البته اگر بیایی می بینی که این رسم زندگی ما دو نفر است، من و

    حمید همیشه برای آنچه که حداقل دیگران بوده سخت کوشیده ایم و خون جگر

    خورده ایم شاید این جنگها برای آمدن تو لازم باشد.

******************

     سکون آروزی این روزهای من است، بدان برای راحتیت داریم هر کاری می کنیم،

     حتی تغییر در سی و اند سالگی، ریسکی که در این چند سال نکرده ایم، عشق

     تو بسیار عجیب تر و عظیم و نیرو بخش تر از آن بود که فکرش را می کردیم، بیایی

     چه می شود

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |