ماه ناموزون

       زیر بارارن می چسبد

       توی یک کافه با یک فنجان قهوه غلیظ

       توی رانندگی طولانی پشت چراغ قرمزهای شهر

        می چسبد

        دراز کشیده ام و می چسبد 

        مثل سیگار به هر بهانه ای

        خیالت می چسبد

        کمی از پشت پلکهایم فاصله بگیر

        چشمهایم نم گرفته اند

         خیالت چسبناکی عجیبی دارد

         اینجا من سوء مصرف خیال تو را گرفته ام

         بازگرد به همان دنیای ترا ندیده

        

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

      دوباره ماشینمونو دزدیدن ، دست گلشون درد نکنه. بیمشم تموم شده، دست گلمون

      درد نکنه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

این ژست با آدرس https://www.facebook.com/mahsa.motahar/posts/10204514535876489 در فیس بوک درج شده 

برای Aisan Maghsoudi به بهانه روز زن :
نوشته بودی " دلتنگ زنانگی ام شدم که در دنیای مردانه ام گم شده ." و عجیب است در این فاصله دور من و تو در یک روز یک حرف را می زنیم. چند روز پیش درباره انتخابهایمان حرف زدیم اینکه در نهایت اقتدار و لوکس بودن باید برگزینیم زنانه تر زندگی کنیم. عزیز دلم دیروز حال خوشی نداشتم و مطلبی را نوشتم که خیلی اتفاقهای عجیبی را برایم رقم زد. همین انتخابهای لوکس مقتدرانه حال مرا خوب کرد اینبار این انتخابها دوستانی بودند که با پیامها و ایمیلها و تلفنهاشون حال منو بهتر کردن :
Venus Saboktakin عاشقانه من رو نفسش خطاب می کنه و می پ
ذیره آن چیزی رو که هستم
دوستی از آن سر دنیا ایمیل می زند که پاشو بیا بریم توی کافه پاریسی بنشینیم و کمی غیبت کنیم، اون هم یک زن مقتدر و لوکسه مثل تو.
Shima Dadashi از سر دیگر دنیا نگران احوالم را می پرسد
علیرضا ریاضی :همبازی کودکی برایم می گوید که من هنوز برای او همان مهسای شیرین و شیطانم و این حال مرا خوب می کند.
Naime Hanafi خواهرانه زنگ می زند و اشکهایم را می شنود و می گوید من مطمئنم که از این گذرگاه به سلامت عبور می کنی
الدوز آقا زمانی : بیست و پنج سالست که این موقعها بغلم می کند و برایم معجزه می کند.
مجید عرفانیان : برایم از قد بلندی و اینکه قدرتمندی ادا نیست و جزئی از خمیره ام است می گوید، ذهنم را حکمران بدن و روحم خطاب می کند.
Raheleh Niknam برایم می نویسد :" زمان تغییره و تغییر باکمی رنج همراهه اما نتیجه ش روشنه
بهترازمن میدونی که هرچیزی دردلش متضادش روداره
این روزا هم میگذرن ومن ازهمیشه عاشق تر توام با اون موهات و لاکای قشنگت" و عاشقانه حمایتم می کند .
Hamid Khalili Panah با تمام توانش می خواهد برایم روزهای خوش درست کند.
Saeedeh Shamsiani از نترسیدن در مواجهه با شرایط جدید با صدای آرام برایم می گوید چرا که در انتخابش در آرایشگاه زنانه به سر می برد تا زیباییش را به رخ بکشد.
و خیلیهای دیگر که در پیامهایشان با من و تو همنوا شده اند و از خستگیشان و حسرت زنانگیشان گفته اند و از حمایتهایی که می شوند.
عزیزم تو هم اینها را داریٰ، اینها همان انتخابهای لوکس مقتدرانه ماست. همان دنیای زیباییست که خدا نصیبمان کرده دوستانی که به لطف این روزگار جنسیتشان مهم نیست انسانیتشان با تو سخن می گوید. این از مواهب این روزگار است روزگار کم رنگ شدن زنانگی به آن معنا که من و تو می شناسیمش.شاید زنانگی در این عصر معنای دیگری گرفته، شاید رسالت ما معنی کردن دوباره این حس باشد،شاید زنانگی در عصر ما یعنی همین اقتدار و بلند بودن و وسیع بودن و گاهی از خستگی مثل وقتی که کمرت را کش و قوس می دهی و ترق و توروق می کند خطی نوشتن. ولی ما دوباره همان خواهیم بود، شاید زنانگی یعنی همان که تو گفتی انتخاب سادگی در عین اینکه خودمان قادر به خلق و اداره پیچیدگیهای عجیب هستیم. شاید بودن در کنار مردانی است که گاه زیر خشونت این دنیا کمر خم می کنند و تو به عنوان یک زن باید تیمار داریشان کنی چون روح تو برای این کار معنا شده. همین چند وقت پیش در جایی همکارانم از خستگی روی زمین و در شرایط نا مساعد خوابشان برده بود، همه مردانی قدرتمند و با اراده این اوج انتخاب مقتدرانه من در معنای جدید زنانگی است که برایشان روانداز بیاورم، و حواسم بهشان باشد. این اوج معنای جدید زنانگی است که در جایی که همکارانت خسته و ناامید می شوند گاهی بایک نگاه مهربان و کلامی دوستانه روحیه ای دوباره به هم تیمیهایت تزریق کنی.شاید این اوج معنای جدید زنانگی است که بایستی و سینه سپر کنی و بجنگی. که مهربانانه قربان صدقه دوستانت بروی.باید خارج از چهارچوبهای گذشته عشق بورزی و از گوهر مادری ات برای ساختن فضایی بهتر برای همه استفاده کنی. عزیز دلم باید بنشینیم و مقتدرانه انتخاب کنیم، و شکل جدید زنانگی را معنا کنیم و بسازیم. همیشه اینجا هستم، کنار تو و بدان خیلیهای دیگر در این معنی عمیق انسانی با ما هستند. خارج از رنگ جنسیت قدرتمند و طنازمان .
دوستت دارم
×××××××××××××××××
در ضمن این متن سپاس تلویحی بود از همه آنهایی که با زنگها و پیامها و حمایتهایشان حالم را بهتر کرده اند و میکنند. سپاس و شکر بودنشان
دعوتهای رسیده تا به این لحظه : داخله تقریبا همه شهرهاٰ خارجه :برلین و جنگلهاش،پاریس، آمستردام،دورتموند، هامبورگ،دوبی، استانبول حالا کجا برم ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

این متن با لینک https://www.facebook.com/mahsa.motahar/posts/10204510844144198 در فیس بوک درج شده

داشتم روی کتابم کار می کردم، از صبح به سرم زد کمی تغییر کنم. لپ تاپ را بستم،مانتو نویی را که هفته پیش خریده بودم پوشیدم و به آرایشگاه رفتم ، شاید چهار یا پنج ماهی می شد به آرایشگاه نرفته بودم. هنوز برای کارهایم به قیطریه می روم با اینکه دو سال است از آنجا آمده ایم این سمت ولی هنوز برای خیلی کارها به انجا می روم. یکی از این کارها آرایشگاه رفتن است . موهایم را کوتاه کردم، دستی به ابروها و صورتم کشید کمی آرایش کردم. اینها توصیه دوستان نگرانیست که این روزها پا به پای خستگیها و بی تابیهایم می آیند عطر زدم و کلی خودم را در آینه نگاه کردم. با دوستی ساعت چهار و نیم قرار داشتم وقتی به خودم آمدم ساعت چهار و ربع بود من قیطریه بودم و محل قرار نزدیک خانه. و من حتی نای رانندگی نداشتم. این روزها دلم نمی خواهد رانندگی کنم ، دلم نمی خواهد جایی بروم. توی ماشین نشستم آنقدر ذهنم پرت بود که راه خانه را یادم نمی آمد،
پشت فرمان نشستم چهره ام را توی آینه دیدم کمی قربان صدقه خودم رفتم ولی بعدتر بغضم گرفت، نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر چشمهایم که این روزها همه اش هوای باریدن دارد،شاید از خستگی، خستگی فشارهای این چند وقت مدتها بود زنانگیم را فراموش کرده بودم،برای همین بغضم گرفت،به ناخنهایم نگاه کردم به لطف سعیده لاک داشتند آن هم از آن قرمز دبستانیها. دو رژ لب را باهم ترکیب کردم و از رنگش خوشحال شدم، اما رنگ این رژها مرا به جایی دور برد به دوازده سال پیش به بیست سالگیم، این روزها مدام بیست سالگیم را مرور می کنم و گاهی از راهی که آمده ام خشمگین می شوم،گاهی خوشحال و گاهی غمگین، رانندگی کردم دو بار خروجی را که به محل قرار می رفت رد کردم، بغضم بیشتر شد، احساس گیجی و بی کفایتی همراه با پرده ای از اشک دستم رفت به تلفن که قرار را کنسل کنم، اما خودم را جمع و جور کردم. از رانندگی توی شهر بدم آمده دلم می خواهد بروم توی یک جاده بلند برانم و بغضم را بشکنم. این روزها حال خوبی ندارم انگار تازه دردهای چند وقت اخیر دارد حالیم می شود.خیلی چیزها را باید تغییر دهم و بسیار خسته تر از آنم که تغییر ایجاد کنم، دوست دارم بروم جایی تنهایی بنشینم و به یک منظره وهم آلود خیره شوم مثل یک کوه که بالایش را مه پوشانده که اسرار آمیز است. کمی صدای قربانی بیاید و کمی موسیقی بدون متن برای مدیتیشن و دعا بخوانم خیلی زیاد احساس می کنم قلبم تنگ شده هزار بار این روزها "رب اشرح لی صدری"خوانده ام، گاهی احساس تنگی نفس می کنم شانه هایم را به عقب میدهم و دوباره بغض می کنم. دلم آغوش دایی جان را می خواهد با یک گریه عمیق، دلم هوای سارا را کرده که این روزها هربار از پل مدیریت رد می شوم به پنجره خانه شان خیره می شوم تا شاید باز شود و مثل آن وقتها پشت تلفن بگوید :"قربونت برم دست تکون بده " دست تکان بدهم و سارا برایم حرف بزند. نمی دانم دلم چه می خواهد. تمام مدت به زور ذهنم را متمرکز حرفهایم کرده بودم.سه ساعتی گپ زدیم دوباره توی ماشین نشستم بغضم برگشت، مدام به خودم گفتم گریه کن ناخود آگاه خودم را نزدیک تپه ای دیدم که یک روز با رویا نیکنام بالایش به تماشای شهر نشسته بودیم و درباره غصه آدمها کلی حرف فلسفی زده بودیم، ماشین را نگه داشتم با پاشنه بلند و در تاریکی از تپه بالا رفتم بالاخره ترکید اما در حد دو سه قطره هنوز دلم پر است. خیلی پر احساس بچه ای را دارم که قلعه شنی کنار دریا درست کرده و حالا مد شده و قلعه اش را آب ذره ذره تحلیل می برد، تب دارم و بدنم درد می کند.دلم سکون و سکوت می خواهد با دستهای مهربانی که بژوید همه چیز درست می شود. در این میان باید توانم را جمع کنم، کارهای کانون را قبل از عید جمع و جور کنم، دوره درسی را که هفته دیگر پیش رو دارم با موفقیت طی کنم، خانه ام را برای عید آماده کنم، بعد هم بروم عید دیدنی و به همه لبخند بزنم، لابد بعدش هم بروم سفر نوروزی، امیدوارم توی آن سفر حالم بهتر شود. هر چند دلم می خواست تور ببرم آن هم پکیج اغوا کننده ای مثل پاریس و وین، دیدار وین همیشه حالم را خوب می کند اما جانم دیگر تاب این همه سفر را ندارد. و البته حال جسمیم اجازه نمی دهد. ولی می دانم کمی بیابان و جاده شاید حالم را بهتر کند امیدوارم چیزی پیش نیاید و فرصت دیدار بیابان و جاده دست دهد. باید زنانگیم را به یاد بیاورمٰ لطافتم را،یا شاید نباید این قدر ادای زنهای قدرتمند را دربیاورم.کمی انسانی تر با خودم کنار بیایم دلم برای وا دادن برای ضعیف بودن تنگ شده.موهایم را کوتاه کرده ام دیگر توی گل سر جا نمی شوند و مدام شره می کنند دور صورتم لخت و رها به حال موهایم غبطه می خورم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

یاد استادان :
در روزگار نوجوانی استادی داشتم به نام "احمد محبی آشتیانی " رفیق شفیق پسردایی جان بود با قدی بلند و چشمانی نافذ، من 12 ساله بودم و ایشان 29 ساله دانشجوی پزشکی باهوش و مهربان، من پیش این استاد عروض و قافیه می خواندم، تا به زعم خانواده پروین اعتصامی دومی از نوجوان مستعد دردانه حسن کبابی آن روزشان پدید بیاید. بنده خدا "احمد آقا" یا به قول من آن روزها استاد بسیار پیگیر عروض و قافیه را به من گاهی قیافه ام شبیه دوهزاری چکش خورده می شد تدریس می کرد، شعرهایم را می خواند و اصلاح می کرد و این ماجرا تا چهارده پانزده سالگی بنده ادامه داشت . بنده گاهی به تعبیر حافظ ایشان را "شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان" خطاب می کردم یکی از تکنیکهای ایشان ضرب گرفتن با وزن شعر بود. القصه در این اثنا شب شعرهای سمپاد "سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان" هم بود که سالی یکبار برگزار می شد و من مشتاقانه برای شنیدن شعرهای "احمد آقا" و پسردایی جان می رفتم. آنجا پیرمردی بود واصل به نام "آقای محدث" که کعبه آمال "حازم" و "احمد آقا" بود.متاسفانه هفته گذشته خبردار شدم که آقای محدث فوت کرده اند. خبر فوت آقای محدث مرا به برد به آن روزهای بیخیالی نوجوانی، به شعربازیهایی که با "حازم" پسردایی عزیز تر از جان می کردیم مثلا او شعری می گفت که اولین حروفش را که می چسباندی به هم می شد مثلا "مهسا خر است" و من را مجبور می کرد که با شعر پاسخش را بدهم. یا در ابتدا برای تقویت قافیه شناسی من از حدود پنج سالگی با هم بازی قافیه می کردیم او یک کلمه می گفت و من باید هم وزن و هم قافیه آن کلمه دیگری می گفتم. یادم هست یکبار "احمد آقا" غزلی را به من دادند که تکمیل کنم غزل قطعه ای از ترجیع بند بود که سبک مورد علاقه ایشان بودٰ با این مطلع "ای آیت دوست دارم دوست ...... روت آینه خوست دارمت دوست" ردیف "دارمت دوست" با حروف قافیه "اوست" خیلی سخت بود برای من چهارده ساله و از سختی درس آن هفته تصمیم گرفتم دیگر شعر نگویم و کلی زحمت کشیدند این دو نفر تا بنده لوس از قهر دربیایم و دوباره دست به قلم ببرم.با کمک "احمد آقا" و "حازم" عزیز تر از جانم نوشتن من راه افتاد مدتها هر چیزی که قرار بود بگویم را برای "حازم" می نوشتم، و حالا هم نوشتن برایم آرام کردن لایه های درونی است. البته تنبلی مرا از غزل و قصیده سرایی دور کرد و دیگر مثل بیست سالگی غزل سرایی نمی کنم. حالا "حازم" چهل و نه ساله است با روزگاری سخت که گذرانده موهایش جو گندمی شده،ورشکستگی،و بیماری سرطان مدتی او را تحلیل برد وخدا را شکر جان به در برد،مدتهاست قرار است با حازم حرف بزنم هر هفته قرار می گذاریم که برویم بیرون و نهاری را دو نفری با هم بخوریم اما نمی شود و دیدار ما محدود شده به مهمانیهای خانوادگی که البته در خانواده ما بسیار پرتعداد هستند، و گاهی گپی تلفنی که کوتاه است و همیشه یکی از ما دونفر در حال دویدن به سمت جایی است. از "احمد آقا" هم خبری ندارم می دانم ازدواج کرده و احتمالا باید تا به امروز بچه دار شده باشد. اما امروز کتاب شعر یادگار آن روزها را گشودم و یکی از شعرهای "احمد" را خواندم. آن وقتها نمی فهمیدمش ولی امروز شرح حال من است . دو تکه از این ترجیع بند زیبا را می نویسم :
خسته ام از اضطراب چرخه مینا
خسته ام از فکرت نیامده فردا
خسته ام از مردمان بی سر و بی پا
خسته ام از های های و قهقهه غوغا
خسته ام آسوده ام کنید خدا را
در پی منزلگه و زقافله بیزار

دف به کف آرید، مه زخانه برون شد
چنگ به چنگ آورید گاه جنون شد
چشم بگیرید هان به عزم فسون شد
طره مشکینش از حجاب برون شد
تاب دو زلفش دو نون کن فیکون شد
گفت گرفتار شو، شدیم گرفتار

تقدیم به Safoura Elyasi به یاد روزگار خوش گذشته

این پست با لینک https://www.facebook.com/mahsa.motahar/posts/10204496067934802 در فیس بوک درج شده

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

        مدام نقاب لبخند به چهره زده ام

        با وسمه عشق

        دلم اما

         ریش ریش لحظه هاست

         مدام راه رفته ام،گفته ام حال من خوب است

         بوسه پراکنده ام ، آغوش گشوده ام ، زخم تیمار کرده ام

         مدام نقاب لبخند به چهره زده ام

         کاش زمان می خشکید

         من می ماندم و خیالهای خام کودکی

         آنجا که رنگ می پاشند به همه چیز برای دخترک خیالپرداز پنج ساله

        من می ماندم و تماشا کردن تو برای یک عمر

        من می ماندم شیرینی سردرگمی در بازار نوروز دست در دست مادرم

         شاد آواز می خواندم

          مدام نقاب لبخند به چهره می زنم

         پا به پای ماندن و رفتن

          لعنت شده ام میان دو دلیها

          نفرین شده ام انگار

          یادم نیست به کدامین گناه به باد رفته ام

          یادم نیست به کدامین هبوط سر بر سنگ لحد ساییده ام

           اینجا کسی نیست

           میان دلم را می گویم، میان سردرگمیها

          کاش هنوز گریه ام از شانه زدنهایم مادرم بود

          موهایم را که شانه می کرد گریه ام می گرفت

          کاش هنوز غصه ام رفتن بادکنکی از شیشه پنجره ماشین به بیرون بود

          بزرگترین سوگ سه سالگیم، همان توی دلم را کند

          خسته ام از نقاب لبخند

          خسته ام از این مبارزه ابدی میان خودم و خودم

         کاش چشمانم را می بستم

         مدام نقاب لبخند به چهره می زنم

         با وسمه عشق

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

     کسی به من بگوید شش ماه چند روز است، چند لحظه دیگر باید دندان روی جگر 

      بگذارم،  باز هم صبر می کن. اما چیزی عمیقا به من می گوید که شفایی در کار

     نخواهد بود. خسته ام از تلاش و دویدن و دوباره سال و ماه را شمردن .

     اینجا چه می کنم؟ میان این همه تردید، میان این همه بی تابی. باید شش ماه دیگر

     را صبر کنم باشد به حرمت ده سال صبر می کنم. اما می دانم تو باز همان خواهی

      بود آرام و بی حرکت و من بر سر گوری گریه می کنم که مرده ای در آن نیست.   

     اما باز صبر خواهم کرد، مثل ده سال گذشته با تو خواهم ایستاد و باز قلبم را خواهم

     گشود. این آخرین فرصت است ترا قسم به حرمت آنچه بین ما بوده و هست .امیدم

     را ناامید نکن.

 

    

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

     یا ذخر من لا ذخر له

    یاغیاث من لا غیاث له

    خواجه بنگذار مرا !!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

         من هی متلاطمم و تو هی تا آخر شب نیستی و جلسه ای، سرش را نمی دانم 

        ولی همه تلاطمهایم به تنهایی می گذرد . انگار  تنهایی رسم زندگی من است

        وقتی آرامم تو هم هستی و وقتی متلاطمم تو هی نیستی ما من هی نیستم.

        عجب ! عجب !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

       اینو دیروز یه جایی خوندم خیلی دلمو لرزوند خیلی زیبا بودٰ،شاعرش نمی دونم کیه!

       رویا می دیدم

       شده بودم بزرگ علوی

       می خواستم از چشمایت بنویسم

×××××××××××××××××××××××

      من نوشت :

         امتحان سختیست

         از آن روز که چشمهایت را دیده ام

         همه چشمهای دنیا به رنگ چشمهای تو مانند شده اند

         حالا من با چشمهای تو محاصره شده ام

            چشمهایت!

        

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

     چیزی اینجا روی همین جناغ سینه ام نشسته

      سنگین و لخت

      با هر بار دم و بازدم بالا و پایین می رود

      و من منعجب نگاهش می کنم

      .

      .

      .

      الکی مثلا من نمی دونم تویی که نفسمو بند آوردی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

امروز در اثنای جا کفشی تکانی چشمم  به یک جفت گیوه افتاد که برایم کوچک هستند و هدیه Sanam Javid​ دوست  فرهیخته و مهربانم هستند. این گیوه ها مرا سوار کردند و بردند و به هجده تا بیست و یکی دو سالگیم که مصرانه گیوه می پوشیدم چرا که معتقد به حمایت از صنایع دستی ایران بودم، کمی بیشتر به خاطر آوردم و عقب تر رفتم و این تب "ایران دوستی " را واکاوی کردم. به یاد پدربزرگ مادریم افتادم که با وجود آنکه به عشق امام حسین(ع) از سفارت ایران در عراق استفا داده بوده و مجاور حرم حضرت در کربلا بوده اما همیشه مادرم از صدای خوش و غزلیات حافظ و سعدی و شیخ بهایی خواندنش تعریف می کند، و عرق عجیب ایرانیش که هرگز شناسنامه عراقی نگرفته و هر سال اقامت خود و خانواده اش را تمدید می کرده. و مادرم اینها که با وجود لهجع غلیظ عربی در هنگام سخن گفتن از کودکی عشق به ایران چنان درونشان بوده که اگر کسی فقط یکبار با آنها دیدار کند می فهمد که هرگز نباید به آنها عرب بگوید. و مادر بزرگم که جامعهَ الکمالی بوده برای خودش و از قلم زنی گرفته تا گلابتون دوزه به صنایع دستی ایرانی مسلط بوده و به دخترهایش یاد داده، هرچند در این مورد اصلا وارث خوبی نبوده ام. یاد دایی جان افتادم با آن نگاه پر برقش وقتی دم از علم برای ایرانیان می زد و به حق که کم نگذاشت برای علم و پیشرفت دانش در این وادی. و خاله هایم که پس از اختراعی مهم در زمینه درسیشان و پیشنهاد عراق برای خرید آن با افتخار می گویند ما ایرانی هستیم و به ایران میایند برای ثبت اختراع، داستان عاشقانه آن دیگری که وقتی ازدواج می کند و از ایران به آلمان می رود بیماری عجیب می گیرد و برای مدتی نابینا می شود، بله خاله جان بیماری دوره از وطن گرفته بوده.به نسل جدیدتر رسیدم پسردایی جانها یا بهتر بگویم برادران عزیزتر از جانم،یکی که به اختراعی نایل آمده که با قیمت گزافی به او پیشنهاد فروش شده کتاب و می نویسد و جور این خاک را می برد و با داشتن چندید رتبه در جشنواره خوارزمی و اندازه کل هیکلش مقاله آی اس آی هرگز صلاحیتش به عنوان یک نخبه برای دکتری خواندن تایید نشده، درباره فروش اختراعش می گوید این افتخار برای ایران است و به عشق ایران است. آن دیگری برادر بزرگتر هم که موسس اولین پارک آموزش فیزیک در خاورمیانه است با کلی ابتکار و ابداع روی تمام وسایل با افتخار نوشته ساخت ایران و هربار که داد سخن از جامعه علمی می گوید چشمهایش برای ایرانش برق شوق می زند. عاشقی را از خانواده ام آموخته ام که از کودکی همیشه اصرار به خرید کالای ایرانی داشته اند البته مرغوبیت را فدای این مساله نمی کنند اما به یاد ندارم بدون بررسی معادل ایرانی کالاٰ از کالای خارجی با کیفیت چشم بسته خرید کرده باشند. قصه هایی که همواره در این خانواده روایت شده سرشار از حافظ و سعدی و عشق به ایران و البته در سالهای اخیر صبغه های مذهبی هم داشته، همه را به بیماری "ایران دوستی" تعبیر می کنم. در اینجا موفقیت فقط کاری برای ایران کردن است. وقتی به پراگ رفته بودیم در وایبر خانواده از بچه ده ساله تا خاله جان در فیس بوک همه از ایران برایم می نوشتند، و خستگی را از تنم می زدودند . در این خانواده اگر برای ایران بمیری تازه وظیفه ات را کمی به انجام رسانده ای. هرگز برای وطن دوستی مسخره نمی شوی و این شعار در دل تک تک جمع چهل و دو سه نفری ما موج می زند که اگر همه بروند و برای این خاک کاری نکنند، ایران ویران می شود.از صمیم قلب از همه نسلهای این خانواده سپاسگزارم که یکی از زیباترین عشقها در دل همه ما جای دارد.
گیوه ها را در جاکفشی می گذارم، دستانم را می شورم و سفره قلمکار اصفهان را برای شام پهن می کنم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٦ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٥ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    عزیز بوسه های هفت سالگی

       هفت عدد مفدسی است و من هفت سال می شود که عید به عبد قلبم را

      می گشایمٰ زخمها همان زخمهاست عمیق تر و عفونی تر . عزیز بوسه هایم

       شاید باید رفت و این زخمها را جای دیگری شست. آنقدر پایشان گریه کرده ایم

       که اشکم دیگر نمی آید. قرار ما این نبود قرار ما شکوفه و طراوت بود. قرار ما حضور

       و لبخند بود.

       شاید خوب است که نه اینحا را می خوانی و نه اینها را می فهمی. برای من خوب

       استواز همان روز که مردم خوب بود ، یادت هست به گورستان رفتیم و مرا به خاک

       سپردیم. دسته گلی هم آورده بودی و من چشم انتظار دم مسیخاییت به تقدس

       هفت نشستم. جنازه ام را کشاندم و بر روی صورت رنگ پریده بی روحم با خون

       زخمهایم لب خندان کشیدم. عزیزم هنوز برای من به تقدس هفت می مانی

      هر چقدر هم اشتباه کرده باشم. من از تو چیزی را می خواستم که نبودی و مرا

     ببخش به تمام زنانگی فراموش شده ام ببخش. به پیچ و تاب موهای پریشان تر

      از روحم ببخش و باور کن هنوز عزیز بوسه های هفت سالگی شیرین ترین رویای

     من هستی. اما دیگر رمقی برای رویا دیدن ندارم و از آن بدتر امیدی به بیداری از

     این کابوس مرگ. من امیدم را مدتهاست که گم کرده ام. جایی میان هیاهوهای

     انتظار در یکی از دست اندازهای پیچ قبلی افتاد و گم شد و صورتم بر جاده کشیده

    شد. تنها ماندم در التهاب و دغدغه و زنانگیم پرکشید. حالا منم و تو و جنازه ای که

   دم مسیحایی می طلبد خوب است که اینجا را نمی خوانی و اینها را نمی فهمی.

    به جان عزیزت حتی برای سوگند خوردن هم رمقی ندارم. و نه برای لبخند.منحط

     شده ام . به باد رفته ام از یاد رفته ام حتی دیگر خودم را به یاد نمی آورم.آن دخترک

     شاد و زیبا و خندان انگار جایی بود آن دور دستها انگار من نبود . عزیز هفت سالگی

     قرار ما این نبود مرا ببخش اگر عهد شکسته ام. برای ماندن بر سر عهد باید منی

    باشد این من در انتظار شادیهای کوچک دود شد. شعله ای باید تا دوباره گر بگیرم

    بشوم همان شادمانه بی دلیل، شادمانه بی دل ، شادمانه بی قرار تو.

     تو هنوز حاکم این خموده از یاد رفته ای، اما این جنازه حتی رمق سوگند خوردن

     ندارد.یادم به خیر روزگار با من خوب نبود بر سر سنگ مزارم بنویس از انتظار جان

     نداد، جانی نمانده بود که بدهد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٤ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

     در پس کوچه های شهر ممنوعه

               خموده

                     گم شده بودم

                           از راه رسیده ای

        کمی بمان

                   سیگاری بگیران

                طعم زندگی گس شده

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |