ماه ناموزون

امروز شاید یکی از آن روزهایی باشد که هرگاه  بعدها به آن فکر کنم لبخند بزنم، صبح زمان آزاد مسافران بود و من تصمیم گرفتم به سنت چپل saint chapel بروم. کلیسای سبک گوتیگ نزدیک نوتردام، ساعتی را در همان حوالی و در بازار گل و کنار سن قدم زدم،اما داستان از اینجا شروع نمی شود داستان از سال گذشته شروع شد که در یکی از تورها با راهنمایی به نام Maria Xtina آشنا شدم،که کاملا سبک اجرای تورها را در من تغییر داد. به یکدیگر قول دادیم تا یک روز با هم به لوور برویم، و او برای من قسمت نقاشیها را توضیح دهد و من قسمت اسلامی را برایش بازگو کنم. دست روزگار اطلاعات تماس او را از من گرفت و من همچنان از همه راهنماها می پرسیدم به امید اینکه او را بیابم.

تا اینکه در این سفر اس ام اسی از او دریافت کردم و فهمیدم این جستجو دو سویه بوده و او نیز هر از چند گاهی به یکی از شماره هایی که از من داشته  اس ام اس می زده .

به هر حال امروز ظهر را با هم قرار گذاشتیم تا یکدیگر را در موزه اورسی برای نهار ملاقات کنیم.کمی درباره سبک کار و راهنمایی تورها با هم گپ زدیم،سبک او و روایت خاصش از همه جیز برای من بسیار جذاب است،ماریا این بانوی 70 ساله که 4 سال است راهنماست، می خواهد به ایران یا به قول خودش آهنربای بزرگ بیاید،می گوید همیشه ایران برایش جاذبه داشته،بزرگترین آرزویش خرید فرش ایرانی یا به تعبیر خودش شعر متبلور است، به او پیشنهاد کردم درباره ادبیات،عرفان، صنایع دستی، و قرآن بخواند تا ایران و هنر اسلامی را بهتر درک کند،قرار است آبانماه راهنمای او در ایران باشم،و از همین الان برای آن روزهای شگفتی که با او خواهم داشت لحظه شماری می کنم .

و تور اختصاصی من با یک راهنمای حرفه ای در موزه ارسیorsey امپر سیونیستها شروع شد، کارهای مانه را دیدیم، و ایده اصلی امپر سیونیستها برای حفظ لحظه ای که فانیست، با تمام وجود درک کردم. تفاوت فرهنگ ما و آنها برایم جالب بود در عرفان ما انچه فانی و گذراست دل بتنی نیست،حال آنکه امپر سیونیستها می خواهند همین لحظه را که می بینند حفظ کنند، ماریا توضیح می داد و از درک هنر مست می شدم.

او داستان زندگی هنرمندان را برایم می گفت، با هم تابلوها را از دورو نزدیک آنگونه که او تورهایش را هدایت می کند می دیدیم، کلا مهارت این زن در غافگیر کردن مسافران و پررنگ کردن زیباییها ستودنیست. در ارسی قدم می زدیم و من به نگه داشتن لحظات فانی فکر می کردم، و اینکه چقدر در لحظه زندگی کردن شگفت آور است،طعم لحظه، بوی لحظه نسیمی که می آی و سبک حرکت و شگفتی لحظه، برای همین است که این را می نویسم،اصولا عادت به سفرنامه نویسی ندارم، اما امروز روز امپرسیونیزم است، لحظه ای که دیگر نیست و باید درک و تاثیر پذیری از آن درا ثبت کرد.

در آخر کارت پستال زیبایی،از یکی از نقاشیهایی که دوست داشتم برایم هدیه خرید،پشت آن برایم نوشت

Beauty is every where! Open your eyes J

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٥ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |