ماه ناموزون

    خشم ! رفیق همراه این روزهای من

  

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

       دایی جان!

       می دانی امروز 1352 روز است که ترا با صدای بلند صدا نکرده ام.

       1352 روز که رفته ای جایی دور،آنقدر دور که یادم نیست چند متر آن طرفتر بود؟

       دلم برای همه صدای قاه قاه خندیدنت تنگ شده، می دانی گرمترین دستهای جهان

       دستهای تو بود ؟

       یادت هست وقتی می خوابیدی شکمت بالا و پایین می رفت، بچه تر که بودم

      منظورم همان 1352 روز قبل است می آمدم و از لای در اتاق خواب ترا نگاه 

      می کردم،زیر باد کولر دستت را زیر سرت می گذاشتی و شکمت بالا و پایین

      می رفت. این زیباترین صحنه روزهای جمعه بود. همان جمعه هایی که طعم ترا

      داشت .

      یادت هست برایت آب می آوردم همان 1352 روز قبل و ماقبل ترش می گفتی

     یک قلپش را بخور، می پرسیدم چی دوست داری؟ هربار می گفتی شربت

     آلبالو،شربت به لیمو،شربت پرتقال،شربت عسل و من تا همین 1352 روز قبل

    یک قلپ از لیوان آبت را می خوردم و مابقیش را به دستت می دادم با چنان لذتی

    چشمانت را می بستی و آب را می خوردی که انگار واقعا شربت پرتقال و عسل

   است .

   نمی دانم امروز چرا اینهمه مثل 1352 روز گذشته جایت خالیست، چرا این حفره

   سیاه که با رفتن تو توی قلبم باز شده حتی یک ذره هم التیام نیافته.

    یادت هست مهربانترین معلم دنیا، جایزه حل هر مساله ریاضی، هوش و فیزیک

    بوس و بغل مهربانی بود که تا ابد علم را در کامم شیرین کرده است.

    این آخریها دستانت می لرزید. برای آزمایشهای فیزیک ساده ای که هدیه تو به

    بچه های ایران و سازنده لحظات کودکی و بزرگسالی همه ما بود دستهایت پیر

     شده بود، اما برق چشمهایت و غافلگیر کردنهایت همان بود که در دو سالگیم

     تجربه کرده بودم.

     چقدر کم ترا دیدم، همه سالهایش را که جمع بزنی می شود 27 سال، فقط 27

     سال توانستم ببوسمت و صدایت کنم،گاه فکر می کنم چطور سالهای پیش رو را

    بدون دیدنت دوام بیاورم . هر روز از خودم می پرسم این 1352 روز را چگونه بدون

    تو زیسته ام. از آن دستهای مهربان لابد الان کرمها چندپاره استخوان بیشتر باقی

     نگذاشته اند، عجیب است هنوز گرمایشان را به همان وضوح به خاطر میاورم که

     انگار دارم لمسشان می کنم .

     چه آرزوی محالی دوباره بغلت کنم و بگویم "دایی جان می بینی قدم از تو بلند تر

     شده ؟ " برایم "لا حول "بخوانی و بعد چشمهایت برق بزند،همان برق شیطنت و

    بگویی :"قدت قد نخل و عقلت عقل بز" لبهایم را ور بچینم، دستت را توی جیبت

     بکنی هزار تومان دربیاوری بدهی دستم و بگویی:" بیا برو برای خودت بستنی

     بخر" و برایت مهم نباشد که این هزار تومان را به زنی 27ساله می دهی که

     مدتهاست کودکیش را ترک گفته و آن هزار تومان طعم خوش تو بود و مهربانیهایت

     هنوز آخریش را دارم! بستنی هم نخریدم دایی جان :)

      دلم می خواهد همه لحظه هایی را که بوده ای کپی کنم و در تمام 1352 روز

    گذشته و بعد از این پیست کنم.

    

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

          دهان لحظه هایم گس است

                        ای کاش

                                 رسیده بودی

 

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ،۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |