ماه ناموزون

       این روزها دارم خانه را برای آمدنت آماده می کنم !

       شاید سال بعد بیایی شاید دوسال دیگر، نیامده تجربه عجیبی هستی !عشقی

       عجیب، انگار مهم ترین آدم زندگیم را قرار است ملاقات کنم .

    دارم خانه را آماده می کنم، روحم را بدنم را ، به خاطر آمدنت داری درونم رامیشویم

       با خودم به صلح می رسم، با جهان به آرامش و تفاهم، کمی طول می کشد.

  هنوز ترا ندیده دلم برایت تنگ شده، دارم به همه لحظاتی که قرار است ترا در آغوش

       بکشم ترا حمل کنم فکر می کنم، خوب است که زن هستم، از جنس زایش از

       جنس خلق. دارم کتاب می خوانم ، روحم را جلا می دهم و جسمم را تقویت

       می کنم . امیدوارم برای مادر تو بودن اینها خوب باشد. این روزها با اینکه شاید

        دو سال بعد یا یک سال بعد یا سه سال بعد بیایی حضورت را عمیقا حس

        می کنم،عشقی با طعمی متفاوت.

         دارم با جهانم به خاطر تو به صلح می رسم. همینها خوب است. اگر بیایی چه

        بهتر .اما هر زنی در کنه وجودش حس می کند که اگر مادر نشود چه؟

       به آن هم اندیشیده ام، مادری فضیلت است، اگر آمدی متکامل تر می شود

       و اگر نباشی؟!! من با اندیشیدن به تو مادر تمام کودکان جهان خواهم شد.

       دارم خانه را برای آمدنت آماده می کنم

      برای آمدنت آدم بهتری خواهم شد، همین برای من کافیست.

      دارم تولد حس مادری را درون خودم جشن می گیرم. شاید دوسال دیگر آمدی

     شاید پنج سال دیگر، اینجا درون قلبم خانه ای به وسعت هستی برایت آماده

    شده .

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    یه وقتهایی با اینکه سنی ازت نگذشته آرزو می کنی کاش ده سال جوانتر بودم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

  

    بیا بازی کنیم

    اسم تو باشد سلام

    اسم من خداحافظ

    اینطور که باشد

    رفتنت تلخ نیست

    آخرین بار  

    نامم را گفته ای

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

   دوست عزیزم
   اگر می بینی شادمانه می خندم،شیطنت می
   کنم، ادا در می آورم،نه که یادم نباشد استاد هستم ،نه که فراموش کرده باشم 
   دبیر کانون هستم، نه که اهمیتی به کاریزمایی که باید داشته باشم نمی دهم.سن
  و سال و وضعیت تاهل و تحصیلات و همه اینها را هم یادم هست .عزیزم فقط دارم
  زندگی می کنم. زندگی برای من ساختار شکنی است،بهم زدن قواعد مسخره    ایست که برای خودمان وضع می کنیم.اگر بعد از اتمام ترم 70 درصد دانشجویانم مرا
   مهسا صدا می کنندفقط یک دلیل دارد، دوستی! نه احترامم لکه دار می شود نه از
   شانم کم می شود،چرا که همیشه بیشتر از
   آنکه یاد بدهم یاد گرفته ام. دوست عزیز دیدن دو فیلم را به شما پیشنهاد می
  کنم یکی "دکتر دلقک" و دیگری "انجمن شاعران مرده"! می شود فیلمها را دید و
   در زندگی پیاده کرد. وقتی شیطنت می کنم مدام به خودم یادآور می شوم  درویشی و
   وارستگی به ادعا نیست به عمل است!اگر در گذشته برای کشتن غرور شکمبه به
  پشتشان می بستند و در بازار راه می افتادند، هر وقت باد غرور می گیرتم 
  شیطنت می کنم،می رقصم،می خندم، دل خلق الله را شاد می کنم که یادم نرود ان
  اکرمکم عند الله اتقاکم! البته گاهی هم غرور پیروز می شود،می شوم خانم
  استاد !خانم دبیر کانون! خانم کارشناس ارشد! اون خانومه که تو صدا و سیما
  برنامه داره! سرکار علیه مفخمه مکرمه! صبیه سیده والا مقام. که فرمود :" نه
   علی الدوام"
  حالا تو می مانی و این خودم بودنهای حقیر ! انتخاب ماندن و نماندنت با خودت است
  زیاده عرضی نیست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

        چشم گریانم ز گریه کند بود

                    یافت نور از نرگس جادوی تو

      بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

                    برد ان کو؟کو؟ مرا در کوی تو

     جستجویی در دلم انداختی

                    تا ز جستجو روم در جوی تو

     خاک را هایی وهویی کی بدی

                   گر نبودی جذبه های هوی تو

                                             مولانا

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

       دیشب خواب پابان جهان را می دیدم

       چیزی مثل حرفهای فوکویاما

       مثل تخیلات دو هزار و دوازدهی هالیوود

       چیزی مثل ترس...

       در پیچ و تاب

       تب و تاب

      وحشت

     کشف نا خود آگاه من از زمانه

     سنگ قبر تو بود

     راست می گفت بیچاره

     روحم را می گویم

     امروز پایان جهان است

     روزی که تو رفته ای

      چهار سال است که جهانم به پایان آمده

      نمی دانم

     من در رستاخیزم یا تو؟

     چیزی مثل ترس

     وحشت

    کشف ناخودآگاه من از زمانه

    سنگ قبر تو بود

××××××××××××

برای دایی جان که امروز چهار سال قمری می شود که رفته است

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

 کلیات آدمها یکیست

          آدم دو تا گوش و دوتا پا و دوتا دست دارد،جزئیات متفاوتند .امروز پا به پای یکی از

          همین جزئیات متفاوت سفر کردم :) زیارت کردم، خاطره سفر به کربلا بود.اما

          رهایی و رها شدگی جزئیاتش متفاوت بود. مهم آدمی بود که همان سفر را گاه

          همینجا می رود توی شهر پر دود و شلوغ تهران .

          خوب است که هستی ستاره جوادی عزیز :)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    اوج تلاش تو در مقابل هشدارهای من :

    توی لاک خودت می روی، چند روزی ساکتی، همین ...

    

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٦ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

  چطور شد ما دیدیم و آنها ندیدند؟
منظورم دولتمردان نیست که معتقدم دولت ما از فضا نیامده بلکه برآیند همین مردم است!
وقتی زشتی دروغ توی چشممان رفت یادمان افتاد باید کمی صادقانه تر زندگی کنیم برآیندمان شد روحانی !
اما سوال من اینست؛ چطور شد ما فساد و دروغ و دزدی را دیدیم و دلمان لرزید، اشک چشممان جاری شد و بعد همین مردم منظورم آنهاییست که به احمدی نژاد رای دادند ندیدند.
وقتی در چهارسال گذشته در گوشه گوشه کشور سفر می کردم، بارها با مطمئن شدم که در انتخابات 88 تقلبی اتفاق نیفتاد بلکه به واقع این مردک ! این انسان کوچک که به کاری بزرگ گمارده شده بود حاصل رای همین مردم بود، و این دردناک ترین حقیقت زندگی بود که لمسش می کردم. چطور شد که اینهمه آدم ندیدند ؟ پاسخ این سوال حدفاصل ما و توسعه یافتگی است،حد فاصل ما و راستی است، چرا دروغ و هوچی بازی و هتاکی را پسندیدیم؟ آیا اگر فشار اقتصادی یا به عبارتی دیگر گشنگی به شکمهایشان فشار نیاورده بود اکنون احمدی نژاد قهرمانشان نبود ؟
درد عمیقی است مردم آواره نان، هر که نانشان دهد خدایشان است و هر که نانشان را ببرد دشمنشان:( چطور شد که ندیدند؟ و هراسناک است که باز کجا و چگونه کوری دامنامان خواهد گرفت ؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |