ماه ناموزون

     شاید طولان یترین زمانی است که در زندگیم سفر نرفته ام

     باور نمی کنم از اردیبهشت تا امروز زمین گیر کارهایم شده ام .روحم بوی مرداب

    گرفته گویی . بدنم هر روز یک جایش عیب می کند .یک روز زانویم درد میگیرد .

    یک روز سر درد .یک روز تب می کنم بی دلیل :))

    هرروز آلبوم عکسهایم را نگاه می کنم و در خیالم به جاده می زنم .هر روز عکس

    دسکتاپ را به مناظر مختلف تغییر می دهم امروز عکس زیر گنبد شیخ لطف الله

    را گذاشته ام ،دیروز جاده یوش زینت بخش خیالم بود .فردا کوه ابر روی دسکتا مهمان

     دیدگانم خواهد شد . البته دبروز آرش برگشته و حداقل مسئولیتم در قبال کارهای

    انجمن کمتر می شود .

   امروز از صبح مثل معتادها بدن درد گرفته ام ! خدا کند بتوانم روزه ام را نگه دارم .

   به زودی برای خودم سفری تجویز می کنم ،شاید اواخر همین هفته و به جاده

   خواهیم زد و جادو خواهیم شد . غبار شهر را از تنمان خواهیم شست و بوی خاک

   جاده را استنشاق خواهیم کرد . این افسونگر بلند بالای سیاه را با آن مش سفید

   در میانه فرق سرش . شاید اواخر همین هفته دوباره بتوانم جایی در میان کوهستان

   یا بیابان با خودم و با او ملاقات کنم .

   همسفر مهربانم ،این روزها شوق رفتن دارد اما به شرط همسفری او هم مانده است.

نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩۱ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

       حس بدیست

      دلت تنگ شده باشد

       دلت صدای یک دوست را بخواهد

       و سهمت فقط این باشد

      بببببببببببووووققققققق بببببببببوووووووووققققققق

      باید به نام جدیم خو بگیرم

      بوق !

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |