ماه ناموزون

        شکفتن و نو شدن

        بهار می آید و من به نزدیک مادرم می رود،امروز دستهایش می لرزید و کمی

       هم سرش ،و صدایش که زنگ پیری می زند ،موهای خاکستریش و چروکهای

        گردنش که جای سر مرا گرفته اند آن روزها که راه می رفت و سرم را میان گردن

       و شانه اش می گذاشتم و میخوابیدم ، همان 28 سال پیش ! صدای نفس نفس

      زدنش می آید و شکمش که بالا و پایین می رود . دارم می روم آن نزدیکیها ،آمده

      است کمک که اسباب جمع کنیم و چشمهایش که برق شادی می زند .

     و دستانش که اندکی می لرزد و زنگ پیری که در صدایش پیچیده ! می دانم

    برای بوییدنش وقت کمی دارم ،شعله روشنش دارد کم سو می شود! قرآن

   می خواند مثل همیشه و اینبار به نیت حامد که دردهایش کم شود . کمرش را

   صاف می کند ،گوشهایش سنگین تر شده اند و سمعک را هم نمی زند، می دانم

   دوست ندارد و بلندی صدایش را بهانه می کند . دارد کم سو می شود !

  و زنگ پیری که در صدایش پیچیده و دستهایی که می لرزند و سری که اندکی لرزش

  پیدا کرده و من که سیر تماشایش می کنم ،و سوالهای پی در پیش که کلافه ام

    می کند. دارم می روم نزدیک او جای چند کوچه بالاتر ، شاید بیشتر وقتی برای

    تماشایش بگذارم .

 

 

                      

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |