ماه ناموزون

   سکوت راز آلوده برف آبانماه

   و من که ترا در حاشیه خیابانها رصد می کنم

    تویی که اگر شبانگاه تنت را نفروشی آغوشی برای گرم شدن نخواهی داشت

    تو را رصد می کنم

   و نجیبانه دست همسرم را می فشارم

   هه ...

   نجابتم را بانو ! به چشمانت می ریزم

   شرم وجودم را غرق می کند

   تو انجا کنار خیابان و من کنار همسر و بخاری گرم ماشین دم از نجابت می زنم

   برف آبانماه و لذت یک نوشیدنی گرم با منظره سقوط برفدانه ها

   کنار خیابان تو را رصد می کنم

   ایستاده ای

   صورتت کبود سرماست ؟

   نمی دانم

   کمی به جلو خم شده

   کبره بسته ای مرد تکانی به خود بده

     نوشیدنی ام را سر می کشم

    و به اضمحلال خودم در تو می نگرم

    تو رنج می کشی که من از آرمانهایم داد سخن دهم

   تو امشب کنار جوبی از سرما یخ خواهی زد

    من روشنفکرانه از بی ارادگی تو دم می زنم

   تو خواهی مرد تا من با شعارهایم تو را با لیوانی نوشیدنی گرم رصد کنم

   برف آبان ماه و من مست خنده و بازی

   کنار خیابان تو را رصد می کنم

   چشمان مضطربت را

   کبودی بینی و دستان کوچکت را

   به شیشه می کوبی فال می فروشی

   فال زندگی !

   و من حتی غریزه مادری ندارم که پاهای یخ زده ات جگرم را خون کند

    به شیشه می کوبی

   مثل یاکریم های حیات خانه مان که دانه شان دیر شده

   شیشه را نخ گونه پایین می دهم

   نکند گرمای خوشبختیم به تو برسد

   و یا ترس دارم که دستانت کوچکت حی آرامشم را مشوش کند

   چشمانت را نمی بینم

   سهم تو از همه مادری و گرما و اندیشه من 200 تومانی پاره ایست که نثارت می شود

  برف آبان ماهی

  و من در حاشیه خیابان تو را رصد می کنم

  ایستاده ای حیران

  کنار در بیمارستان

  بهت زده به برگه دستت نگاه می کنی

  کت کهنه ات تمیز است اما به وضوح لرزیدنت را می بینم

  نمی دانم از سرماست یا ...

  چراغ سبز شد وقت ندارم بیش از این تو را رصد کنم

  برف آبان ماه و من در سکوت راز گونه برف

  حاشیه  خیابان

  تو را رصد می کنم ....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

   فقط شوق نوشتن است

   بی یاری هیچ کلمه ای

   آمدم که بنویسم

   هیچ

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    چقدر این روزها ترا کم می آورم
    دلیل سادگیهای کودکی !
    یاد نامه هایت به خیر می نوشتی ،می نوشتم
    گریه هایمان و خنده هایمان
    و مشکلات بزرگ دنیای آدم بزرگها !
    پنداری من را و ترا آورده بودند برای حلشان
    چقدر این روزها زنگ خنده ات را کم می آورم
    آغوشت را
    دغدغه های بلند انسانیت را
    تجربه عشق با تو برای بار اول ممکن شد
    من از فرای تمام قواعد ترا عاشق شدم
    شاید خدا غیرتش گل کرد که درست در همان لحظه ها ...
    چیزی مثل باد ترا با خودش برد
    سهم من از تمام لحظه های جوانیت یادش به خیر نوجوانیت شد
    یعنی می شود روزی جایی ترا باز با تمام زنانگیت در آغوش رنانه ام بفشارم؟
    یادت به خیر نوجوانی
   یادت به خیر امین پور که بهانه صحبتهای طولانیمان می شدی
   یادت به خیر هفت سپهر که ترا سیر می کردیم !
   یادت هست؟
    شعرهای شاه شمشاد قدان،خسرو شیرین دهنان را حفظ بودیم
   کاش آن روزها که هنوز اینجا بودی خودت را از من دریغ نمی کردی 
   حسرت به دلم بانو
    برای دیدنت دمی و بوسیدنت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |