ماه ناموزون

       هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

                                                            ثبت است بر جریده عالم دوام ما

  نام معلم عشق من ،قرار است بر روی یک رصد خانه در نزدیک یزد گذاشته شود .

   خبر دار شدم رصد خانه ای به نام محمد علی فریپور در یزد تاسیس می شود . دایی خوبم در یادها زنده خواهد ماند :)

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

های همه کسانی که از بلوارکشاورز ، کوچه دریا ،پلاک 2 کلی خاطره دارید

آهای همه اونهایی که میومدید اونجا با هم بازی می کردیم ، و ظهر های داغ تابستون تو حیاطش بالا و پایین می رفتیم و توی پارکینگش گرگم به هوا بازی می کردیم

آهای همه اونهایی که شبها میومدید باهم توی آشپزخونش می نشستیم و کلی حرف می زدیم

آهای همه اونایی که چهارشنبه سوریهاتون توی اون خونه بود و کلی می خندیدیم

آهای همه اونهایی که میومدین یکشنبه ها اونجا دل می دادیم به شاعرا و عوالم بالا

آهای همه اونهایی که وقت و بی وقت می رفتیم اونجا مهمون مامان و بابام می شدیم

آهای همه اونهایی که میومدین اونجا درس می خوندین

آهای همه اونهایی که اومدید اونجا یک ساعتی نشستید و شربتی خوردید و رفتید

آهای همه اونهایی که توی نامزدی ما از پارکینگ مهربون پلاک 2 کلی خاطره دارید

امروز آخرین ساکنان اون خونه که مامان و بابام بودن برای همیشه از اونجا رفتن یه جای خوش آب و هواتر ! یه جای مدرن تر و جوون تر و نزدیک تر به کوه !

اما برای اینکه اون خونه ای که اینقدر مهربون بود نمیره هر وقت از اونجا رد می شید یه برای اون پیر مهربون که الان 32 ساله چشماش به راه هممونه و همیشه هم مهربون و خوب بوده دستی تکون بدین

همون خونه ای که با اینکه هشت واحد بیشتر نداشت اما همیشه زنده بود

اگر ده دقیقه می ایستادی جلوی درش حتما کلی آدم میومدن تو و کلی آدم می رفتن بیرون

همون خونه مهربونی که توش بزرگ شدم تولد گرفتم اندازه همه سالهای عمرم ،بله برونم ،نامزدیم، حنابندونم ، پاتختیم

همون خونه ای تراس کوچیکش به اندازه تخیل من بزرگ می شد اندازه یه جنگل ، به بلندی یه کوه

همون که فکر می کردم مرمرهای آبی دیوار حیاظش حتما یه رودخونه است که طلسم شده و یخ زده

شیر آب شیلنگ پارکینگش خودمون و ماشینامونو باهم می شست .

راه پله هاش تاپ تاپ کفشهامو از کوچیکی تا بزرگی شنیده بود

برای اینکه دلش نشکنه همه یادش باشید از جلوش که رد می شید یه دستی براش تکون بدید

نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

ناگهان تمام اساطیر در تو متولد شده اند

تمام شاعران خسته جان

از عشق

از زبان تو آواز می خوانند

من شعله می کشم

تو آتش گرفته ای

تو خورشید شده ای

من از این آتش تند به بیم نشسته ام

هراسناک خاکستر شدنت

اسپند این آتش تمام روح تو را بالا و پایین می روم

حیرتم از این گرماست

قلب فسرده و یخ زده ام با هرم اشکهای تو آب می شود

من بیمناک خاکستر شدنت هستم

ع.ش.ق

برای تو دیگر ع.ادت ش.ادمانه ق.لب نیست

چیزی در تو شعله می کشد که به دم مسیح می ماند

دیوار هایم را ذوب کرده است

من هراسناک خاکستر شدنت هستم

نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |