ماه ناموزون

   (گفتگوهای زیر عین حقیقت و حاصل ارتباط  6 ماه گذشته من با اطرافیانم است:

   می گویم "برای هیئت مدیره کاندیدا نمی شوی؟" می گوید :" مگه من حمالم ؟"

   می گویم :" مگه ماها حمالیم ،بالاخره یکی باید کارها را انجام بدهد" نگاه عاق اندر

   سفیهی به من می اندازد :" برو بابا ! یعنی تو اینقدر باحالی ؟ باید ببینی برای تو

   چی داره ؟"

   می گویم :" زیر اون گاز رو خاموش کن ، از وقتی اومدم همینجوری اون کتری داره

   می جوشه " می گه :" به تو چه مگه تو پول گازشو می دی ؟" می گویم:" ای بابا

   خوب منابع سوختی زمین محدودن ،اینجوری گاز زودتر تموم می شه " می گوید :"

   برو بابا حالا با کتری خونه ما گاز تموم می شه ؟" می گویم :" بچه ها و نوه هامون هم

   هم منبع انرژی می خوان " می گوید:"خوشحالی ها ! همینه رفتی دانشگاه دیوونه

   شدی ؟ به من چه نوم چه غلطی می خواد بکنه من دوست دارم همیشه چاییم روی

    گاز آماده باشه "

   می گویم :" آلمانیها نان خشک خوردند کشورشان را ساختند ،ظبیعی است برای هر

   هر تحولی یک نسل باید بهایش را بپردازد " توی صندلی عقب ماشین جابجا می شود

   پوزخند می زند ، می گویم :" تو اگه دوست داری بچت توی شرایط بهتری زندگی کنه 

   باید خودت رو برای اصلاح اجتماع فدا کنی اگه پدرای ما این کار رو کرده بودن الان من و

   تو توی جامعه بهتری زندگی می کردیم " از توی آینه نگاهش می کنم ،جوان است و پر

   انرژی میخندد ، می گوید :" برو بابا به من چه بچم می خواد چی کار کنه ،خودش

   ریاضت بکشه مگه من چند بار به دنیا میام خودمو اذیت کنم ؟"

   طرف خواب دیده ، می گویم : " خیر است ! پسرتان که ورشکسته شده وضعیت

   مالیش خوب می شود و با آن نوه عمویتان که توی خواب دیدید احتمالا پروژه مشترک

    پولسازی انجام می دهند ،خدا رو شکر " لب برمی چیند ،چپ چپ نگاهم می کند که

    :" چرا خوابشو من دیدم ؟ به من چی می رسه ؟پس من چی؟"

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |