ماه ناموزون

چیزی اینجا در حال مردن است

در حال یخ زدن

و من هی حا می کنم ترا شاید از کبودیش بکاهم

کرخت شده ام از سرمایی که اینجا می وزد .

از زمهریری که جای آن آتشفشان را گرفته

میدانم از کجا آغاز شد

اما نمی دانم چگونه بازگردم

اینجا یک ا.دها روی سر من می ایستد و تنوره می کشد

و من له می شوم

. تو فرصت که نه چشمی برای خواندن من نداری

من از این زمهریر دیگر حتی بیمناک هم نیستم

انتخاب تو بوده است و من عاشقانه انتخابهایت را ارج می نهم

برای پشیمانی دیر است

تلاش نکن

این پرتگاه پلی برای برگشت ندارد و من به طنابی می نگرم که به اندازه مویی باریک است

تو مرا یاد همین حکومت می اندازی که همیشه در اوضاع حساس کنونی به سر می برد

دیگر دستی برای گرفتن دستانت ندارم

می دانی تبدیل به کوهی از یخ شده ام

تلخ مثل بادامهای کوهی

چیزی حلقم را تلخ کرده است

دیگر کیسه ای برای حمل تو نمانده

جایی میان اهمالهای گذشته ات کیسه ام از دستم افتاد و گم شد

تو خدایت را تهدید کرده ای و من از خدایت توان خواسته ام تا به تهدیدت عمل نکنی

راستی کجا آن شادی همیشگی از دست من افتاد؟

کجا شور و شوقم را جا گذاشتم

سر کدام پیچ این جاده نپیچیدم؟

حلقم تلخ شده و دستانم بی رمق

دلم برایت تنگ شده

راستش دلم برای آنکه با تو نفس می کشید تنگ شده

هنوز چیزی میان این دنده ها به هوای تو می طپد 

لطفا خودم را پس بده

همان که گمش کرده ام وهی چشم به راه نشستم تا نیامدی و من رفتم

تو دیر رسیدی مثل تمام عروسیها و مهمانیها

تو دیر رسیدی جایی میان قلب من آنقدر انتظار کشید تا مرد و تو دیر رسیدی

فوت نکن دمت مسیحایی نیست

یعنی دیگر نیست این مریم باکره به فرمان تو زنده بود اما به فرمان خودش مرد

فوت نکن اینجا زمهریری است که حتی دیگر با هرم عشق تو هم گرم نخواهد شد

دلم تنگ شده برای تو و برای خودم

من لال شده ام

و تو چشمی برای خواندن من نداری

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

می گویند رسانه به مخاطبانش هویت می دهد

امروز شب تولد امام حسین است و با تماشا کردن نیم ساعت از برنامه های رسانه ملی

بحران هویت گرفته ام .

همه اش گل نشان می دهند و علف که من مخاطب را شاد کنن .بنابراین من نمی دانم

زنبور عسلم یا گاو ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    امروز روز سختی بود ! شاید هم آسان بود .طی پروسه ای طاقت فرسا به کسی که

    خیلی آزارم داده خدمت می کردم، و فقط دعا می کردم که خداوند ظرفیت این فشار

     را به من بدهد .

     روی صندلی بیمارستان نشستم ، کمی دندانهایم را بهم فشار دادم ،سرم را میان

     دو دستم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم که در مواجهه با آن فرد حرف بی راهی نزنم

     روی نیازش و ناتوانیش تمرکز کردم .نیتم را صاف کردم و گفتم :" خدایا روح مرا از این

      نجات بده"

     همان موقع آمدن در کنار من بنری را نصب کردند که بالای آن بزرگ نوشته بود :

         " نیاز دیگران به شما از نعمات الهی است ، از نعمتهای خدا ملول نشوید "

نوشته شده در شنبه ٤ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |