ماه ناموزون

    دستاوردهای سفر  به بلاد کفر

      1) ما ذاتا مستبد پرور و دیکتاتور پرور هستیم ،در سفر به مونیخ با اینکه راهنمای ما

        سعی می کرد کمتر از هیتلر سخن بگوید ،همه ما با علاقه هی سوال می کردیم

      در آخر یکی از مسافرانم گفت :"اما آدم قویی بوده ها! خیلی با اراده بوده" دیدم

       عمیقا همه ما این نازی خونخوار را تایید و تحسین می کنیم .

     می فرمایم :"وای به حال ملتی که از خون آشام اسطوره می سازد "

    بعد فکر کردم دیدم،این ملت برای اصلاح امور خویش هر از چند گاهی گریزی می زند 

     که "ای کاش یک رضا شاه دیگر ظهور می کرد " یا اینکه همواره به دنبال معجزه از یک

     فرد است .این همان استبداد عمیق شرقی است که مستبد می پروراند .

2 ) طرف خودش را می چسباند به من که بلیط مترو پاریس ندهد ،با افتخار از قانون

    شکنی اش حرف می زند ،هزار و یک ترفند به کار می گیرد که 1.5 یورو پول مترو را 

    ندهد از روی گیت مثل خرک ژیمناستیک می پرد ، از زیر در می آید تو و... بعد می

    نشیند توی لابی هتل روبه روی خانمهای تور روی مبل لم می دهد ،لنگهایش را از

     هم باز می کند انگار همه با کفشهایش برابرند و پز دارایی چند ملیاردیش را می

    دهد .و من به فقر     ذاتیش فکر می کنم و اینکه چه دردیست که این آدم با همین

     ترفندها مالیات نمی دهد،   حقوق کارمندش را نمی دهد و اوج تفریحش عیاشی

     است و از همه بدتر هموطن من  است .با من هم مدام بحث می کند و قدرت    

    نرینگیش را به رخ می کشد و من بر خود  می لرزم که مادران این خاک به جای

     تربیت مرد ،موجودات نر تربیت می کنند . و برآیند این آدمهاست که در سانه ملی

       ممه اش  لولو می برد .یعنی انحطاط ادب ملی !

   3)آقایی توی مسافرانم بود که سرشار از معلومات بود و همه جا را با دقت نگاه می

    کرد و یادداشت برمی داشت ،سوالات عجیبی می کرد و دغدغه های زیبایی داشت .

    دلش برای وطن می طپید . ومن متاسف بودم که چرا در این یازده سال کارم به

    تعدادانگشتان دست این آدمها در میان مسافرانم بوده اند .

   4)راهنمای محلی مونیخ زنی 75 ساله بود در انتهای روز به من گفت :"اگر در کشور تو

    چندجوان دیگر مثل تو آموزش دیده و قوی باشند وضعیتتان تغییر خواهد کرد و پیشرفت

    می کنید " گفت :"من آنقدر عمر کرده ام و بلاهای فراوان دیده ام که بدانم کدام جوان

   برای کشورش مفید است" به جوانهای خودشان هم می گفت وحشی و دیوانه ،و من

    از اینکه همیشه به رفتن فکر می کنم متاسف شدم و دیدم آدمهای حسابی این  

   خاک همه رفته اند و درب وداغانهایش که ما هستیم مانده اند و این زن از هوش من

    تعریف می کند و از قدرتم و .دیدم که خاک ایران این روزها آدمهای باهوش و قوی کم

   دارد .

   5)از استخوان مرده هم می شود پول در آورد ، اگر خرد یاری کند . در پاریس محلی

    هست به نام کته کمب که شش ملیون استخوان مرده را چیده اند توی دهلیزهای

    پیچ در پیچ ،ما وقتی وارد شدیم کانتر شماره 925 را نشان می داد و پشت سر ما

   حداقل 100 نفر توی صف بودند بدبینانه اش این استخوانها در آن روز 1000 نفر بازدید

   کننده داشت یعنی 8000 یورو ، فقط از استخوان مرده !!!!

  6)به وطن که رسیدم ،توی اینترنت خبر تجاوزهای دسته جمعی کاشمر و خمینی شهر

   را خواندم بی اغراق دو روز هنگ بودم و چند قطره اشکی هم از چشمانم چکید .

   سقوط اخلاقیات در جامعه ای که در طول تاریخش هرگز در هیچ جنگی ،جنگاورانش

   به دشمنان تجاوز نکرده اند . این عمل حاصل پروسه ای چند ساله است . چه می

    شود ایرانی که قبلا غیرتش کل دختران محله را بیمه می کرد امروز به هم شهری و

    هموطنش تجاوز می کند؟ این یک فرآیند اجتماعی است نه یک واقعه دلخراش ،زنگ

   خطر انحطاط ارزشهایی است که یا از شدت تکرار تهوع آور شده اند یا سازو کار

   جدیدی برایشان تعریف نشده به زوال می روند و یا نمی دانم چه و چه .اما ای کاش 

   شهرهای ما  فاحشه خانه داشت ،جای کثافت کاریها مشخص بود .آن وقت هیچ کس

    به خودش اجازه نمی داد برای دخترکی که زیر باران یا توی ضل آفتاب یا شب هنگام

   منتظر تاکسی است بوق بزند و قیمت بدهد . یا به راحتی مثل آن الدنگی که مسافر

    من بود با کلامش به آزار جنسی زنان بپردازد، و یا با چشمهایش زیبایی زنان را در

   کوچه و برزن ببلعد اینها همه که جمع شود در قالب تجاوز دسته جمعی تجلی پیدا 

   می کند .این کشور امروز به خانه ای مانند شده که چاه توالتش سر رفته دری هم

    ندارد و سر رفتگی چاه توالت به مطبخ و مهمان خانه اش کشیده شده .

    7)در سفری که رفته بودم آنها که عرقشان را می خوردند مرا که شراب نمی خورم و

   گوشت ذبح اسلامی می خورم و خوک لب نمی زنم به سخره می گرفتند (البته اتفاق

   تازه ای نیست همیشه این معضل را با مسافرانم دارم ) و آنها که مذهبی تر هستند

   اینها را عیاش خطاب می کنند و نجس خوار و من دردم می آید که هر دوی این رفتارها

    دو روی مزخرف یک سکه اند ،خدا را شکر این روزها افتخار به لامذهبی ادبیات قشر

   دانشجو ومتوسط و توده مردم شده است بماند ،مسخره کردن متدینان مد روزگار شده

   از آن سو متدینان مکه سمبه شان پرزورتر است اینها را محکوم می کنند .و هر دو

   معتقدند که بر حقند در صورتی که این دو ،دو ری یک سکه اند ،و فرسنگها با

   دموکراسی  فاصله دارند .

   8)در این سفر از 6 کشور اروپایی زمینی عبور کرده ام ، در جاده هایشان طی طریق

     کرده ام جاده هایی سرشار از جنگل و طبیعت بکر و حتی یک شیشه آب معدنی

    خال در کناره طبیعت ندیدم . این در حالیست که در بیشتر جاده های ایران که سفر

   کنی هرچه به مناطق تفریحی مردم نزدیکتر شوی ، چگالی زباله بیشتر می شود

    چه بر سر فرهنگی آمده که آب و خاک را مقدس می شمارد و آلوده کردنش را گناه؟

    سوال من اینست که آیا بالای هر گل و درخت یا در کنار جاده ای دولت باید نگهبان

  بگمارد ؟ فکر می کنم آموزش تنها ترمز و نگهبانی است که طبیعت ما را از زوال نجات

  میدهد .

9)از سفر بر گشته ام دو هفته دوری از زندگی و همسر عزیزتر از جان ،تحمل هر جور آدم

   حسابی و ناحسابی ، خستگی ناشی از کار زیاد و نخوابیدن به دلیل تغییر وضعیت

   جغرافیایی که بدنم نمی فهمید با اینکه 10 شب سات چرا هوا هنوز روشن است .

   نگرانی برای پایان نامه لحظه ای دست از سرم برنداشته بود .دلتنگی عمیقم برای

    حمید و مادرم .ترجمه های همزمان طولانی حداقل روزی 5 ساعت که انرژی را تخلیه

    می کند . جلب رضایت مسافرانم که همه جز یکی محترم و گوناگون بودند روحم را

   فرسوده ،دوستان زنگ می زنند و هر یک به نحوی قضاوتت می کنند :" دلت می آید

   دوهفته حمید را ول کنی بروی؟" ، "خوب خوش می گذرانی و حال می کنی ها !"،

"   حالا می گی سخته ولی کاش ما هم از این سختیها داشتیم " ،"آخرش می ره زن

   می گیره ها!"و فکر نمی کنند که من هم زنم دلم می لرزد ،خستگی سفر به جانم

   مانده دو هفته سخت کار کرده ام و در طول سفر آنقدر حس زیبایی شناسی و لذتم

   از خستگی و دوری کرخت شده که دود تهران و قدم زدن در مولوی را به همراه همسر

    لذت بخش تر از رفتن به اپرای آنچنانی در وین می دانم. اما باز قضاوتم می کنند .

  10) لباس می پوشی قضاوت می شوی،کار می کنی قضاوت می شوی ،می خندی

   قضاوت می شوی که به زندگیت دلبستگی نداری ،نمی خندی باز هم قضاوت می

   شوی که ناشکری ،خدا همواره بازار خاله زنکها را گرم نگه می دارد .با خود فکر می

   کنم هزاران سال از آزادی فاصله داریم .با قضاوتهایمان  وارد حریم دیگران می شویم و

   هر لحظه داد و هوارمان به راه است که چرا فلانکی فلان آزادیمان را محدود کرده .

اگر بفهمیم برای تعدیل جامعه باید از خودمان آغاز کنیم !!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

نشسته ام اینجا

در عروس شهرهای جهان

رود سن و کلیسای قلب مقدس از ورای پنجره اتاقم مرا نظاره می کنند

یادی از تو با من است که گاه گاه قلم را می فشارد

اینجا شبهایش آفتاب نشان است

و ستاره ها در ورای ابرهای سیاه گم می شوند

اینجا همه می خندند و من ...

سخت اندیشه سرزمینی را با خود به دوش کشیده ام

که روزهایش آفتاب نشان است و شبهایش پولک باران آسمان

چشمان مردمانش سیاه است مانند بختشان ...

اینجا در شانزه لیزه قدم می زنم به یاد چهارباغ که سهمش حسرت است

به یاد بلوار کشاورز که نسیبش دود است

اینجا همه چیز دلکش و زیباست ،مثل عروسهای آرایشگاه فهیمه در جردن

با لبهای سرخ و چشمان نقره ای

و من به دخترک زیبایی می اندیشم که شاطه ای برای پیرایش ندارد

من به زلفهای معشوقی می اندیشیشم که گرد پیری دلبریش را نهان کرده

من به دل مردمانی می اندیشم که فریادشان نجابت و خاموشی است

در عروس شهرهای جهان نشسته ام

اینجا همه چیزش هویت دارد

حتی دزدهایش

اینجا به مادری می اندیشم که نامش را به یاد نمی آورند

حرمتش را پاس نمی دارند

به جوانی که در حسرت پیر می شود

اینجا کیفیتی دیگر جاریست ....

و من به خانه می اندیشم و به شادی مردمانش

کاش تکه ای از نسیم مهد دموکراسی در آنجا می وزید

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٠ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم

                                                     زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

**************

برای ١۵ روز غذا درست کردم

*************

دلم برایت خیلی تنگ می شود

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |