ماه ناموزون

   یادش به خیر نباشد چند ماه قبل از آب گیری سد سیوند ناگهان عکسی

   در وب پخش شد که مقبره کوروش کبیر را آب گرفته نشان می داد و های و هویی

  به پا کرد ، نتیجه اش هم حساسیت زدایی از آب گیری سد سیوند و لوث شدن     

اعتراضات و مضحکه شدن اعتراضات بود . امروز ایمیلی به دستم رسید که توی آن        

  نوشته بود ،قرارداد ترکمانچای به پایان صدمین سال خودش رسیده است و عنقریب     

است که تمام شود و بلاد واگذار شده باید به ایران برگردد و احمدی‌نژاد باید چنین کند و

چنان کند و....
  در کجای متن قرارداد نوشته شده است که این قرارداد صد ساله است و بعد از صد

سال  همه‌چیز به جای خودش برمی‌گردد؟ و تازه، اگر هم درست باشد، یعنی یک نفر  نیست که متوجه شده باشد که این قرارداد که در 1207 شمسی بسته شده است، اینک 180 سال از انعقادش می‌گذرد؟
بدتر از همه این که قرارداد ترکمانچای، در راستای اثبات حسن‌نیت رژیم بلشویکی تازه‌تأسیس روسیه، حدود نود سال پس از انعقادش، توسط لنین لغو شد! 

ضمنا بند پنجم قرارداد الی الابد بودن آن را نشان می دهد

 "اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران برای اثبات دوستی خالصانه که نسبت به اعلیحضرت

  امپراطور کل ممالک روسیه دارد به این فصل از خود و از عوض اخلاف و ولیعهدان

  سریر سلطنت ایران تمامی الکا و اراضی و جزایری را که در میانه خط حدود معینه در

  فصل مذکوره فوق و قلل برف دار کوه قفقاز و دریای خزر است و کذا جمیع قبایل را

   چه خیمه نشین چه خانه دار، که از اهالی و ولایات مذکوره هستند

    واضحاً و علناً الی الابد مخصوص و متعلق به دولت روسیه می داند"

جایی در هزاردستان دیالوگی هست که می گوید:"ملت خواب،ملت بنگی ،ملت باری به هر جهت "

http://www.aryapdf.com/forum/f266/%D9%84%D8%BA%D9%88-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%84%D9%87%D8%A7-10509/

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

امروز آقای خواجه سروی معاون وزیر علوم از ایجاد کرسیهای آزاد اندیشی خبر داد فدر مصاحبه ای که با شبکه خبر داشت گفت:

"درکرسی های آزاد اندیشی هیچ خط قرمزی در بیان عقاید وجود ندارد،منتهی در آنها باید در حد عرف صحبت شود از الفاظ خلاف عرف و افترا و ... پرهیز شود و سخنی بر ضد منافع کشور گفته نشود "

پدرم همیشه داستانی می گفت،که عجیب یاد آن افتادم ،داستان این بود  که روزی کسی مادرش را گذاشته بود روی کولش و به بازار می برد ،دوستش اورا دید گفت :"کجا می روی؟"،جوان گفت:"می برم مادرمو بفروشم" دوستش خندید و گفت :"مگه ادم مادرشو می فروشه؟"گفت:"یه قیمتی می گم کسی نخره"

حالا حکایت آقبای خواجه سروی و کرسی آزاد اندیشی و متهی و اما و اگرهایش است ،خدا به خیر کند !!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

معمولا اینجا مطلبی از جای دیگری نمی گذارم ،اما این مطلب را دوست دوره های کودکیم که حالا هر دو بزرگ شده ایم و به قولی برای خودمان خانمی شده ایم و خانه ای و شوهری و کاری به هم زده ایم برایم فرستاد ،دوستی که برای دیدنش باید کلی با هم هماهنگ کنیم ،مایی که حداقل هفته ای یکبار یک روزمان را کامل با هم می گذراندیم حالا برای یک دیدار دوساعته - آنهم بعد از ٢١ سال دوستی بی وقفه - باید شوهرهایمان بی کار باشند،کاری نداشته باشیم شام همدیگر را دعوت کنیم و  دوساعتی درباره قسط خانه و نحوه لعاب انداختن قورمه سبزی و پیشرفتهای کاریمان بگوییم و آخر سر از اینکه فردا یکیمان می خواهد سر کار برود دیده ندیده هول هول خداحافظی کنیم .

***********

 

 

زنده باد تساوی

 

 

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم

 مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار    !می کنید، قبول

 

 و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم.

 کیف چرمی یا سامسونت داشتیم

 و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم

 و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند..

 

 با رئیس دعوایمان می شد

 و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم

 ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد..

 دیگر با هم مو نمی زدیم.

 

 آن ها به وعده شان عمل کرده بودند

 و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند.

 

همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من!

 سلاح  نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود.

 شمشیر دسته  طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه!

 ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم..

 

 همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد

 و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سواراست.

 آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها

 بهش می گفتند عشق، یک جایی توی راه ازدستمان افتاده بود. 

 

یا اگر به تئوری توطئه  معتقد باشیم،

مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند.

 حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه.

و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم،

 در عضله های روحمان جاری نبود.

 

سال ها بود حسودی شان می شد.

 چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم

با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم.

 

فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم

 درمعامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم.

می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم.

 بی حساب و کتاب دوست بداریم.

 

 در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند

 و ما می دیدیم.

زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود

و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.

 

 مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.

 وقتی زنی از شوهرش

 از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت

 و هق هق گریه می کرد،

 

 مادر بزرگ خیلی آرام می گفت:

 مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد

 که قابل برطرف شدن نیست.

 

 مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند.

 لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است

 و ذات جهان لطیف است.


مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه.

 مردها از راه سخت باید بروند

 

راه میان بری بود 

 

 که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا

 شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.


به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم.

 رئیس شرکت

بن فروشگاه سپه داده

 و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم

 

 ده تا نایلون پر از روغن وشامپو و وایتکس و شیشه شور

وکنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم

 و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم

 

 و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند.

 و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم

و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم

 و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه.

 

 چقدر مادربزرگ  بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت.

 حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم.

ما چقدر رشد کردیم.

 
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.

مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد.

 هورا ما هر روز تواناتر می شویم.

 مردها  مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند.

ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم.

 

 

 وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند،

ما با یک دست دست بچه را می گیریم

با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه،

کارهای اداره را راست و ریس می کنیم.

 افتخارآمیز است.


دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم.

 فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب

 مثل کنده ای چوب راحت می خوابد.

و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست وپاهایش درد می کنند.

 

 چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش.

 بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند،

 سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش.

 

 نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن.

 مرد اما راحت است، خودش است.

 نیمة دیگری ندارد.

 زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده

و کسی که بود، دست و پا می زند.


مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست

 شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟

 .ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |