ماه ناموزون

حسن یوسف را به عالم کس ندید

                                             حسن ان دارد که عالم آفرید

محمد زمزمه می کند،سوسن گلدان حسن یوسف را داخل روزنامه می پیچد،از آن روز عضوی به خانواده دو نفره مان اضافه شده .

***********

با تمرکز عدس پاک می کنم ، عدسهای ییلاق خوشمزه و ریز و کثیفند

***********

ظرفها را توی ظرفشویی چیده ام ،خانه را رفت و روب کرده ام ،دارم حرص سخنرانی

هفته قبل را که خراب شده می خورم ،با خودم درسهای بزرگی که از گند هفته قبل

 می تواند حاصل شود را مرور می کنم .

************

به به چه هوایی مادرم می گوید و چشمانش می خندند

**********

حمید می گوید:لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید ، بببووق

صدای رویاست :عزیز دلم نیستی؟ دارم می رم سفر ! بوس

عین ماست به نهمین پیغام تلفن گوش می کنم و چوب خط می کشم

**********

-چرا اینقدر داری می ری آزمایش می دی ؟(برای دهمین بار مادرم در دو روز گذشته با

صدای مضطرب می پرسد)

-هیچی نیست چکاب می کنم

-باشه(وقتی دروغ می گویم ،همیشه می فهمد و همین طور می گوید باشه)

***********

عینکش را روی دماش جابجا می کند،عینک دوباره سر می خورد تا نوک دماغش ،

بار سوم است از اولی که برگه آزمایشم را دستش گرفته این کار را تکرار می کند .

یاد بچه گیهایمان می افتم بغل دستیم با کش عینکش را روی صورتش چفت می کرد .

می پرسد :"شغلتان چیست؟"

حال ندارم کارهایم را بشمارم می گویم :"فرض کنید خانه دار"

نحوه نشستنش تغییر می کند ،با دقت صورتم را برانداز می کند ، آرام می گوید

:" با شوهرت خوبی؟"

می گویم:"خدا را شکر"

می گید:"هورمونهایت بهم ریخته ،تریگلیسیرید و قند خونت هم بالاست ،بدنت غده 

تولید می کند ،این یعنی سبک زندگیت پر استرس است ،البته زنان خانه دار به نوعی از

دیپرشن حاصل از بی هدفی مبتلا می شوند . کمی برای خودت هدف گذاری کن ."

می گویم:"مشکل من زیادی هدف است "

نگاه عاقل اندر سفیه به من میکند می گوید:" پس شوهرت اذیتت می کنه!"

از قیافه اش خوشم نیامده ، می پرس:"آخرین بار کی دچار استرس شدی؟"

می گویم :"اول مهر بچه همسایه بالایی داشت می رفت مدرسه ،لباس مدرسه را تنش

 دیدم قلبم ریخت ،خدا را شکر کردم ده سال است دیگر مدرسه نمی روم"

می گوید:"الان توی دئانشگاه علمی کاربردی مدیریت خانه آمده شاید درس بخوانی

حالت بهتر شود" خنده ام می گیرد

می گویم:"بس است از درس خواندن خسته شده ام "

می گوید:"فردا بچه ات دوست دارد مادرش دانشگاه رفته باشد ،با دیپلم نه که نشود

بچه بزرگ کرد ،اما پرستیژ بچه مهم است"

مهمل می گوید

********

سلام تورم را کنسل کردم ،

عروسیت میام

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |