ماه ناموزون

به به

به به

چه حالی می ده بطالت

زیر کولر یه لیوان آب میوه ،تازه ساعت١٢:٣٠ ظهره و تو ۵ دقیقه است بیدار شدی ،

پاتو دراز کنی برنامه های مزخرف تلویزیون رو ورق بزنی

گوشیت سایلنت باشه

همه قرار ملاقاتهای کاریتو تا اطلاع ثانوی کنسل کنی

غذا نپزی

جارو نکنی

پروژه نداشته باشی

گور بابای تور اروپا که باید براش مطالعه کنی

گور بابای پایان نامه و دکترا

گور بابای آیلتز و...

گور بابای ورقه های صحیح نشده و کلاسهای نصفه

بی خیال  اونهمه آدم که قراره بری بهشون سر بزنی یا دعوتشون کنی بیان خونت

گوشی رو بگیری دستت در حالیکه هنوز سرفه کهنه یک ماه پیش به خاطر خستگی

دست از سرت برنداشته

زنگ بزنی به یه دوست

"الو نعیمه جان ،فردا دارم برای ٣ روز میایم اونجا(اردبیل)،بریم چهر تایی ول بچرخیم حالشو ببریم"

نعیمه جان هم با دهان باز از اینکه تو داشتی از شدت کار می ترکیدی اما حالا یهو در

عرض ٢۴ ساعت دلت خواسته بترکونی می گه :"هورررااااااااااا"آخه اونهم داره می ترکه

گوشی رو می ذاری آب میوه رو هورت می کشی ، با دقت به برنامه گلدوزی نگاه میکنی

انگار تاحالا تلویزیون ندیدی

به به

بطالت چه حالی میده !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

در عهد تو ای نگار دلبند

                              بس عهد که بگسلند و پیوند

دیگر نرود به هیچ مطلوب

                            خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست

                           همچون مگس از برابر قند

.

.

مستوجب این و بیش از اینم

                        باشد که چو مردم خردمند

           بنشینم و صبر پیش گیرم

              دنباله کار خویش گیرم

)ترجیعات سعدی ،هر وقت مذاقتان تلخ شد از طرف من ترجیع بند سعدی را بخوانید ،

شهد و شکر می ریزد (

**************

بی ربط به بالا

خنده بازاری شده اوضاع من

دقیقا ٢ هفته قبل از امتحانات تو یه سیستم ناشکری روشنفکری رفته بودم تو این فکرها

که :"آآآآآآی زندگی چیست؟مگر نه نوشیدن چای در کنار لبخند عزیزان است ؟، و ای دریغ

که مشغله زندگی دمی نشستن در کنار مادر را از من گرفته ،همسر خوبی نیستم چرا که

وقت پختن آبگوشتی با پیاز برای آقا ندارم ،نه من آدم موفقی نیستم،تعادل شرط موفقیت

است و آی جماعت بیرونم شما را و درونم خودم را آتش زده" و دوستان سری تکان

می دادند:"که نه تو خوبیییی!!!" و من ته دلم فند آب می شد و هی خودم را لوس

می کردم ،که باز هم بگویند تو خوبی.

ناشکری من به آنجا کشید که اول امتحاناتم بیماری بگیرم که به قول دوستی نامش

لالمونی اگزمینیوم بود(یعنی لال مونی به دلیل چرک ریه و عدم توانایی در سخن گفتن

در هنگامه امتحانان) ،با تب ۴٠ درجه ،باسختی هر روز زیر سرم ،و امتحانات را خوانده

نخوانده ،حسرت چرتی خواب و رمق پیش از امتحانات و ریه های چرک گرفته ، تا صبح

اگر نشسته نمی خوابیدم چرک راه نفسم را می بست و از همه جالبتر شروع دوره

جدید تدریس که واقعا اگر عشق به بچه ها نبود من نمی دانم چطور ٣ ساعت لاینقطع

حرف می زنم و بعدش تا ۴ ساعت لاینقطع سرفه می کنم

*****************

بگذشت و نظر نکرد با من

                              در پای کشان زکبر دامن

جز وصل توام حرام بادا

                            حاجت که بخواهم از خدا من

.

.

گویندم از او نظر بپرهیز

                         پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده ام که یاری

                      بی یار صبور بود تا من

       بنشینم و صبر پیش گیرم

          دنباله کار خویش گیرم

.

.

می رفت و به کبر و ناز می گفت

                               بی من چه کنی ؟ به لابه گفتم

              بنشینم و صبر پیش گیرم

               دنباله کار خویش گیرم

(با ١٨ بیت مختلف هر بار سعدی با یک لحن متفاوت صبوری پیشه می کنه،یا لج می کنه،یا بدبخت و چاره ای نداره،یا سر عقل میاد،تا نخونیدش نمی تونید شیرینیش را درک کنید )

************

راستی توی این اوضاع و احوال جام جهانی همه خوب از تک و تای اصلاح مملکت افتادن!

امان از دست توده منفعل ناآگاه که به مویزی گرمیش می کنه و به کشمشی سردیش!

**************

من چرا دارم اینقدر به خودم زحمت می دم؟کار می کنم ،درس می خونم،کار خونه و آشپزی و معاشرت با دوستان و آشنایان ؟

واقعا زندگی کدوم ایناست؟

واقعا تنها جایی که آدم با هیچ کس مسابقه نمیده ،و  همیشه هم وقت برای تحققش

هست کمال و عشق به خداست مگه نه؟

************

فکر کنم به تلفن یه دارالمجانین از همه چیز بیشتر احتیاج دارم ابله

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

تب دارم

حالت تهوع هم ...

این گیجه خوردن ....؟

طبیب نبضم را گرفته است،

دوا داده است 

چرک خشک کن هه....

گفته بودم نمی فهمد ،باور نمی کنی

دریا گرفتگی است

باز خواب چشمهایت را دیده ام

***************

ایستاده ای مثل همیشه

همین حوالی دل به دل شدنهایم

گیج می خورم نامت چه بود؟

*****************

سکندری می خورم میان خیابانهای شلوغ

صدایی نیست

همه چیز انگار توی خوابهایم جان گرفته

چیزی میان ژله و پنیر پیتزا

همه صداها هی کش می آآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِِیییییننننننند و ممممیییییلرزند

همه چیز غیر از خاطره آن نگاه

مثل ترکیدن بادکنک

لحظه ای بود

می دانی دیگر هرگز آن نگاه مسافر چشمانت نشد

این همه ماه و سال دزدیده نگاهت کردم

شوق آن لرزش دیگر تکرار نشد

به سبک دخترکان دبیرستانی قرمز می شوم

و سلام می کنم

اما ....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |