ماه ناموزون

این روزها من و 16 واحد ارشد که دمارم را درآورده

این روزها من و کارهای خانه و فصل بهار که همواره با رخوتم همراه بوده

این روزها من و تورهای یک تا چند روزه ای که به دلیل ضیق وقت پاسشان می دهم به این

وآن

این روزها من و دلتنگیهایم برای مامان که شاید هر ده روز یک بار وقت کنم ببینمش

این روزها من و کلاسهای خوب بچه های تور لیدر بعد از این که عاشقشان هستماین روزها من و حسرت برنامه ریزی صحیح برای این خاک

و این روزها من و ذهن عجیب غریبم که هر چه می گویم جذب می کند .

می گویم تئاتر دو روز بعدش دوستی پیشنهاد رفتن به پروفسور بوبوس را می دهد خودش هم می رود بلیط می گیرد فقط زحمت می کشم می روم

می گویم پروژه ،می روم دانشگاه دوستی پیشنهاد مشارکت در طرح جامع گردشگری اهواز را می دهد

می آیم خانه کتابهایم را دورم می چینم ،می خوانم و می خوانم

به اهواز فکر می کنم ،شهر نوروزهای کودکیم ،بوی کارون ،رقص شعله ها و دلم غنج می رود .دویدنهایمان در پارک کنار کارون ، رستوران لب شط ،بوی گند جوبهای شهرک فرهنگیان ،خانه های زیبای شهرک نفت ،طعم گس کنار و آیزان شدن از شاخه ها ،فوتبال و دست رشته ، نشستن توی صندلیهای شبیه به میوه کنار کارون که فکر می کردم حالا آنها مارا خورده اند . بوی ماهی خانه خاله حبیبه توی کوچه هی نزدیک مزار علی مهزیار ، کلاه گیش عمو جعفر مرد ترسناک آبله روی فامیل ،چایی خوردنهای عمو تقی که به سلام همه می گفت علیک سلام (حتی هنر پیشه های تلویزیون ) ، گل شیشه شور خانه فاطمه دختر عمو عبدالحسین ،زمین خوردنهای من تو کوچه پس کوچه های کیان پارس وقتی علیرضا و رضا و سینا و پژمان مرا دروازه بان می کردند چون دوست نداشتم با دخترها عروسک باز کنم.تونل وحشت بازی با سحاب و سروش و پرستو که با آرنج کوبیدم توی چشم سحاب . نگاه خیره ام به شعله ها که با دایی مسعود می رفتیم زیرشان و او مثل مایکل جکسون می رقصید . جیغهای من و سارا که از دست سامان در می رفتیم چون می خواست ابن البطل(همان سرگین غلطان)رویمان بیندازد .و حالا طرح جامع گردشگری اهواز و من به عنوان اولین پروژه ام .

کتاب inskeep را گذرا خوانده ام ،در اینترنت مقاله های خوبی درباره طراحی توریسم شهری یافته ام ، قرار است کتاب tourism planing مایکل هال را قرض بگیرم و بخوانم .دلم برای اهواز لک زده است .4 سال است که ندیده امش و حالا همه آن بچه ها بزرگ شده اند یا زن گرفته اند یا شوهر کرده اند یا رفته اند فرنگستان برا خواندن درس و دیگر هیچکدامشان اهواز نیستند .

و اما مندائیان در این چند روز کتابی دربارشان خواندم با نام تعمیدیان غریب ،کتاب خوبیست ،با دیدگاه توسعه پایدار در طرح جامع نباید آنها را فراموش کرد ،،که حیاتشان به کارون بسته است هرچند شنیده ام که آب کارون آنقدر آلوده شده که عفونت گرفته اند.

اهواز شهر نوروزهای کودکیم با بوی کارون ،نفسی عمیق به یاد بوی کارون و خاک بارن خورده کوچه های اهواز و لهجه شیرین مردمانش که وقتی خیلی  ناراحت یا خیلی خوشحالم ته لهجشان از میان کلامم بیرون می زند .

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

عجیب شده حال و هوای دلم

استاد دیروز در کلاس می گفت فضای لازم برای هر نفر در ساحل های لوکس 320 فوت مربع است .مرور می کردم که هر فوت چند سانتیمتر بود ؟

دستم بی اختیار مثل همیشه به تلفن رفت ،همیشه برای تبدیل این واحدها به واحدهای متریک  از مهربان ترین معلمم کمک می گرفتم ،همین تکا باعث شده هنوز نتونم این دو تا سیستم رو به هم تبدیل کنم .او در کودکیم برای حل درست هر مساله ریاضی و فیزیک یا دستم را می بوسید یا خال صورتم راو یا گونه ام را نوازش می کرد . شماره خانه دایی را آماده کردم که بگیرم و بپرسم .عزمم را جزم کردم که از کلاس بیرون بروم و زنگی به دایی بزنم که دلم خیلی برایش تنگ شده بود .

یخ زدم، دو ماه نیم است که او رفته . به جای تبدیل واحد حال و هوای چشمانم بارانی شد .چه بی ربط بود کلاس آمایش جاذبه های طبیعی ، به اشکها و دلتنگی من . هنوز قلبم برای حتی لحظه ای دیدنش فشرده می شود .دلم برای نگاهش تنگ شده برای صدایش برای زنگ قاه قاه خندیدنش برای شکم بزرگش که سرم را روش می گذاشتم .برای غده ای که روی مچ دست راستش بود .برای موهای سفید کمی که پس سرش باقی مونده بود.برای شیطنتهای هفتاد سالگیش ،برای لبخندش وقتی شنید فوق لیسانس قبول شدم .یادم اومد نیست که برای دفاع پایان نامم دعوتش کنم . برای قد کوتاهش که می گفتم دایی کوچولو موندی من بزرگ شدم ازت بلند تر شدم می خندید و لا حول می خوند و بهم فوت می کرد . برای بغل کردنش و اینکه این آخریها می ترسیدم محکم بغلش کنم احساس می کردم خیلی شکننده شده . برای بی حوصلگیش وقتی یه جا بی کار می نشست . برای بار اولی که اومد خونمون در گوشم گفت :"نمردم اومدم خونت".یادش به خیر چه قدر فسنجون و پیاز سوخاری و رنگ قرمز دوست داشت . وقتی لباس قرمز می پوشیدم 3 بار بوسم می کرد می گفت آخریش مال لباسته . کاش می شد چشمامو باز کنم ببینم همه این اتفاقها خواب بوده یه خواب تلخ پر از حادثه که وقتی چشمتو باز می کنی یه نفس راحت می کشی .

نتیجه اخلاقی ،احساسی، عقلی و...:تا وقت هست دست اونهایی رو که دوست دارید ببوسید ،دل سیر نگاهشون کنید ،بغلشون کنید بوشون کنید . مخصوصا پدراتونو نبودنشون خیلی سخت تر و تلخ تر از اونیه که بشه تصور کرد .

نوشته شده در جمعه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

آموختن یعنی دانه عشقی بکاری و جوانه آگاهی درو کنی

من از اینان آموختم

از مادرم آموختم :"معنی لا اله الا الله را و اینکه ،باران باش و چون دریا وسیع ،به نسیمی متلاطم شایسته انسانیتت نیست" خوش به حال شاگردانش که چون مادرم معلمی داشتند پایش را می بوسم .

از دایی جان آموختم،سخاوت در با عشق بخشیدن است ،در دیدن شادی در چشم دیگران است ،اولین معلم فیزیک من بود که همه فرمولها را با لحن مهربان :"ببین بابا جون!" آغاز می کرد .و آموختم در دنیا هیچ چیز جز مرگ شایسته شتافتن نیست .کاش بود تا برای یک بار دیگر دستانش را ببوسم .

 

                    

از دکتر الهی قمشه های ،پدر ١۶ سالگیم،اول معلمم آموختم :"به عشق است ایستاده آفرینش" در این سه سال که فرصت دیدارش را نداشته ام دلم برای دستان پر چروکش ،صدای زنگ دارش که می گفت:"مهسا جان خوش آمدی" و کودکی که در آستانش به جوانی بدل شد تنگ شده ،هر چند او را استاد خطاب می کنم اما مقامش از استاد والاتر است ،از همین جا بر  دستانش بوسه می زنم .

 

از دکتر عباس اردکانیان ،اولین کسی که در زندگی او را لایق نام استادی یافتم ، آموختم :"معلمی سادگیست ،احترام به شعور دانشجو است ،باعشق خندیدن و با آرامش نگاه کردن است ، پای صحبت کسانی که ترا می خوانند نشستن است،معلم مقامی جز معلمی ندارد،آموختم وظیفه معلم حمایت است برای همیشه،تشویق است و به پیش راندن و خوشحال شدن از موفقیت دیگری" استاد عزیزم من تا همیشه مدیون لبخند های مهربان شما هستم .

                        

از افشین داورپناه ،بزرگ دوست استادا،شیر کوه آهنین اصفهانین مردا ،  آموختم :" فرای انچه هست ببینم ،بی قضاوت بنگرم ،وبدانم که نمی دانکه درویشی در نگاه و روح است نه در سخن و ادعا  "و آنقدر بی شمار چیزهایی که زندگیم را در مقاطعی متحول کرده است . یادش به خیر گلابی که در جشن فارغ التحصیلی به نمایندگی هزاران گلی که در کلام و روحش بود، نثارمان کرد . تا همیشه رد پایش در روحم باقی خواهد ماند .

 

از دکتر گیتا علی آبادی آموختم:"روشنگری  در شعار دادن و انتقاد نیست ، در بی طرفانه علم آموزی است"، که در خانه اگر کس است یک حرف بس است،یار کلاس های پر شور ارتباطات سیاسی و تبلیغات گبلز به خیر ، ذهن تحلیل گر را مدیون ایشانم .

                                 

از دکتر ناصر کرمی آموختم :"عشق به وطن نه وظیفه که هوایی برای تنفس است،حتی اگر به جرم این تنفس راه گلویت بسته شد ،دستی تکان بده "عشقم را به طبیعت ایران مدیون ایشانم .

 

                     

از دکتر اسماعیل قادری آموختم :"حق را بگویید حتی اگر بر علیه شما باشد ، یک دست اگر خوب بکوبد گاهی صدا دارد ،و دانستن وظیفه است نه فضیلت "  ایشان حتما مرا برای شیطنتهایم سر کلاسهای امروز و 10 سال پیش خواهند بخشید .

 

از دکتر ناصر شفیعی ثابت ،آموختم:"علم چیست!، تلاش برای عالم شدن نه تکان دادن دنیا که شکافتن ذره ایست از عالم هستی،وظیفه روشن کردن میلیمتری کوچک از بی کرانه دنیاست " کاش هنوز در دانشگاه ما می ماندند .

                                    

از کوروش میر سعیدی آموختم :"معلمی دوستیت ، فرقی میان آنکه درس می گوید و آنکه می شنود نیست ،همه در خدمت یکدیگرند" یاد کلاسهای پر شورش به خیر .

 

از مهربان همسرم،حمید خلیلی پناه آموختم :"توحید به زبان نیست ،به حضور لحظه لحظه یار در زندگیست ،عشق جنگیدن نیست ،بخشیدن آرامیست که هر چیزی را قابل تحمل می کند حتی مهسا مطهر جنگجوی بد اخلاق را،ایمان به زبان نیست به شیرجه رفتن در دل حوادث به پشت گرمی یاریست که حمید اورا خدا،پدر ،مهربان و گاه از عظمت نامش او خطاب می کند ،ازدواج پیوند دو تن نیست ،گره خوردن دو روح است و لبخندی جاویدان " خوشحالم که بزرگ معلمم ،یار منست .

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |