ماه ناموزون

 

امروز برایم روز عجیبی بود

همکلام آدم بزرگی شدم ، به نام "بیژن فرهنگ دره شوری " ، این نام شاید برای خیلیها

نام ساده ای باشد اما برای طبیعت گردان و طبیعت دوستان و محیط زیستیها ، الگوی

عاشقی است که سخاوتمندانه عمرش را در راه حفظ و احیای طبیعت ایران گذارده .

امروز با این آدم بیست دقیقه حرف زدم ، صبح  برای دعوت به جشن روز جهانی

راهنمایان تور به او زنگ زدم .اولش فقط می خواستم خرابکاری بزرگی را که چند روز

پیش از من سر زده بود و دل این بزرگ را شکسته بود ،جبران کنم .این دلشکستگی

باعث شده بود از آمدن به جشن با وجود زنگهای مکرر دوستان خودداری کند . اما بعد

وقتی چند دقیقه ای از معذرت خواهی من گذشت . با کلام این مرد بزرگ رهسپار

کوهها و دشتهای ایران شدم فایشان می گفت و اشک می ریخت و مکن هم اشک

می ریختم ،تعبیر قشنگی داشت :"مام میهن ،برای من مثل مادری پیر است که

جوانیها و زیباییها و سخاوتش را به یاد دارم،این مادر پیر شده ،زیر خودش را کثیف

می کند و من آرزو دارم که پاهایش را بشورم ،دستش را ببوسم و موهای زیبایش را

شانه کنم ،اما آنقدر طبیعتش را خراب کرده اند که ،که دیگر توان ندارم "

می گفت و اشک می ریخت ،و من هم گریه می کردم ،به او گفتم : " این عشق شما

مثل چراغی است که باید شمعهای خاموش را روشن کند " و کلی حرفهای دیگر که از

قلبم بیرون می آمد و در نهایت شگفتی او پذیرفت که رنج سفر را تحمل کند و از شیراز

برای شرکت در جشن به رامسر بیاید .

اکسیر عشق همان بود که از دل او بیرون امد در من اثر کرد.از دل من بیرون آمد و در او

اثر کرد ،حالا او به همه گفته می خواهم این دختری که مرا بدبخت کرد ببینم . و من

می خواهم در حضورش بنشینم و از عشق کشورم سرشار شوم .

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

یکسال است که رفته ای

متحیرم چطور هنوز بدون تو نفس می کشم ،می خندم

یادم هست وحشت آور ترین واقعه دنیا برایم رفتنت بود

آخرین تصویرت همان ٢ لحظه پیش از خاک ریختن روی صورتت ،با دهان باز آرام خوابیده بودی

مثل آن وقتها که ظهر های جمعه می آمدم توی اتاق و نفس کشیدنت را نگاه می کردم

شکم برآمده مهربانت را که با هر نفس به طور مقطع بالا و پایین می رفت

همان طور صورتت آرام بود

بازیگوش شده ای ،می آیی و می روی مثل همان وقتها با من بازی می کنی ،هنوز کودک می بینیم

چند وقت پیش خوابت را دیدم یادم هست درآغوشم گرفتی ،مرا بوسیدی ،هر دو می دانستیم رفته ای اما می شنیدم مثل کودکیها که می دویدم در آغوشت و دهانم را روی شانه ات می گذاشتم و چشمانم را می بستم تا کسی را نبینم که مرا از تو جدا می کند .آرام به کسی چیزی می گفتی و وقت بیشتری برای در آغوش کشیدنم می خواستی

یکسال است نیستی و من هر روز به یادت بوده ام

هنوز  مثل همان روز اول چیزی درونم می سوزد که رفته ای، این همان داغ عزیز است

چطور هنوز نفس می کشم این دنیا را بدون تو؟

چطور می توانم تو را نبینم و نمیرم

قلبم کنده می شود

هنوز تمام آنچه را که از شرم چشمان خسته ات سه سال آخر قورت داده بودم در دلم حمل می کنم

یک سال شد امروز یک سال است که نیستی

نیستی تا برای دفاع پایان نامه ام بیایی

نیستی تا سیر نگاهت کنم

نیستی که زنگ بزنم طنین خنده هایت را بشنوم

نیستی تا دستان گرمت را ببوسم و بگویم اگر این همه سال نبوسیدم فقط شوخی کودکانه ای بود که با تو داشتم

نیستی ....

می دانی و من هنوز زنده ام ،می خندم و بدون تو جریان دارم

چقدر عجیب !!!

با خودم میگفتم نبودن تو را چه زود و سهل خو گرفته ام

همین است که از نبود آن معشوق حقیقی هنوز زنده ام

هنوز جریان دارم

انسان را فراموشکار خلق کرده اند

داغ فراق بر او آسان می شود ،می رود پی زندگیش بی یاد معشوق

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

              مصر،تونس،الجزایر، عمان،یمن،اردن ....

             پیر استعمار پشت کرده به نوکران

             وقت رفتن مزدور رسیده بود

             مردم بهانه بازنشستگیشان شدند !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |