ماه ناموزون

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

                                               تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت 

                                                 باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود

*********************

بی ربط نبود حضور شبانگاه دوست و شهد یادش در حلقه دو نفره مان به بی تابی های چند سال پیش هر کداممان در یافتن پیری دستگیر که نصیب حمید شد و من هنوز حسرت درک راه اویسیه را می خورم.

*********************

دیده ای خواهم که باشد شه شناس

                                               تا شناسد شاه را در هر لباس

این شعر را پیرمردی با چشمانی عجیب رو به روی مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی برایمان خواند و رفت، وما میخکوب شدیم برای دقایقی و نفهمیدیم رفتنش را . حمید پشت فرمان نشست به جاده اصلی که رسیدیم دیدم اشک می ریزد ،چشمان پیرمرد دلش را لرزانده بود و من مبهوت رو به رویم را نگاه می کردم ،تا شاهرود هر دو ساکت بودیم بعد مرور کردیم آنچه را رخ داده بود .

از مردم قلعه نو خرقان  نشان استادی را گرفته بودیم که حمید سه سال جای جای ایران را در پیش رفته بود ،بی تاب شمسش آرام و قرار نداشت . نشانی داده بودیم از استاد تنبورنوازی  که وانت بار داشت با قد بلند و چشمانی آبی و احتمالا یک جفت دمپایی خاکستری ،با ریش و یا بدون ریش حدودا 35 ساله . مردم متفق القول نشان خانه ای را در پایین دست آرامگاه شیخ را  داده بودند .حمید جلو در ایستاده بود و جرات در زدن نداشت پیاده شدم در زدم ،بیش از ده بار ، نیم ساعت کسی در را باز نکرد همسایه می گفت خانه هستند و مشخصات را تایید می کرد .

بیش از یک ساعت ایستادیم و در زدیم . در باز شد ،پیر مردی با چشمانی همرنگ استاد حمید در میانه در اشکار شد ،نه سلامی نه علیکی ،حمید سراغ استادش را گرفت .پیرمرد خواند که

"دیده ای خواهم که باشد شه شناس

                                                 تا شناسد شاه را در هر لباس "

در را بست و رفت بدون کلامی ،و ما مبهوت مانده بودیم .

ایام می گذشت و به حکم "یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم " حمید استادش را دو کوچه بالاتر از محل کارش در یک ظهر داغ تابستان کنار خیابان در حالیکه منتظر تاکسی بود پیدا کرد .

اما من هنوز در حال چرخشم...

دیشب ، عجیب دلم هوای بی تابی کرده بود ، حسرت سرعت حمید  و جد و جهدش را می خوردم . به حمید گفتم

"قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

                                                     قومی (مثال من) حواله به تقدیر می کنند " 

چشمان حمید ،وقتی  در محضر استادش می نشیند دیدنی است ، باز باز ،روشن روشن ،بدون هیچ قضاوتی،غمی ،یا حتی شادی ،چشمانش دو دریچه می شوند که می توان مستقیم از درون آنها تلالو روحش را دید . دهانش نیمه باز و صورتش آرام می شود .استادش می گوید و حمید می بلعد .مست می شود و دردسر از فردایش آغاز می شود که به دستورات استاد عمل می کند . اکنون حمید را 8 سال است می شناسم 5 سال است به عنوان همسر در کنارش هستم . گاه از حضور یار در دلش وحشت می کنم .رقت قلبش آیینه است که سنگی دلم را در برابر معشوق به رخم می کشد . نمازهایش دلم را می لرزاند و مهربانیش همه را متعجب می کند . اشکهایی که سر سجاده می ریزد و ارامشش در هنگام مشکلات  و آن لبخند عجیبش که به لبخند های استادش مانند شده . و این روزها چشمهایش که عمق عجیبی پیدا می کند وقتی تنها هستیم و دارد شکر نامه می خواند .

و من هنوز در چرخشم...

نوشته شده در شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

نوشتن بهانه تو را می گیرد 

پا به پا می کنم در کوران پوست اندازی

هی! صاحب من!

تنم را می فروشم ،روحم را که به حراج نگذاشته ام

کف کرده است قهوه قلبم 

هورت می کشی

فال می گیری و عکس خودت را جستجو می کنی

قاه قاه می خندی؟ بت عیار هر دم به رخی برآمده!

زندگی سخت تر از آنچه بود که در الست گفته بودی

من تشنه عاشقانه های توام

حواله ای گاهی...

تن می فروشم و تو روحم را تسخیر می کنی

این آزمون را هراسناکم

این فاحشه کیست ؟

این هر جایی، که هرز می رود مدام

مگر از خودم به تو پناه نبرده ام

این شرک خفی سر به ظاهر زده

دستم کوتاه است از توحید به نخل عرش برآمده

چرک مرد شده دلم ،وایتکسی حوالت لبیکت کن

خواب می رباید این هرزه را !

زوجت عقلی بعشقک ،زوجت نفسی بحبک

ناشذه نبوده ام که سیلی می زنی

رها که کنی این عجوزه هر جایی می شود بتلبیس های عیان

با آب دهان قرآن به رخ می چسبانم و لعنتی بر شیطان می فرستم

دیگر سر جنگ ندارم

تسلیم هم نیستم

رمقی نمانده برای هر دو

رمقم روزی کن

سنگسار کن این فاحشه را که می کشاندم به هر جا غیر از تو !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |