ماه ناموزون

در اولین ساعات ٢٧ سالگی تمام ،٢٨ سالگی شروع ایستاده ام

در آخرین سالهای دهه پر شور ٢٠

در انتهای آنچه مردم به آن گل جوانی می گویند

معشوق هزاران ساله ام در آشوب است و آبستن آنچه مردم بهخ آن تاریخ می گویند

این روزها ده بالا و ده پایین به جان هم افتاده اند

میان دو ده قهرمان مشترکی بود به نام عثمان

چند روز پیش در ده بالا کبوتری را سر بریدند

خونش را بر پیراهن عثمان ریختند

جارچی ده بالا به میانه ده پایین آمد صورتش را خنجی انداخت و شیون کرد که شبانه از ده شما آمده اند و پیراهن عثمان را خونین کرده اند

مردم ده پایین هاج و واج ماندن

فردای آن روز پیراهن عثمان را بر چوبی زدند  و در میدان ده بالا نصب کردند

یکی از افراد ده بالا خود را از غم خونین شدن پیراهن عثمان شمع آجین کرد ولی قبل از مردنش باران و باد شمعها را خاموش کرد

اما باز جارچی در ده بالا و پایین زار زد و فریاد زد کسی از غم خونین شدن پیراهن خود را کشت وای بر  شما اهالی ده پایین که همولایتی ما را کشتید

می گویند عده زیادی خود را در ده بالا  با شلاق زده اند

و حالا ده پایین که خلع سلاح شده آماده جنگ من نا برابر است

پیراهن عثمانی که در ده بالا خونین شده علم لشکر شده و قرار است ده پایین را به جرم خونین کردن پیراهن به خاک و خون بکشند 

در اولین ساعات ٢٨ سالگیم دلم برای معشوق هزار ساله می تپد

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

دلم هوای سفرهای دو نفره مان را کرده

ساده بود مثل علی ابراهیم مصر ،مثل پیرزن امامزاده داوود جاده فیروز آباد فراشبند بتا آن لفظ شیرینش که خاطره می گفت :" دو هفته پیش دو نفر آمده بودند لفظشان مثل شما کج بود " یعنی لهجه شان با این پیر بانو فرق می کرد یعنی مثل ما ....

ساده بود مثل تعارف بی دریغ دوست دره شهریمان که اگر شام نمی ماندیم به غیرت مردانه لریش بر می خورد ،مثل گره های روی درخت مقدس گردنه رخ قبل از شهر کرد .مثل خانه علی هرسینی که بوی نان تازه مادرش صبح گاه بیدارمان می کرد .

ساده بود مثل تو که سکوت می کردی سراسر جاده را و قربانی اشتیاق می خواند و بنان دیلمان چه چه می زد

ساده بود مثل حریم امن خرقان که در گوشه اش می نشستم و مستی و نمازت را می بلعیدم

ساده بود مثل سفر مشهدی که نیمه شبش از ترس کولاک چشم روی هم نگذاشتم .

دلم تنگ شده برای مسجد جامع بروجرد ،برای پیرمرد نیاسری کنار آبشار که لواشکهایش مزه نوشابه میراندا می دهد . برای سیاه چادری که روبه روی خروجی امامزاده شاه پریان جاده حاجی آباد علم شده بود .دلم تنگ شده برای مردم ساده زابل قندهای استوانه ای بیرجند .ای کاش سرعت زندگی کمتر بود و من و تو فارغ البال تن می سپردیم به جاده .می رفتیم و می ایستادیم و حرفمان با چوپانکی کرد در پیچهای مریوان گل می انداخت .پیرمردهای سبزواری را در قاب تصویر ابدی می کردیم و استانبولی پاکستانی در رستوران پاکستانیهای آبادان سیرمان می کرد .

می ایستادیم فقط من و تو بدون دیگرانی که هر بار دغدغه بودنشان آزارم می دهد .با وقتی مثل گذشته های نه چندان دور که فارغ البال بدون غم اجاره خانه و خرج تحصیل و پایان نامه و پروژه کوفت و کا رزهرمار و اعتبار وهزار عدد دیگر که از بس به آنها فکر کرده ام بریده ام .دلم ستاره باران قصر بهرام را می خواهد و بوی سرمای طالقان را ..... گلهای بهار خوزستان و گرمای مرنجاب را که روی شن دراز کشیده بودم و ساعتی بعد تو در به در آب لیمو و خاک شیر در بیدگل می ویدی که گرما زده شده بودم .

کمی سکون و وقت لطفا و همت که دوباره دوره گرد کوچه های عشق کویر شویم و با مردمان ساده اش بخندیم و از .... بگرییم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

این روزها آنقدر سرم شلوغ است که گاهی آرزو می کنم ای کاش روزها ۴٨ ساعت بودند،وقت تمام

آن قدر گاهی می نشینم و مطالعه موضوعهای مرتبط با درس را با ولع ادامه می دهم که کمرم خواب می رود و می فهمم ۵ ساعت است که گردن راست نکرده ام و گردنم فریادش به آسمان بلند است ،یول

سر کلاسهای تدریسم انرژی زیادی مصرف می کنم هر روز بعد از ظهر به سمت بچه ها پرواز می کنم ،توی دانشگاه با جغرافیا که شق اول عنوان رشته جدیدم است کنار می آیم و سعی می کنم با دید جغرافیایی به گردشگری نگاه کنم .

بزرگترین تفریحم برنامه دکتر محسنیان راد ۵ شنبه شبها بود که متاسفانه تمام شد و کلی از نظریه بازرا پیام ایشان مست شدمقلب و یاد گذشته و کلاسهای شیرین روابط عمومی با مباحث جذاب ارتباطی می افتادم .

به سرم زده دوباره کنکور بدهم و همین رشته را بدون پیشوند جغرافیا اگر موفق شوم در دانشگاه دیگری بخوانم سبزمیان این شلوغ بازار ذهنی ، حالا باید مباحث فلسفه علم و جامعه شناسی هم بخوانم خوشمزهکه کلا سیگنالش با سیگنال ذهنیم ،متفاوت است .

شبها در خواب آنقدر در خیابانهای رم قدم می زنم که وقتی بیدار می شوم احساس می کنم کوه کنده ام .کار جدیدی که مرا به اروپای خیال انگیز رهسپار خواهد کرد هیجان زده ام کرده و ترس دوری از حمید فرسوده ،  ولی دلم برای تور بردن به محله فهادان و کوچه پس کوچه های پشت مسجد آقا بزرگ و مغازه های جذاب رو به رو ی عالی قاپو و مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی و تپه هگمتانه لک زده .دل شکسته

بعد از دیدن کلیسای سن پیتر رم و آکرو پولیس اساطیری آتن یک فکر مثل خوره به جانم افتاده که باید آستین بالا و زد کار کرد و عشق ورزید به این مرز پر گهر تا سهم خودش را در بازار جهانگردان مشتاق بازیابد بازنده. چگالی حرص خوردنهایم هم بالا رفته از بی سوادی استادان و بی خیالی مسئولان و جهل دست اندر کاران .

کارهای خانه و مرتب کردن زمان برای سر زدن به مادرهایمان ،دیدار با دوستان و تامین نیاز ارتباطی خودم و مهربان همسر ،گذاشتن وقت برای فعالیتهای مشترک و زندگی در کنار همسر عزیز تر از جان ، گاهی گداری مشورتی دادن  در باره کاری که می خواهد شروع کند ،همیشه آویزان بودن و مشورت گرفتن در بیشتر امور زندگی از او ، دیدن انیمیشنهای روز دنیا حتی مزخرفترینهایشان برای ارضای کودک نق نقوی درونم که همه اش بازیگوشی می خواهد .مژه

استرسموضوع پایان نامه که باید تا آخر این ترم پروپوزالش را آماده کنیم و نوبت بگیریم برای تصویبش تا برای ترم ٣ آماده شود نور علی کجور است بین تاثیرات امپریالیسم خبری بر جذب گردشگر تا نقش توریسم سلامت در توسعه گردشگری  و شاخصهای آن، تا توئرهای مجازی و کسب درآمد در دنیایی که تمایل به سفر به ایران ندارند و .... گیر پاییده ام به قول افغانیها . 

جالب اینکه این همان تصویری بود که من از ٢٧ سالگیم انتظار داشتم ،گیر افتادن در میان تمام چیزهایی که دوستشان دارم و این احساس که به به چه زندگی مفیدی ،ای کاش تا به حال به بطالت نرفته بود .بغل

اماتعجب

.

میلی جدید درونم متولد می شود  ، در این شلوغی و پیشرفت به جلو ،می خواهم بایستم ،هر آنچه دارم را و هر آنچه به دست خواهد آمد را فدا کنم ، توقف کنم و در سکون موجودی را به تماشا بایستم که رشد می کند و می بالد . می خواهم کسی را در آغوش بگیرم که از وجود خودم جوانه زده با او بخندم ،گریه کنم راه بروم و بخوابم .حس عجیبی است تولد غریزه مادری آن هم برای کودکی که می دانم حداقل ۴ سال دیگر خواهد آمد (اگر برنامه ریزیهایمان درست باشد ).غریزه مقدسی است یک غریزه دیگر خواهانه و سهمناک (به نظرم می شود نوعی خود کشی دیگر خواهانه از دیدگاه دورکیم)، گاهی همه دوندگیها را بی معنا می کند و در اوج مشغولیت ذهنی به سراغم می آید . جاه طلبیهایم را می کشد ،غرورم را از میان می برد و این همه عجله ام را در زندگی به سخره می گیرد . از این احساس تازه که انگار حاصل زندگی با کس دیگر در نقش همسر است می ترسم . می ترسم که تمام رشته هایم را پنبه کند . و مرا به توقف و سکون بکشاند .

پرانتز باز :من باردار نشده ام فقط حس مادری را دارم عجیب در خودم پیدا می کنم تبریک بی خودی نگویید :پرانتز بسته

نوشته شده در دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |