ماه ناموزون

هنوز بعد از این همه روز دلم کنده می شود

چشمانم به ندیدنت خو گرفته اند

دیگر نمی توانم بایستم و نگاهت کنم

دلم تنگ می شود

فشرده تر

انگار در عدم راه می روم

کاش این همه دیر نمی دیدمت

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

نم نم باران پاییز

بوی خاک وطن

افطاریهای فامیل

کلاس خط نستعلیق و زبان بعد از چهار سال

مژده پدر شدن یک دوست

قبولی ارشد

کلاسهای پر شور

خنکای دل انگیز پاییز

لبخند شادمانه مادرم در تولد هفتاد سالگیش

صدای قیژ قیژ قلم در هنگامه تمرین

شوق عبادت

یک عالم مقاله و فرصت نوشتن

طبع شعر

تازه شدن دیدار با همکلاسیها

تو در کنار من ،هر لحظه

قدم زدن با تو هر جا دست در دست

نگاه مهربان تو

یعنی

تمام آن چیزهایی که عاشقشان هستم

نفس عمیق می کشم

نفسم بالا نمی آید

چرا اینقدر دلم تنگ است؟

چرا بوی خاک وطن شادمانم نمی کند؟

چرا هی بی قرار رفتنم ؟بی قرار.... بی قرار غربت؟

چرا نمی خواهم اینجا ،که این همه عاشقانه دارم کودکم بیاید؟

چرا دلم می گیرد وقتی به در و دیوار نگاه می کنم؟

چرا دیگر اینجا نیمی از مردم فارسی بلد نیستند؟

چرا مهربانی نیمی از مردم رفته؟

نفسسسسسسسسس گیر می کند و بغض.....

آخ ........ ایرانم چه شد!!!؟

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

ای علی که جمله عقل و دیده ای

                                            لمحه ای وا گو از آنچه دیده ای

دلم گرفته مولا!شاکرم از آنچه این روز ها عطایم شده ،اما مولا دور شده ام ،مثل یک نقطه .ترا به حق این شب وصالت با معشوق دل من را با خودت ببر.

**************************

کاملا بی ربط به بالا

دیروز یکی از دانشجویان کلاس درباره جبر و اختیار سوالی کرد . حدیثی از امام صادق می دانستم که گفتم و اجازه خواست تا بیشتر صحبت .دیدم هر از چند گاهی برخی از صحبتهایی را که از اول ترم کرده بودم  متذکر می شد .تنم لرزید ، معلمی سخت است هر چه بگویم ممکن است در ذهن یکی از بچه ها رسوخ کند .با خود فکر کردم بحث جبر و اختیار را چه دخلی به فنون راهنمایی تور و فن بیان ، این چه پیغامی بود که می آمد .بعد بچه ها بحث دین کردند و اینکه وحی بزرگترین دروغ تاریخ است . نقص علمم شرمنده ام کرد و بار مسئولیت آن قدر برایم سنگین بود که دیشب تا صبح خوابم نبرد . دوستی می گفت هر وقت سر کلاس می رود وضو می گیرد او پرنده شناسی درس می دهد نه معارف! ،آن روز برای بار اول تنم لرزید و دیروز برای بار دوم . از اینکه سر کلاس این قدر فقط از جهانگردی می گویم و فقط به همین یک بعد توجه کرده ام ترسیدم دیدم هر روز مقاله ای در این باب می خوانم و سعی می کنم دست پر به کلاس بروم ،ولی از بعد روحی و معنوی کلاس غافل بودم .اوائل سر کلاس گاهی حدیثی می گفتم یا بیتی بر گوشه تخته می نوشتم یادی از مولانا و حافظ می کردم،اما در دو ،سه ترم اخیر فقط بحث از درس بود و آگاه کردن بچه ها در تخصص خاص ،شرمنده شدم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

زنک می گوید ": عطرم بوش خوبه ؟"

لبخند می زنم و سر تکان می دهم که یعنی بعله . زنک دهان قرمزش را نزدیک گوشم می کند و نجوا می کند :" شوهرم می گوید خیلی بویش سکسی است،شوهر تو کدام عطر را دوست دارد؟ " و ریز می خندد . با دهان باز نگاهش می کنم و یاد بوی عرق کشنده شوهرش می افتم که باعث می شود همیشه حداقل فاصله سه متری را در هر مجلسی از او حفظ کنم و عقم می گیرد .

زنک دوم که که موهایش رنگ حناست و نوک موهایش را به قصد شرابی کردن بنفش کرده می خندد و می گوید :" خسته نمی شوی رنگ موهایت را عوض نمی کنی ؟ این رنگ مویی که من استفاده می کنم نوه عمویم از آمریکا می آورد دانه ای ٣٠ هزار تومان است " می گویم :" خوب مو های من زیتونیست ،الان هم مدتی است قهوه ای تیره رنگش کرده ام چون می خواستم با موهای تیره خودم را ببینم " می گوید :" دیوانه ای ها!! همه رنگ موهایشان را روشن می کنند مثلا بلوند کن با توناژ دودی،یا همین رنگی که الآن زده ام خیلی با کلاس است شوهرم همیشه دوست دارد این طور باشم " یاد دندانهای شوهرش می افتم که همرنگ موهای خاله مادرم در نود سالگیش بود و تناسب عجیبی با رنگ با کلاس موهای زنک دوم دارد .یادش به خیر خاله همیشه موهایش را و ناخنهایش را با حنا رنگ می گذاشت برای حنا هم ٣٠  هزار تومان پول نمی داد و وقتی می خندید دندان طلایش خود نمایی می کرد .

زنک سوم ،چند بار موهایش را پشت گوشش می اندازد گوشواره اش که شبیه لوستر حرم امامزاده صالح است توجهم را جلب می کند بعد نگاهم روی النگوهایش می سرد و انگشتانش که هر کدام از کلفتی انگشترها بسته نمی شوند یاد اسب حضرت عباس در تعزیه های نطنز می افتم که تزئیناتش کمی از تزئینات این خانم کمتر است ،زنک سوم خریدارانه دست و گردنم را نگاه می کند ،دست و پایم را جمع می کنم در میان مردها نگاهی به حمید می اندازم که لبخند مهربانی به من می زند ، زنک سوم رد نگاهم را می گیرد ،می گوید :" خیلی دل و قلوه به هم پرت می کنید ، من هم جای او بودم همین جور با لبخند خرت می کردم که همه طلاهایت را بعد از عروسی  فروخته ای دیگر " می گویم :"کی من؟ طلا فروخته ام ؟" می گوید : " هر بار دیدیمت فقط همین حلقه دستت بود سر عقدت حداقل چهار تا سرویس فقط از خانواده خودت کادو گرفتی خودم دیدم غیر از سرویس عروسیت و گردن بند و گوشواره مادر شوهرت و ..." همه را لیست می کند شک می کنم نکند سیاهه نوشته .می گویم :" خب چرا حالا فکر می کنید همه را فروخته ام " می گوید :" تو جوونی بالاخره اگه داشتیشون یه بار می انداختی می دیدیم " می گویم :" عروسی که نیامده ام تازه من عادت ندارم از خودم چیزی آویزان کنم ،حلقه را هم عشقی و یک خط در میان می اندازم " دو بامبی می کوبد توی سرم :" این جوری شوهرت دیگه به طلاهات اضافه نمی کنه حداقل باید سالی یکی دو تیکه طلای سنگین برات بخره مثلا عیدی چی گرفتی؟" می گویم :"دوره کامل تاریخ کمبریج و یک خرس عروسکی " عاقل اندر سفیه نگاهم می کند موهایش را پشت گوشش می اندازد و نیم ساعتی در باب مزایای طلا و اینکه مرد چشمش کور باید بداند که زن خرج دارد وراجی می کند .در آن میان متذکر می شود که جرینگ جرینگ طلا از نظر مردان سکسی است،با دهان باز نگاهش می کنم  یاد شوهرش می افتم که دو شیفت کار می کند اما  چشمانش در مهمانیها چهار شیفت متوالی روی زنهای مردم می چرخد .

زنک چهارم می پرد وسط نطق غرای زنک سوم و می گوید:"این که اصلا یول است ،آرایش درستی هم نمی کند نمی گوید حمید مرد است زنهای دیگر را می بیند دلش می خواهد ،هنر کند ریمل و رژ لب می زند " نگاهش می کنم ابروهایش را تیغ زده از رستنگاه موهایش از دو طرف گیجگاهش تتو کرده تا نزدیکیهای نوک دماغ عمل کرده خوکیش لبهای پروتزیش را ارغوانی کرده خط چشم اکلیلی تتو شده با سایه بنفش پررنگ .ادامه می دهد :" شوهر من تعتو دوست دارد می گوید خیلی سکسی است " می گویم : تعتو نه تتو" می گوید :" تلفظ آمریکاییش را گفتم " ساکت می شوم و توی دلم عق می زنم ،از اینکه اینها مادران این سرزمینند ، از اینکه این همه بزک و دوزک برای سکسی شدن خاطرشان را مشوش می کند ،از اینکه سادگی خامی  و یول بودن است ،از اینکه با ارزشهای خودت زندگی کردن زنانگی نیست زن بودن یعنی رنگ کردن خودت برای کس دیگر یعنی من هیچ چیز جز صورتم ندارم یعنی چشم مرد کور باید پول درآورد ، یعنی خصوصی ترین لحظاتت را بر تشت رسوایی از بام پرت کردن ،حالم به هم می خورد .چشمم به چشم حمید می افتد ساعتم را نگاه می کنم ،او می فهمد. بهانه می آورد که فردا صبح زود کار دارد و از میانه زنان سکسی مهمانی به آرامی بر می خیزم .توی راه فقط می گویم :" من دیگر با اینها یک جا جمع نمی شوم " حمید می گوید :" همین یک بار بود نمی شد رد کرد آخر پاگشا کرده بودندمان مثلا"

نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |