ماه ناموزون

گریسته ام

بسیار تلخ

برای دخترک آبی زلف ،آبی دامنی که قلبش کویر است

برای دخترک سبز گردنی که رگهایش زنده رود و اترک است

تلخ می گریم

برای گیسوان سیاه خوزستانش

برای نجابت چشمان مردم هرمزگانش

برای غیرت کردستانش

برای یاشاسین آذربایجانش

گریسته ام

برای قلب تفتیده تفتانش 

برای اساطیر دماوندش

گریسته ام

از سحرگاه امروز

برای دخترک ،آبی زلف آبی دامنی که هیچ کس عاشقش نیست

گریسته ام برای جهل مردمانش

برای این دخترک باکره باردار

که عفتش به باد رفته

که حتی خدا هم رحمش نمی کند

گریسته ام

حتی برای کودک نیامده خودم گریسته ام

دخترک انگار مرده است

هرچه بوسه عاشقانه است نثارش می کنم

دخترک آبی زلف ،آبی دامن من مرده است

به گندمزارهایش

به زاگرسش و البرزش سوگند

سرزمین مهربان اساطیریم در آغوشم جان داده است

بسیار تلخ تمام امروزها را می گریم

برای باکره باردار آبی زلف آبی دامنم

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

می ایستم

مردم از کنارم می گذرند

گاهی احساس می کنم مجسمه ام

مجسمه ای خندان

در عکسهای توریستهایی که با دهان باز به تمدن ایرانی و زن ایرانی می نگرند

زنی که محکم ایستاده و لبخند می زند

زنی که کتک نمی خورد ، دانشگاه می رود ،روبنده ندارد

زنی که نیمه شب در فرودگاه تابلو به دست ایستاده استقبالشان می کند

زنی که تاریخ می داند ،شعر می داند

زنی که شوهر دارد ،اما می تواند با مرد غریبه سخن بگوید

زنی که شیعه است نه شیوعی

مجسمه زن می خندد

و من فکر می کنم

ثابتم

توریستهای با دهان باز ،و جاده از کنارم عبور می کنند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۸ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

 

چهارشنبه روی صندلی ننویی خانه نشسته بودم به جیک جیک گنجشکهای نر که چلیپ چلیپ کنان دل ماده گنجشکها را می بردند گوش می کردم ، فکرم تعطیل بود ،این عادت یک ماه گذشته ام بود ،توی خانه چشمم به تلفن خیره و گوشم منتظر زنگ ویولون پاگانینی* موبایلم بود -که حالا شماره تمام اعضای خانواده با آن آهنگ زنگ می خورد – اگر هم خانه نبودم ،هرگز موبایلم سایلنت نبود ،منتظر شنیدن خبر بد بودن ،سخت ترین لحظات زندگی آدم است ، تلفن خانه زنگ خورد ،شماره دختر داییم بود، قلبم لرزید ،تلفن را جواب ندادم ،امیدوار بودم بخواهد حالم را بپرسد ،که در این صورت دیگر با موبایلم تماس نمی گرفت ،تلفن خانه قطع شد ، چشمانم را بستم و آرزو کردم زنگ موبایلم را نشنوم ، از یک شروع به شمارش کردم ،به 15 رسیدم موبایلم زنگ خورد پاگانینی می نواخت ،اما این بار شماره دختر دایی نبود ،شماره مادرم بود ، تلفن را برنداشتم ،می ترسیدم ، در هفته گذشته هر روز تب حازم ** بالا بود و مدام گلوبولهایش نوسان داشتند ، دوباره پاگانینی با شوق همیشگیش می نواخت ،این بار شماره دختر دایی دیگرم بود ، خودم را آماده شنیدم خبری که می ترسیدم کردم ، تا به موبایل برسم تلفن خانه زنگ خورد و مادرم بود ،تلفن را برداشتم ،

صدایش می لرزید :" ح...ح..حازم "

زدم زیر گریه گفتم:" کی مامان؟"

گفت:" ا...خبر داری ؟ امروز عصر"

گفتم :"از کجا می دانند که امروز عصر؟"

گفت:" تا کارها را بکنند طول می کشد ،باید خانه را آماده کنند"

گریه امانم را برید :" آماده چی؟ هنوز نمرده می دانند عصر می میرد یا جنازه را عصر تحویل می دهند ؟"

گفت:"چرا چرت و پرت می گویی؟ امروز عصر حازم از بیمارستان مرخص می شود ،الآن هم همه دارند می روند خانه اش را ضد عفونی کنند ،برو آنجا کمک می خواهند "

ساکت شدم ، آرام آرام ،حتی خداحافظی نکردم ،مثل آدمی که از کابوس بلند شود ، احساس کردم گره ای توی سرم باز شد . نشستم چشمانم را بستم و نیم ساعت همانطور خوابم برد ، با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم دختر داییم بود صدایش می لرزید.

گفت :"کجایی ؟ کار زیاد است ، حمام کن ،لباسهای تمیز همراهت بیاور ، اتو هم بیاور که اینجا لباسهایت را ضد عفونی کنی "سر راهت شکر یک نفره بگیر "

گفتم:"چشم "

راه افتادم ، رفتم هتل استقلال ،از دوستان کمی شکر یک نفره گرفتم و با شادی به خانه ات آمدم ، فرصت کمی داشتیم ،تو قرار بود بیایی و باید همه جا را بخار شور و الکل می کشیدیم ،ملافه ها را می شستیم و با اتو ضد عفونی می کردیم ،همه شاد بودند ،بی خود و بی جهت می خندیدند ،همسرت پر می کشید ،از این سوی خانه به آن سو ،مادرت می خندید.حالا چهار روز است که از تونل مرگ بازگشته ای با همه سختیش ،حالا دیگر از زنگ تلفن نمی هراسم ، توی این چهار روز سردردهای مزمن یک ماهه گذشته به سراغم نیامده ،حالا تا زندگی یک قدم فاصله داری ،به زمین ما زمینی ها خوش آمدی .

*ویالونیست مشهور

*همان کسی که پست تونل مرگ خطاب به اوست

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۸ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |