ماه ناموزون

شاید این آتش نابهنگام

این پیچش دیر رس

این التهاب پیرانه سریم

این زنای مقدس یادگار میان رودانیم

این آواز بی محل خروشم

روزی پیش از زادنم

با تو پیمان سر برزدن بسته بود

اما من پروانه نیستم که پیله بگشایم و پس آن بالی برای سوختن به آتش بسپارم

جوشش ناخواسته که آمده ای

نه شکر بودنت

نه ناشکری نبودت

این ترس

این نابهنگام مستی

این تنگی عرصه بر دل

این ره نظارگان بیچاره زدن

رسم روزگار ما نیست

روزگار

روزگار قدار نافرمان ،کجایش را اشتباه کرده ای؟

لهیب بر هیمه خشک زده ای ؟

یا چنارم کهنسال شده ؟ از درون آتش گرفته

هی و آهی که زمین مهبط منست

همان مهبط اساطیری

هی و آهی که لهیب نابهنگام رد خونی هم به جای نمی گذارد

این دو لخته سیاهی مردمانم نیستند

اشک کباب موجب طغیان کدام آتش بود ؟

که چراغ افروخته چراغ نا افروخته ام  را بوسه داد؟

درد بی دردیم کدام علاج را طالب بود؟

هی و آهی که زمین آتشم را زمینی کرده است

این زنای مقدس میان رودانیم میراث کدام ایشتر بود؟

هی و آهی که زمین مهبط من است

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

روزی نوشتم :"  در شوره زار شتر می روید

                      در دلم تو "

دوستی در کامنتها نوشت :"تعبیر لطیف تری هم می شد به کار برد "

 

 چند روز پیش با زوجی از دوستان بیرون بودیم ، این زوج جوان همدیگر را :" گلم و عشقم و عسلم وsweetyو ..." صدا می کردند. در آستانه تهوع بودیم که خانم جوان رو به همسرم کرد و گفت :" حمید آقا اگر بخواین مهسا جون رو با یک کلمه تعبیر کنین چی می گین ؟"

من که در آن فضای رمانتیک و پر از پروانه و شمع و عشق انتظار کمتر از مربا و شکر نداشتم ،چشمانم را به مهربان همسر دوختم ،و منتظر شنیدن کلام عاشقانه ای بودم . آقای شوهر نگاهی به سر تا پای من کرد ،کمی جابه جا شد و لبخند ملیحی زد و گفت :" اسب" .

از دهان من که باز ماند بگذریم ، دخترک نگاه ترحم آمیزی به من نجیب انداخت و گفت :"آخی ،چه جالب چرا؟"

حمید نامردی نکرد و گفت :"خودش هم قبول داره ، مگه نه؟"

گفتم:"لابد"

حمید گفت:" مثل اسب سرکش رام نشدنی است ، وقتی در خانه می ماند و کار می کند می گوید از صبح مثل اسب عصاری کار کرده ام،به فرزند آینده مان می گوید کرّه ، وقتی گرسنه است می گوید مثل اسب گرسنه ام ، به سفر که می رویم اگر دشتی گیر بیاورد می گوید برویم چهار نعل بدویم و بچریم ، مثل اسب مست می خندد، کار احمقانه که می کند می گوید عجب اسبی شده ام ، موهایش که توی صورتش بریزد می گوید تل بزنم یالهایم توی چشمانم نریزند ، مثل اسب هم مهربان و صبور است اما امان از روزی که عصبانی شود ،خودش می گوید رم کردم "

دیدم راست می گوید،هر چند به ظاهر اخم کردم .

نوشته شده در شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |