ماه ناموزون

٩٩۴٣ روز توهم شیرین

٩٩۴٣ روز  زیر سایه درختی بزرگ بازی کردن به توهم میوه آن درخت بودن

٩٩۴٣ روز کسی را به جایگاهی غیر از آن چه هست نشاندن و احساس خوبی داشتن

٩٩۴٣ روز بی توجهی به نشانه هایی که از نبودن حکایت می کرد

چه کسی مسئول این توهم بود ؟

دیگر اشکی نخواهم ریخت برای جایگاهی که نبوده است

به اندازه واقعیت آزرده خواهم بود هر چند بسیار تلخ باشد

سیلی تلخی بود ،حاشیه چهارشنبه سوری ٨٨

٩٩۴٣ روز توهم یتیم نبودن

٩٩۴٣ روز بیم تنهایی را قورت دادن

شاید باید این تنهایی را خو بگیرم

نبودن تو ،زودتر از آنچه فکر می کردم مرا تنها کرده بود،حتی به هنگام بودنت

می دانم که حالا می شنوی ،من قهر نیستم

ترسیده ام

هراس دارد این حجم دلشکستگی

این هرگز بر لب رانده نشده از بیم رنجاندن دلی مهربان که تواش نام نهاده بودم

اینکه برای تو من خودم بودم بی هیچ تغییری

هنوز هم بی هیچ تغییری اما دلشکسته و ترسیده میان حجمی از بی کسی

حجمی که بوده اما حالا که رفته ای می دانم دیر یا زود دیوارهای توهمی ام را خواهد

شکست

کاش حازم اینجا را می خواند و با هوش سرشارش دردم را می فهمید

کاش وسام اینجا را می خواند و کمی با بزرگیش به آن ترحم می کرد

کاش حیدر اینجا را می خواند و در میان گرفتاریهایش لحظه ای تامل می کرد

کاش سوسن اینجا را می خواند و با مهربانیش دلی به حال توهمم می سوزاند

کاش حامد اینجا را می خواند و می دانم که در اضطرابش تا انتها نرسیده هیچ نمی فهمید و صفحه را می بست

کاش سیما اینجا می خواند و در نهایت لوس بودنش لیوانی آب مثل همیشه برایم می آورد

و کاش تو می توانستی بخوانی و برایم بگویی که چه کسی مسئول این توهم شیرین

است ،و کاش این توهم ادامه داشت مثل بودن تو که ای کاش ادامه داشت

نه قهر نیستم

اما از این پس تو برایم خودت هستی نه فراتر

مرا ببخش اگر دیگر برایت اشکی نریختم

پشتم تیر می کشد به اندازه تحمل ٩٩۴٣ روز تنهایی

بی کسی درد بزرگی است ،و شاید درس بزرگی

من از میان آنچه از تو مانده بود سهمی می خواستم به اندازه چشمانت

به اندازه آنچه از دریچه آن بیرون را نگریسته بودی

اما حاشیه از متن پر رنگ تر نمی شود

همیشه حاشیه ای بوده ام با توهم متن

سهم من از آنچه مانده بود حسرت شد و دلشکستگی

هیچ متنی برای حاشیه از خود نمی گذرد اما برای متنی دیگر می گذرد

درد دارم روی تیره پشتم به اندازه ٩٩۴٣ روز تنهایی درد دارم

به اندازه ٩٩۴٣ روز بی صبرم کاش هرگز نمی آمدم

کاش در جای غلط و مکان غلط سر نمی رسیدم

کاش حسرت تنه بریده درخت خنجری به قلبم نمی شد

دل ؟...

پر است از ١۴۶٠ روز حرف نگفته

که هر بار می خواست سرباز کند چشمان خسته ات مانع می شد 

پر است تمام سرگردانیهای نوجوانی

پر است سردرگمیهای جوانی که هر بار با دیدن چشمان خسته ات محکوم به سکوت می شد

کاش لب باز می کرد تا زودتر از این توهم شیرین در می آمدم

٩٩۴٣ روز عاشقانه دوستت داشتم

و حالا بقیه اش را به اندازه دوستت خواهم داشت

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

انگار سطلی آب جوش روی دلم خالی می کنند

می سوزد ،جای داغ رفتن توست

اشک جاری می شود

حتی اگر میان هیاهوی کار و تدریس و کلاس و ترافیک باشد 

باریدنهای چشمم در فراقت عادت شده است برای همه، حتی استادانم

*********************

تلخست ادامه عمر با طعم ندیدنت

*********************

کابوس هر لحظه ام شده

مهمانی کرمها روی چشمان و دستان مهربانت

*******************

وقتی می گفتند" سایه سرم رفت "می خندیدم

کاش کمی سایه ات سنگین بود

نمی فمهمیدمش تا رفت

*********************

شب قبل از رفتن دایی پسر داییم تفالی به نیت شفای پدر به حافظ می زند ،خواجه فرموده بود :

آن یار کزو خانه ما جای پری بود

                                       سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش

                                     بیچاره ندانست که یارش سفری بود

 

*************************

با خواجه می خوانم

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                                                       فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

                                                    کنایتی است که از روزگار هجران گفت

************************

دوستانی که حالم را پرسیده بودید خوب نیستم !ببخشید .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |