ماه ناموزون

الله اکبر الله اکبر

...

سمیتک مهسا باذن الله

صدایش توی گوشم می پیچد این اولین صدایی بود که در گوشم نجوا شد در روز زادنم

دوباره همان صدا در گوشم می پیچد صدای طنین دار دایی جان است

٢ساعت بعد می فهمم همان حوالی که صدای اذانش توی گوشم پیچیده او رفته است

دایی رفت،در شب شهادت امام رضا،دقیقا بعد از سیزده روز از دوشنبه ١٢ بهمن ساعت

٨:٣٠ تا یکشنبه ٨:٣٠ شب

دلم برای صدا کردنش برای دیدنش تنگ می شود

من یتیم شدم

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

حتما نوزادها در روز اول و دوم تولدشان دیده اید

چشمانشان نیمه باز است ،خمیازه ای می کشند انگار که دردی همه وجودشان گرفته ،چشمانشان را می بندند و صورتشان آرام می شود .شنیده ام انسانها کنتور زندگیشان را صفر می کنند .

دیروز بالای سر دایی بودم همان کار نوزاد ٢ روزه را کرد .

بغض راه گلویم را بست ،حیدر می گوید گریه نکن و خودش بغض دارد .

سحر می گوید مگر بار اول است در این وضعیت می بینیش .

هق هق می کنم مادرم نبیند

**********************

یا راحم شیخ الکبیر (فرازی از جوشن کبیر است )،تمام دیشب به رحمتش قسمش می دادم به این شیخ کبیر در کما رحم کند .

*****************

اجرنا من النار یا مجیر )ای پناه دهنده ما را از آتش پناه بده ،سوسن دختر وسطی دایی می خواند گریه می کند

******************

بالای سرش می روم ،دکتر ها گفته اند با اینکه در کماست می شنود چه می گویید ،حازم گفته نگویید بلند شو شاید بابا احساس ناتوانی کند و عذاب بکشد . خودش دعای محتضر خوانده برای پدرش .خم می شوم شروع می کنم دعای مشلول را با صدای بلند در گوشش خواندن ،انتظار معجزه می کشم هر خط را که می خوانم سرش را نوازش می کنم ،و منتظر به چشمهایش که انگار سالهاست بسته مانده نگاه می کنم .صدایم می لرزد می گویم :دایی با من دعا کن ،دهانش را باز می کند نفسم بند می آید ،بدنش داغ است ،مثل آن وقت ها که توی کما نبود، پیشانیش را می بوسم ،خط بعد را می خوانم و دوباره نگاهش می کنم .دایی خسته است و عمیق خوابیده .پرستار می گوید اگر عشق بازیتان تمام شد برو بیرون ٢٠ دقیقه است  وقت ملاقاتمام شده

******************

"بلبلی عاشق گلی گشته "،اولین حس معشوقی است که می شناسم ،صورتش را می بوسم می گویم "شاید هم گله عاشق بلبلست" ،می گوید:"قبول نیست باید خالت را ببوسم" خالم را می بوسد :"دایی صورتت زبره الان صورتم قرمز می شه "  لپم را نوازشی سیلی گونه می کند:"پدر سوخته،قرمز بشه قشنگتره"

این است دیالوگ همیشگی من و دایی جان در هر دیدار .

لپم را به صورتش نزدیک می کنم،اما دیگر صورتم قرمز نمی شود

***********************

"دکتر گفته امیدی نیست همین روزها می ره"

توی صورتش براق می شم :"نا امید شیطانه،ما وظیفمون دعاست "

اما هر دو ابلیس وار گریه می کنیم

*************************

...

نوشته شده در شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

خواب می بینم دندانم لق شده، این پر تعداد ترین خوابی بود که پارسال هنگام مریضی پسر دائیم می دیدم ،دندانم می افتد و زیرش دندان تازه ای در می آید . با اضطراب از خواب بلند می شوم، قرآن را باز می کنم و قرآن می خوانم سوره رعد آمده هر چند نیت کرده ام به ظاهر اما فکرم مشغول خوابم است ،آیه سجده دارد سجده می کنم در حین سجده یاد خوابم می افتم .کتاب درسیم را باز می کنم درباره برنامه ریزی راهبردی است و اثراتش در سازمانهای غیر انتفاعی ده صفحه ای می خوانم اما تمام فکرم به خوابم مشغول است .دوباره قرآن باز می کنم قرآن می خوانم و باز آیه سجده .حمید می آید خانه تلفن حمید زنگ می خورد سلمان است .(نوه دایی ) .حمید می گوید :"اگر بخواهند بیایند خانمان می گویم نه چون فردا امتحان دارم" جوابش را نمی دهم با اضطراب تلفن را نگاه می کنم و خوابم را مرور می کنم . حمید گوشی را بر می دارد  :"سلام علیکم حاج آقا حال و احول چطوره بابا جان؟" لبخندش روی صورتش می ماسد :"چی شده؟" می کوبم توی صورت :"حازم مرد؟" حمید با سر اشاره می کند که نه و ساکت باش . گوشی را قطع می کند :"لباس بپوش بریم بیمارستان آتیه ،دائیت حالش خوب نیست" جیغ می زنم:"دایی مرد؟" می گوید :"نه اما حالش خوب نیست می ریم اونجا می فهمی" به عق زدن می افتم گریه می کنم:"می دانستم ،خواب دیدم ،خواب دیدم " لباسهایم را عوض می کنم ،به زور آب و آدامس به خوردم می دهد همه بدنم می لرزد تا بیمارستان آتیه یک نفس گریه می کنم .

"بمیرم من با این خوابهام ،مثل بابامه ،بی پدر شدم ،داییییییی..."

حمید می گوید:"هنوز هیچی نشده"

می گویم :"پس چرا داریم می ریم بیمارستان من می دونم داییم مرده"

"ای بابا اگه مرده بود که نمی رفتیم بیمارستان"

آرام می شوم اما هنوز دارم گریه می کنم . در بیمارستان قبل از ورود دایی کوچکم را می بینم و سلمان را دلم کنده می شود ،چرا همه آمده اند گریه می کنم .نمی گذارند وارد شوم ،سلمان آب می آورد به صورتم می پاشم دایی کوچکم بغلم کرده آرام آرام حالیم می کنند که سکته قلبی و غزی با هم بوده قلبش احیا شده اما مغزش نه.آرامم می کنند،به مادرم زنگ می زنم می داند و مثل کوه محکم و آرام :"دارم قرآن می خوانم ،عمر دست خداست ،وقتش که برسد عقب و جلو نمی افتد "

:"می خوای بیام دنبالت؟"

"نه من همین جا دارم براش دعا می خوانم تو هم بر و خودت را لوس نکن ،اگر قرار باشد برود به بی قراری تو نمی ماند "

وارد اورژانس می شوم همه هستند و عین جنازه با چشمهای اشکی نگاهم می کنند . زن دائیم می آید پیرزن حالش خراب است کمی با دختر دائیهایم دستش می اندازیم و می خندانیمش ،کلی با دستگاه اتوماتیک فروش آب ۶ نفری ور می رویم تابالخره یک شیشه آب بخریم بدهیم بخورند .این را آرام می کنیم آن گریه می کند ،من را می خندانند خاله ام گریه می کند . حیدر پسر دائی وسطیم آنقدر راه رفته که من نگران سائیدگی کفشهایش هستم . حازم می آید:"دکتر گفته نمی دانیم مرگ مغزیست یا کما،تا ٢۴ ساعت دیگر دارو تجویز کرده اند ،اگر تا ۴٨ ساعت دیگر برنگردد مرگ مغزیست و دستگاهها را می کشند "

حالا دایی من اسطوره ای ترین آدم زندگیم نفسش به یک دستگاه وصل است همیشه از مرگ سه نفر در زندگیم می ترسم ،حمید ،مادرم و دایی. حالا اولین ترس بزرگ از راه رسیده می دانم که منطقا او رفته است با همه قاقاه خندیدنهایش ،دختر دایی می گوید:"آخرین آرزویش دیدن عروسی تو بود " بوسیدنهایش که همیشه خال صورتم را می بوسد ،دستان چروک و مهربانش .اما از ته دل آرزوی رفتنی خوب برایش می کنم .هرچند بیماری پسر رو به مرگش او را ٢٠ سال پیر کرد اما خوب زندگی کرد .و من در دوگانگی مانده ام ،بماند یا برود هنوز دارم گریه می کنم. تا ۴٨ ساعت دیگر یا سایه اش می رود یا باز می گردد نمی دانم نمی دانم دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

"دیگه چته؟ از زندگی چی می خوای که نداری؟تو خیلی ناشکری ! همش این چند وقته می گی اعصابم خورده "مادرم با گلایه می گوید و پرتقالی را پوست می کند و در بشقابم می گذارد ،پقی می زنم زیر گریه ،یاد چشمان هراسان پیرمرد می افتم که توی آشغالهی میدان میوه و تره بار محله داشت پرتقالهای نیمه گندیده را از پرتقالهای تمام گندیده جدا می کرد .

مادر با دهان باز نگاهم می کند :"با حمید دعوا می کنید؟"لبخند می زنم:"نه مامان خوشی زده زیر دلم" از قرار دوستانه امروز و نهار با همکلاسیهای قدیمی می پرسد ، دارم با آب و تاب تعریف می کنم ناگهان یاد چشمان پسرک می افتم ،فال داشت اما آنقدر سردش بود که به دیوانه بازیهای ما با بی تفاوتی و صبر نگاه می کرد حتی تلاشی برای فروش فال به یک مشت آدم خندان نمی کرد ،سردش بود و نک دماش قرمز شده بود ،بغض گلویم را می گیرد یاد سوز گدا کش دیشب می افتم و من که تا ابروهایم زیر پتو بود ،یعنی پسرک امشب جایی برای گرم شدن دارد .

مادرم دست به موهایم می کشد و می خندد که هنوز موهایت طلایی است ، و کلی ذوق می کند که منگوله کوچکی از موهایم در پس سرم یافته مثل بچگیهایم و من بغض می کنم ،مادرانی که فرزندانشان  امروز اعدام شدند ،هرگز فرصتی برای نوازش دوباره موهای فرزندانشان ندارند .

مادرم گلایه می کند :" خل شدی ،همش عین سگ هاپ هاپ می کنی، برای چی با اون لحن با حمید حرف زدی ؟" دلم می خواهد بگویم بله مادر ،دیوانه شده ام ،تلاطم اوضاع سیاسی این روزها روحم را متلاطم کرده است ، می گویم :"مامان اگه امروز من اعدام شده بودم چی کار می کردی؟" با پشت دست محکم روی دهانم می کوبد ، لبم را گاز می گیرم و متعجب نگاهش می کنم ،بغض می کند ،حالا هر دو گریه می کنیم برای دل مادرانی که جوانشان پرپر شده ، برای خاکی که به یغما می رود . برای شعوری که بالنده نمی شود .برای دختر آقای کارگر قدیمی خانه مادرم که دخترش جهیزیه ندارد و خودش از کار افتاده است ، خانه شان فقط 40 متر است و  8 نفری توی هم می لولند ،و دیروز زنگ زده بود که یک هفته است نان و آب می خورند و گریه می کرد که نامش در خوشه 3 درآمده.برای یکی از نزدیکان که با دو تا بچه از تیرماه حقوق نگرفته و امروز به مادرم پناه برده و سرش روی پاهای مادرم گذاشته و از شرمندگی زن و بچه اش گریسته . مادرم به هق هق افتاده برایش آب می آورم و هر دو به گوشه ای بی کلام خیره می شویم.

**************

همه چی آرومه ،من چقدر خوشحالم ،جمله تلقینی این روزهای من ....

نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |