ماه ناموزون

در سفری که 10 روز طول کشیده بود یکی از دوستان روی کشتی حرفی به من زد که تا امروز فکر من را به خود مشغول کرده بود،از این جهت که من خود از مخالفان سرسخت دور باطل ازدواج و ازدیاد نوع بشر بدون اعمال کیفیت هستم ، و از سویی ازدواج را نقطه آمال و آرزوی خودم و هیچ دختری نمی دانسته و نمی دانم .مشاورم هم همیشه مرا به خود خواهی در زندگی مشترک متهم می کند ، شنیدن این حرف خیلی برایم تلخ و گران بود چون احساس کردم ناخودآگاهم با آرمانها یم در تضاد است . آن دوست شاید خاطرش نیاید اما دقیقا در کابین کشتی گفت :"مهمترین اتفاق زندگی مهسا ازدواجش بوده،چون خیلی دربارش حرف می زنه" از آن روز بررسی این مساله را شروع کردم و به یک نتیجه رسیدم ،رضایت بخش ترین اتفاق زندگیم ازدواجم بوده ،شاید چون همواره آدم جاه طلب و مغروری بوده ام و برای هر چیز و واقعه ای شرایط ایده آل ترین حالت  خودش را تعریف می کنم . تنها جایی که قسمت اعظم ایده آلهام در زندگی برآورده شده در ازدواجم اتفاق افتاده،همیشه می خواستم با ازدواج دوستی پیدا کنم که همفکر و هم رای و همسفرم باشد ،ازدواجم مانع تحصیل و یا فعالیتهای کاریم نشود ،انسانی آرام و مومن در کنارم باشد ،مجبور به ترک آرمانهایم نشوم چه در این صورت زندگی مشترک را ترک می گفتم ،حدا را شکر بیشتر آنچه را می خواستم در ازدواجم بوده و هست و چون حد بالاتری را نمی توانم متصور شوم تبدیل به رضایت بخش ترین قسمت زندگیم شده . در صورتیکه این رضایتمندی را نه در کار و نه در تحصیل ندارم در کار همیشه خواسته ام در جایگاهی بالاتر باشم و تلاش بی وقفه انجام داده ام و با رسیدن به هر مرحله ،متاسفانه به آن راضی نشده ام و باز افقهای بالاتر را دیده ام و خواسته ام و در تحصیل هم همین طور به همین دلیل در یک تلاش بی پایان گیر کرده ام ،دوستی دارم که کارمندی بانک برایش بزرگترین آرزو بود روزی که با او صحبت می کردم دیدم اگر جای او بودم از همان ابتدای کارم به فکر این می افتادم که چه طور خود بانکی را تاسیس کنم ،اما او راضی و خوشحال از استخدامش مدام تکرار می کرد:"دیگه آدم از خدا چی می خواد مگه؟" دیدم دیدگاهش همین موقعیت ساده و به نظر من کشنده و غیر قابل تحمل را تبدیل به بهشت برین کرده است ،اما شاید به نوعی زیاده خواهی و حرص من که گاه موجب احساس عدم رضایت و عدم کفایت در من می شود، همواره موقعیت کنون و موفقیتهایم را به گفته خیلیها کم نیستند تبدیل به قفس و موقعیتهای بی ارزش می کنند. اما در آن لحظه ها فکر کردن به اینکه گوشه ای از زندگی مطابق آرمانهایت شکل گرفته حس خوبی را در من ایجاد می کند. و گاه فکر کردن و حرف زدن از آن باعث ایجاد رضایت می شود . بله ازدواج من رضایت مندانه ترین اتفاق زندگیم بود چون حد بالاتری مثل اختیار کردن دو همسر ندارد !شاید اگر مرد بودم این نقطه نیز برای من رضایتمندانه نبود چون تا 4 زن عقدی و چهل صیغه اختیار نمی کردم آرام نمی نشستم شیطانخنده

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

می شه یه نفر یه صوابی بکنه به مورچه های خانه ما بگه زمستان شده ،این ها لاینقطع غذا جمع می کنند من ماندم کی می خوان این همه را بخورن؟

*******************

حمید می گوید :"مورچه ها هم شهری شده اند ،از صبح تا شب جان می کنند ،زمستان و تابستان هم ندارد "

نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

دیشب با دوستی درباره کیفیت پایین زندگی ما ایرانیها صحبت می کردیم ،این دوست که نامش پیمان است ،روزی روزگاری استاد دانشگاه بود و به قول خودش کار فرهنگی می کرد تا اینکه با آمدن کودکش دیگر کار فرهنگی جواب خرج زندگیش را نمی داد و مثل مهربان همسر بی خیال کار فرهنگی شد و در مغازه با همسر اینجانب شریک شد و حالا با هم لبتاب می فروشند و بحث فلسفی می کنند .

بگذریم حرف خوبی می زد می گفت ما ایرانیها به حداقل لذت بسنده کرده ایم ، کل تفریح ما خوردن و عمق مبارزه سیاسی در دنیایی مدرنمان مرگ بر این و آن گفتن است .

گفتم:برای هر حرکتی مبانی نظری لازم است ،مبانی نظری ما مرده باد و انتخاب بد از میان بدترین هاست .

گفت: خداییش چند خانه را سراغ داری که به جای بوفه کریستال کتابخانه در سالن داشته باشند . مردم ما چه قدر برای مغزشان و روحشان ارزش قائلند،چه قدر برای ارتقای فکرشان وقت می گذارند؟

گفتم: نزدیکان وقتی من و حمید در خانه می مانیم و کتاب می خوانیم مسخره مان می کنند ،بنده خدایی از نزدیکان همیشه می گوید علما اینقدر پیشرفت نکنید کمی هم جا برای ما بگذارید .وقتی کیفیت جامعه در دو دره بازی خلاصه شود همین می شود که برآیند جامعه می شود حاکمیتی که همه می نالند اما حقشان است .

گفت:آن موقعهای که در دانشگاه بودم ،گاهی احساس می کردم باید یک بغل ینجه بزنم زیر بغلم و بروم در کلاس

گفتم:رسالت تو آگاه سازی بود نه اتهام

گفت :تو چی ؟ سر کلاسهایت چه قدر آگاه سازی می کنی

گفتم:شرمندگی تنها دست آورد است ،من هم وقتی به حکم نان بی عشق در کلاس می روم ،خستگیش می ماند که این هم نماد بی کیفیت بودن زندگیست .

واقعا کیفیت زندگی چیست؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

تاسوعا به عاشورا پیوند می خورد

من هنوز در حسرت پیوند با حسین سر گردانم

این روزها از دیدن این همه چشم هم چشمی خسته ام هر کوچه ، هیاتی دارد که اعضایش به زور از 50 نفر متجاوزند ، من نمی دانم این مردم چه قدر چایی می خورند مگر و یا مگر در ظهر عاشورا در کنار زخمهای حسین (ع)کسی چایی خیر می کرد . همه هل می زنند برای گرفتن غذای نذری ، دید زدن دختر آن ور خیابان ،علم بلند و بادی بیلدینگ 11 ماه گذشته که مثلا علم را سه بار بچرخانند . محرم عالمی داشت روزگار کودکیمان که این روزها به ابتذال کشیده شده . 

دکتر شریعتی می گفت "ای کاش به جای زخمهای حسین ،افکار حسین را نشانمان می دادند" و شاید اگر زنده بود می گفت :" ای کاش به جای دیگهای خرج و چاییهای نذری و چشم هم چشمی علم و کتلهای هیاتها ، همان زخمهای حسین را می دیدم ،کافی بود "

****************

سوتی عاشورایی:

دیشب ساعت 1 از در خانه تو آمدم ،همسایه نیمه فضولمان در را باز کرد و گفت بیا خانه ما ،خواهرم آمده عکسهای عروسیت را هم بیاور نگاهی به حمید کردم که دعوت نیمه شب را اجابت کنم یا نه؟ سر تکان داد که برو .

بگذریم از ماجراهای ما با بچه این همسایه که دهانش را پشت در خانه ما می گذاشت و جیغ می زد ، عین اسب از این ور خانه توی مغز ما تا آن ور خانه شان یورتمه می رفت ،آنهم وسط امتحانات پایان ترم و بحبوحه درس خواندنم پیش از ارشد . و یا اینکه بدون اینکه به ما بگوین تصمیم گرفتند توالت فرنگی نصب کنند و یک روز صبح که خواستم بروم دستشویی آقای بنا از سقف توالتمان کله اش را آورده بود تو و یا اللهی گفت که نزدیک بود قالب تهی کنم و یا اینکه یک روز از پله های حیاط آمده بودند چسبیده بودند به پنجره تا جهاز مرا ببینند و من هم خواب آلود بی هوا رفتم توی آشپزخانه و عین فیلمهای ترسناک من و بچه هی همسایه با  هم جیغ کشیدیم .و یا مادرش که وقت و بی وقت با جیغ جیغ توی راهرو بچه هایش را صدا می کرد .و حاصل تمام این اختلال در زندگی ما از سوی همسایه مومنمان یک حلال کنید بود بدون آنکه تغییری اساسی رخ دهد .تا اعتراضی که کردیم و جواب شنیدیم :شما که نیستید ما از کجا بدانیم کی آمده اید که رعایت کنیم .

به هر حال رفتم خانه شان و خواهر بزرگش که بسیار  احساس زرنگی می کرد،می خواست برود شیراز ،آنهم با تور !!!!  اول فکر کردم چه کسی را معرفی کنم که با بزن و بزقصهایی که در راه می شود دودمانش توسط این خواهر فرمانده به باد رود دیدم همه همکارانم را دوست دارم ،طوری حرف زدم که کلا هوس نکند هرگز با تور زمینی جایی سفر کند .

و اما اصل سوتی (یا به قول این خواهر سی تی ):

گفتند :"عصر رفته بودیم امامزاده" محمود کریمی" جایتان خالی! "

گفتم :"این امامزاده کجا هست؟ " چون تا جایی که می دانستم امامزاده ای به این نام در قیطریه و چیذر نیست .

گفتند:ا همین بالا جلو پاساژ"

گفتم:"خب آنکه امامزاده علی اکبر است ،نه محمود کریمی ؟"

خواهران وا رفتند ،عاقل اندر سفیه نگاهم کردند که :" محمود کریمی نام مداح معروفی است که به مناسبت محرم به امام زاده می آید "

به زور جلو خنده ام را گرفتم و خیلی جدی گفتم :"آهان!!!"

ظاهرا این محمود کریمی کرامات زیادی دارد چه به قول خواهر فرمانده :" بچه سوسولهای مو سیخ سیخی را خوب می گریاند ، شما هم حتما سری به امامزاده بزنید "

حالا من که موهایم سیخ نبود اما حتما چون محمود کریمی را نمی شناختم بچه سوسول مرتد بودم !!!!!!

***********

خاطره عاشورایی

مسافری داشتم که حائز مقام مهمی در عراق بود ،تعریف می کرد در زمان صدام عضو حزب بعث بوده و سنی ،دکترای عمران داشت ، او را فرماندار کربلا می کنند با یک ماموریت و آنهم اینکه ،آبی را دور قبر حضرت عباس می چرخد خشک کند .

می گفت:" مکنده آوردیم آب را کشیدیم و همه جا را دقت ایزوله کردیم ،اما بار بعد وقتی پایم را درون مقبره گذاشتم تا کمر توی ابی رفتم که در مقبره حضرت می چرخید و شنیده بودم که پیش از من چند نفر دیگر هم تلاش کرده اند و این آب که منشاء ان ناپیداست دوباره می آید و دور مقبره می چرخد ، از انجا به حضرت ایمان آوردم و شیعه شدم و به همین دلیل از عراق گریختم و پس از سقوط صدام دوباره بازگشتم " او اشک می ریخت و می لرزید من هم پا به پایش از عظمتی که دیده بود و یادآوریش چهار ستون بدن پیرمرد را به لرزه در آورده بود اشک می ریختم . چه بهانه زیبایی که بکشانندت حتی به عنوان مخالف و دلت را ببرند آن قدر که هنوز پس از گذشت ٢٠ سال از آن واقعه انقدر زنده تعریف می کرد که قلب مرا هم می لرزاند .

نوشته شده در یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |